به نام خدا
این پست وبلاگ پستی هست که در اول وبلاگم قرار دادم تا توضیحی کلی در مورد وبلاگم داده باشم
هدف از تاسیس این وبلاگ ثبت خاطرات شخصیم هست . بیشترین مقطعی رو هم که این خاطرات رو
می نویسم در رابطه با ۷ سال تحصیلم در دانشگاه هست . البته شاید گریزی هم به کودکی ها و
نوجوانیم و شاید الانم رو هم در بر بگیره . موضوعاتی که عنوان می شه به عنوان خاطره تمامیش
حقیقی هست و توهم و خیال پردازی نیست . البته در این خاطره ها هم قصد ندارم اگر شکستی بوده
کسی رو متهم به دخالت در اون شکست کنم و البته اگر موفقیتی بوده در اون خانوادم و خودم و دوستام
همگی شریک هستن . پس شکست هام بر گردن خودم هست و موفقیت ها جمعی .
توضیح کلی هم در مورد دانشگاه محل تحصیلم بدم که اسمش علم و صنعت هست و همه خاطرات
دانشجوییم تو اونجا بوده . خاطراتی که فکر کنم بتونم تا حداقل ۲سال آینده هر روز ازش مطلب بنویسم
و البته بیشترش تلخ هست و بعضی هاش هم شیرین . البته تلخی هم بخشی از زندگی هست و
دلیلی وجود نداره که همش موفقیت باشه و البته هر فردی تو زندگیش هم موفقیت داره و هم شکست .
فقط خوبه که ادم یادش نره که کی بوده و کی هست و چه کسی خواهد شد . من اهنگ این وبلاگ رو
هم عاشقانه انتخاب کردم تا شاد باشه و غمگین نباشه و خلاصه حداقل اگه مطالب تلخه گاهی اوقات
این اهنگ اون تلخی متن رو بگیره .
برای همگی عزیزان هم ارزوی موفقیت وسلامتی می کنم و امیدوارم موفق و شاد باشند
قربان همگی


خاطره شماره شصتم : رفتن به سر کار برای ۴ ماه قسمت دوم :
خوب از این جا بگم که روز دوم ساعت ۶ بیدار شدم و صبحانه خوردم و بعدش هم ساعت طرف های ساعت
شش و نیم بود که از خونه زدم بیرون . بعدش هم سوار اتوبوس شدم و بعدش هم فکر کنم طرف های ساعت
یک ربع به هشت بود که رسیدم به اداره . ولی خب نگهبانی اجازه ورود نداد و گفت باید آقای ر که مسئولتون
هست باید به ما اسم می داد که نداده و باید منتظر باشید تا ایشون بیان و شما با ایشون برید بالا . خلاصه
ما وایسادیم و بعدش اقای ر امد و با ایشون رفتم بالا . روز دوم آقای ی هم امده بود . اقای ی از کارمندهای
ثابت اونجا بود و البته سنش هم کم نبود ولی خوب هنوز جوان بود . بعدش سه تا دیگه از بچه ها رو هم دیدم
. یکیشون از این بچه ل ا ش ی ها بود که حسابداری دانشگاه پیام نور می خوند که من هیچ وقت تا اخر کار
باهاش حال نکردم . دو تا دیگه هم بودن که بچه های خوبی بودن ولی من فامیل همه اون ها رو فراموش
کردم . خلاصه من و اون پسره که حسابداری دانشگاه پیام نور می خوند پایه سیستم ها بودیم و اون دو تایه
دیگه کارت های انبار رو که کم هم نبودن سورت می کردن و من و اون پسره اطلاعات تو سیستم وارد می کردیم
راستش سرعت اون پسره تو ورود اطلاعات تو سیستم خیلی بیشتر از من بود ولی به هر شکل اونها زیاد غلطی
نمی تونستن بکنن . چون من پشتم گرم بود و خالم رییس اون یکی اداره بود و اتفاقا اون اداره یی که خالم بود
خیلی مهم تر بود از بقیه اون اداره ها . چون اداره مالی ۴ تا زیر اداره داشت و خالم رییس مهم ترین اداره بود
و از هه مهم تر اینکه حتی اقای ر هم نهایتا کارمند بود و ممکن بود یه موقع بیوفته زیر دست خالم و اون وقت
اگه بد تا می کرد با من خلاصه حسابش با کرام الکاتبین بود . البته من هنوز به هیچ کدومشون نگفته بودم
پارتیم کی بوده که امدم اونجا و اقای ر هم نپرسیده بود و فکر می کرد از اشنایان اقای ه که رییس اداره خودشون
بود هستم . و البته خالم گفته بود که نگو من پارتیت هستم تا زمانی که خودشون بپرسن . ما هم گفتیم چشم.
خلاصه روز دوم کار رو شروع کردیم . کار سخت نبود و هر کی سرش گرم کارش بود . من هم واسه خودم
اطلاعات رو وارد می کردم و البته سرعتم نسبت به دیروز بیشتر شده بود و خداییش هم مسخره بازی در
نمی اوردم و کار رو مرتب انجام میدادم . اهان یه نکته یادم رفته بود که روز دوم من ناهار با خودم برده بودم و
بعدش گذاشته بودم تو ابدارخانه و ابدارچی کل اداره مالی ماله همه رو گرم می کرد و بعدش می اورد ظرف
هر کس رو می زاشت تو اتاقش . ولی جالب بود این ابدارچی این قدر باهوش بود که این همه ظرف رو
می دونست واسه کیه . عجب هوشی داشته . خلاصه روز دوم من ناهارم رو خوردم و باز هم کارها رو انجام
دادم بعد ناهار و بچه های دیگه ساعت ۴ رفتن ولی من موندم تا وقتی آقای ر بگو برو . خلاصه چاره ای نداشتم
باید برای استخدام دایم شدن در اونجا خودم رو نشون می دادم . البته بگم این همه تلاشم آخرش ثمری نداشت
و استخدام هم نشدم به طور دائم .
خلاصه رسیدیم به روز چهارشنبه که اقای ر موبایل هممون رو گرفتته بود و یادمه اقای ر زنگ زد به من و گفت
فردا واسه پنج شنبه که تعطیله می یای سر کار ؟ من هم به فرموده خالم که گفته بود هر موقع و هر روزی که
خواستن پاشو برو اداره گفتم بله اقای ر من می یام . خلاصه روز پنج شنبه رفتم اداره و حدود ۲۵۰۰ برگه تا
ساعت ۴ وارد سیستم کردم و ناهار هم اونجا رییس اداره واسمون خرید و اتفاقا رییس اداره اقای ه هم امد
گفت که ممنون موندی و کارها رو انجام دادی و خلاصه ما تا ساعت ۴ روز پنج شنبه موندیم . بعدش هم
دیگه تا اخر عید خبر خاصی نبود . فقط یادمه یه ۷ روزی از امدنم گذشته بود که من رفته بودم اتاق خالم
داشتم می گفتم و می خندیدم و بعدش یکی از بچه ها دیده بود و امده بود به اقای ر گفته بود و بعدش وقتی
برگشتم اتاق ٬ اقای ر پرسید که خانم ه با شما نسبتی دارن ؟ من هم گفتم بله ایشون خالم هستن و خلاصه
از اون به بعد بود که فهمیدن پارتی من کی هست . خلاصه طی روزها تا روز ۲۷ اسفند اونجا کار کردم .
یه خورده فشار کارها زیاد بود چون اخر سال بود و باید کارهای انبار انجام می شد و در کنارش حساب و کتاب
اداره هم بود و خلاصه همه درگیر بودن . من هم اکثرا تا ساعت ۶ و یا ۶و نیم می موندم تو اداره و بعدش با
اجازه اقای ر می رفتم خونه . خلاصه من مایه می زاشتم همه جوره بلکه که استخدامم کنن .
بچه هایی که بودن هم اخلاقشون خوب بود و با هم دیگه تقریبا اشنا شده بودیم و بعدش البته اون پسره هم
که اول متن گفتم یه خورده ل ا ش ی بود اخلاقش بد نبود ولی خوب از اون مارمولک ها بود که زیر آبی هم
می رفت . یه خورده می خواست ادای زرنگ ها رو در بیاره ولی مال این کارها نبود . از من هم ۴ سال کوچیکتر
بود . خلاصه کار رو تا عید انجام دادیم و بعدش اقای ر گفت بعد عید از بین شماها دو نفر رو باز می گیم بیایید
که کار کنید به طور موقت . البته مشخص بود یکی از اونها من هستم و یکی دیگه هم اون پسره بود . اون هم
داداشش تو تدارکات بود . خلاصه من سرم به کار خودم گرم بود و کارها رو مرتب و درست انجام می دادم .
یادمه همیشه زودتر از همه می رفتم دمه اتاق وای میستادم تا اقای ر بیاد و با کلیدش در اتاق رو باز کنه و
شروع کنیم به کار . بعد ثبت اطلاعت هم نشستیم یه دو روز کل کارت های انبار رو مرتب کردیم و خلاصه اینها
بود کار قبل عید . اما خالم به من گفته بعد عید قراره سیستم حسابداریشون تغییر کنه و شرکت همکاران
سیستم بیاد واسشون این تغییرات رو انجام بده . خلاصه خالم به من گفت بعد عید هم اگه خواستنت مرتب
کار کن . عید سال ۹۰ هم امد . من سنم شده بود ۲۸ سال . دیگه عید هم گذشت و خبری خاصی توش
نبود و من منتظر بودم زودتر عید تموم بشه و برم سرکار . اما سال ۹۰ سال جالبی در اینده برامون یعنی
برای کل خانوادمون نبود . حالا بعدا می گم براتون .
خوب این پست باشه تا در پست بعدی درباره کارم از بعد عید بگم .
خاطره شماره پنجاه و نهم : رفتن به سر کار برای ۴ ماه قسمت اول :
خوب تو پست قبلی تا اونجا رسیدیم که گفتم یه روز صبح که فکر کنم ۱۴ اسفند سال ۸۹ بود رفته بودم روزنامه
همشهری بخرم و بیام که باز دنبال کار بگردم که وقتی امدم خونه ساعت حوالی ۱۲ بود . البته من همیشه
اینقدر دیر بلند نمی شم ولی خوب روزنامه فروشی محل ما همیشه روزنامه همشهری تا ساعت یک داره و تازه
اون هم نداشته باشه سوپری های ما اکثرا دارن . خلاصه امدم خونه و مادرم گفت خالت زنگ زده که واسه
فرهاد یه کار موقت جور کردم . بعدش من بلافاصله زنگ زدم به خالم و ازش پرسیدم چه کاری هست ؟ گفت
تو شرکت ارتباطات زیرساخت تو یکی از اداره های مالی که البته خودش هم رییس یکی از اون اداره های مالی
هست واسم کار موقتی جور شده . گفت فرهاد بدو بیا که من ببرمت به اون یکی رییس اداره مالی معرفیت
کنم و یه مقدار مشغول باشی و از بیکاری بهتره . من هم بلافاصله ناهار نخورده پاشدم رفتم به سمت
سید خندان که شرکت ارتباطات زیرساخت و مجموعه شرکت های مخابرات اونجاست برسم . خلاصه رفتم
تو شرکت ارتباطات زیرساخت و دمه نگهبانیش گفتم که با خانم ه کار کردم و تماس گرفتن از پایین با خالم که
خانم ه این اقای پ برای دیدن شما امده !اجازه می دید بیان بالا یا نه ؟ خالم هم گفت اره و من بالاخره از اون
نگهبانی رد شدم و رفتم تو اداره خالم و اتاق رییس اداره که خالم توش بود . در زدم و رفتم تو و البته به معاونش
اقای ا هم سلام دادم و اقای الف هم منو کلی تحویل گرفت و بعدش خالم گفت فرهاد من با اون یکی رییس اداره
خوب نیستم و دعوا هم کردم و خلاصه بین من و اون رییس اداره شکراب هست و البته کمی الان اوضاع بهتر
شده . بعدش گفت فرهاد اونجا خودت رو نشون بده شاید تونستیم جذبت کنیم ولی حالا به فکر استخدام نباش
و به فکر این باش بچه خوب و مرتب و کاری نشون بدی خودت رو . بعدش خالم منو برد پیش رییس اون اداره که
فامیلیش اقای ه بود . بعد یه دو دقیقه باهاش صحبت کرد و بعدش خالم از من خداحافظی کرد و بعدش هم به
من گفت اقای ه بهت کار رو توضیح می ده . من هم با اقای ه صحبت کردم و بعدش ایشون من رو برد اتاق یکی
از کارکنان که واحد انبارداری بود البته نه خود انبار .بلکه این ها اینجا کارهای مالی وحسابداری بخش انبار رو
می کردن . خلاصه اقای ه من رو به اقای ر معرفی کرد و بعدش گفت که اقای پ که من باشم در خدمت شماست
اقای ر ادمی بود که معلولیت جسمی داشت و دو پاش کار نمی کردن و با کمک عصا راه می رفت . یه همکار
هم داشت به نام اقای ی که از اون ادم هایی بود که بهتره هیچی در موردش نگفت ولی بعدا براتون بیشتر
می گم . خلاصه اقای ر به من گفت که کار ما اینجا زیاد سخت نیست و فقط فعلا تا قبل عید وارد کردن اطلاعات
انبار تو سیستم هست که از بچه ها می رن انبار و اجناس و اقلام رو می شمارن و شما باید تو سیستم
وارد کنید و بعدش مرتب کردن کارتهای ورودی و خروجی انبار هست . به من گفت از کی می تونی شروع کنی؟
من نگفتم از فردا . گفتم از همین الان . بعدش به من کار و نرم افزار رو توضیح داد و من از ساعت دو شروع کردم
به کار کردن تا ساعت ۶ . ساعت کاری این ها که دولتی بودن کم بود ولی خوب خالم به من گفته بود اینقدر
بمون که خودشون بفرستنت و سریع پا نشی ساعت ۴ بری و بزار فکر کنن که کاری هستی و این برای ایندت
اگه بشه اینجا استخدام بشی خیلی خوبه . خالم به من گفته بود من خودم رییسم و از کارمندهای کاری خوشم
می یاد و اگه بخوای هم اینجا باشی باید کاری باشی . خلاصه من تا ساعت ۶ وایسادم و کار رو انجام دادم .
کار سخت نبود و فقط وارد کردن سه چهار تا عدد تو یه نرم افزار درب و داغون قرون وسطایی بود .
خلاصه بعد از ساعت ۶ رفتم اتاق خالم که بهش سر بزنم . خالم و معاونش از من پرسیدن کار چطور بود ؟ من
هم گفتم بسیار عالی بود . کار سختی نبود . بعدش خالم گفت فرهاد خودت که کار رو تعطیل نکردی ؟ گفتم
نه خاله جان . خوده اقای ر من رو گفت برو و واسه امروز کافیه . خالم هم گفت افرین . ![]()
خوب خالم بعدش گفت فرهاد من این ساعت با تو نمی تونم بیام . ولی روزهای دیگه که کارم سبک تر باشه
با هم می ریم . به مامان و بابا و داداش ها سلام برسون و فردا هم راس ساعت ۸ بیا اداره و این ها . خلاصه
من از خالم و معاونش خداحافظی کردم و امدم از اداره بیرون . رفتم به سمت ایستگاه های اتوبوس فلکه دوم -
میدان آرژانتین که البته الان این خط جمع شده و بی ار تی زدن دیگه . خلاصه ساعت ۷ یا ۷ و ربع بود رسیدم
خونه و مادر وبرادرها پرسیدن چه جور بود ؟ من هم گفتم خوب بود و خدا رو شکر کار سختی نبود . بعدش
هم شام خوردم چون خیلی گشنم بود و بعدش هم نشستم پایه کامپیوتر و چت کردن و غیره . بعدش هم
رفتم ساعت ۱۲ خوابیدم که فردا صبح ساعت ۶ بیدار بشم و سر ساعت ۸ اداره باشم .
خلاصه این باشه تا تو پست های بعدی در مورد ادامه کار مفصل توضیح بدم .
فریاد زیر باران :
خوب تو این پست می خوام در مورد این عکس بگم .
این عکس فقط عکسه یه مرده که زیر بارون داره فریاد می زنه . عکس خانم هم شاید باشه تو اینترنت یا
وبلاگ ها . ولی من احساس یه مرد رو خوب می تونم توضیح بدم . چون از جنس خودمه و البته روانشناس یا
روح شناس و این ها نیستم که احساس خانم ها رو بتونم تو موقعیت های مختلف توضیح بدم . اما برم سر
اولین برداشت .
اولین برداشت :
می تونه این عکس یه پسری باشه که مثلا ساعت ۴ با عشقش قرار داشته و بعدش عشقش رو دیده و
دختره بهش گفته بعد این همه مدت که دیگه فرصتت تمومه و من دارم می رم پیه زندگیم . تو هم منو ببخش
و دنبال عشق تازه ای باش . خوب حالا که داره بارون می یاد ساعت مثلا ۶ بعد از ظهر هست . پسره داره
از عمق وجودش فریاد می زنه می گه ای خدا ای خدا لعنت به این زندگی . چند تا فحش و بعدش هم مثل
خارجی ها فاک فاک . واقعا این موقع هر چی بیشتر فریاد بزنی ادم خودش بیشتر جر واجر می شه . بهتره
ادم خونسرد باشه و بگه که این رفت . اشکال نداره . اصلا به قول معروف لیاقت نداشت . ![]()
دومین برداشت :
می تونه این عکس پسری باشه که فرضا برنده یه جایزه بانک شده . مثلا بیست و پنج میلیون پول برنده شده
از یکی از بانک های در پیت مملکتون و خودش هم مثلا ۴۰ الی ۵۰ میلیون پول ذخیره داره و حالا می تونه یه
ازدواج ساده رو برگزار کنه و البته عروس خانم هم کم توقع هستن و قراره کل مراسم مثلا صد نفر ادم دعوت
بشه و بعدش یه نوع غذا بدن و برن تو یه خونه ۴۰ متری زندگی کنن . پسره خیلی خوشحاله و داره فریاد
می زنه می گه خدایا شکرت که ما کیلویی بالاخره یه مویی از این بانک های درپیت ایران کندیم . پسره البته
زنگ زده به دوست دخترش و نامزدش و نامزدش هم دیگه گفته من هستم تا اخر و جوابم بله هست . پسره
هم داره گوش همه رو کر می کنه و خدا هم از این بالا به فرشته ها میگه این پسر اوسگوله . بزارید دلش
خوش باشه و بره ازدواج کنه چند وقت دیگه می گه فاک فاک . ای کاش زن نگرفته بودم و گیر این همه غصه
و عذاب مالی و روحی نشده بودم . نه اینکه زنش بد باشه بلکه از مشکلات اقتصادی می گه این حرف رو .
شایدم زنش بد شد و از این دخترهای عجوزه شد که مثل عزراییل جون رو از نوک پا می گیرن تا برسه به
گلوش .![]()
سومین برداشت :
می تونه پسری باشه که تو شهریور ماه نتیجه کنکورش رو دیده و رد شده . فرضا رتبش ۶۰۰۰ بود تو رشته ریاضی
و رشته های بالا رو زده و هیچ جا قبول نشده . باز هم قصه فاک و عصبانیت .
اما می تونه پسری باشه که تو شهریور ماه قبول شده . مثلا رتبش ۲۰۰۰ ریاضی بوده و یه جا قبول شده و
خیلی خوشحال هست و داره از ته وجودش خوشحالی می کنه و در ک و ن مبارکش عروسی هست .
البته تو شهویور تو تهران که از این بارون ها نمی یاد . حالا جاهای دیگه ایران رو من دقیقا اطلاع ندارم . ![]()
چهارمین برداشت :
می تونه یه پسر افسرده باشه که دیگه از همه چی خسته شده . رفته تو یه جا که خلوته و خودش هست و
خودش . داره فریاد می زنه که خدایا خدایا پس من چی ؟؟؟ خدا هم بهش می گه نخودچی . ارپیجی . پیچ
پیچی . خدا فرضا چی بهش می گه ؟ خدا می گه به من چه . اون بنده هم هی فریاد می زنه که می گه
خدا ... .خدا ............ فکر می کنه کسی اون بالا صداش رو می شنوه . به هر شکل اینقدر فریاد می زنه که
گلوش پاره میشه و می فهمه که باید خودش یه فکری به فکر خودش بکنه و هیچ کی به فکرش نیست .
پنجمین برداشت :
می تونه یه ادم اسگول باشه که اینقدر سرخوشه که داره می گه خدا خدا من چقدر خوشحالم . . ... . خدا هم
میگه اشکال نداره خوش باش جیگرتو بنده . فرشته ها اما می گن خدا این یارو اسگوله . یه بلایی سرش بیار
که ادم بشه . خدا می گه دهن این همه ادم رو سرویس کردیم بزار یکی حال کنه نگن ما عقده ای هستیم
و به کسی حال نمی دیم ![]()
اما خداییش یه بار ادم بره زیر یه هم چین بارونی و یه جایی باشه که هیچ بنی بشری هم نباشه و یه فریاد
از ته دلش بکشه بگه من چقدر خوشبختم . ولی خوب کی خوشبخته تو این روزگار . همه اگه فریادی هم
بکشن از ته دلشون و با عصبانیت و غم هست . غم چه واژه ای آشنایی برای همه هست تو این روزگار تا
شادی . وقتی هم شادی باز غمگینی . یه زمانی وقتی کسی شاد بود واقعا شاد بود . ولی حالا چی ؟؟؟؟
من که بخوام زیر چنین بارونی فریاد بکشم اینقدر داد می زنم و گریه می کنم و می زارم بارون اشک هام رو
بشوره که دیگه به قول معروف خالیه خالی از هر چی غم و غصه بشم و بعدش هم مثل این فیلم ها بعد فریاد
و گریه خودمم رو می ندازم رو زمین . کمی رو زمین می شینم و می زارم باز بارون منو خیس و خالی کنه . به
شرطی که هیچ مگس مزاحمی نیاد سراغ ادم بگه جوون چته ؟ چی شده ؟ ادم بره تو حال و هوای خودش .
البته این عکس خارجی هست و احتمالا دختره به پسره حال نداده و رفته به دوسته پسره حال داده و پسره
هیچ گوهی هم نمی تونه بخوره و دوستش حتما زورش زیاد هست . تمام دستای پسره مشت هست و
معلومه می خواد صورت رفیقش که حالا کلی بوس و لب و ... از دوست دخترش رو گرفته درب و داغون کنه
هی هم می گه شت شت فاک فاک . البته فکر کنم آب شنگولی هم خورده و بعدش می ره یه کاواره ای
دوباره می خوره و مسته مست بر میگرده خونش . فردا صبح که بلند میشه تلفن اون یکی دوست دخترش
رو می گیره و می گه امشب هستی ؟ اون هم می گه بله . البته شاید بگه واسه یه ساعت دیگه چی ؟
اون هم می گه بزار برنامم رو چک کنم و بعد بهت می گم . و به همین سادگی مشکلش حل میشه . ![]()
و بله زندگی شیرین می شود ............................![]()
![]()
خاطره شماره پنجاه و هشت : از معافیت تا کلاس آموزش حسابداری
خوب تو پست قبلی گفتم که تو خرداد سال ۸۹ کارت پایان خدمتم امد و دیگه خیالم از نظر خدمت و درس
راحته راحت بود . ولی خب کو کار ؟ انگار زندگی این جوریه هر خانش رو رد می کنی دوباره یه اژدهای گنده
و غول پیکر سر راحت سبز میشه . بر خلاف رستم که هفت خان رو طی کرد زندگی این دوره زمانه هزار خان
داره . تازه غول هایی که رستم تو هفت خان کشت همه ابله بودن و یا نهایتا با دو تا ترفند گول می خوردن ولی
غول های خان های زندگی ما چی ؟؟
یکی از این غولهای بسیار خطرناک و خفن غول کار پیدا کردن هست . من که سابقه کار اونچنانی نداشتم و
بعدش هم از دانشگاه چیزی یاد نگرفته بودم . سنم هم شده بود ۲۷ سال . راه اهن و مترو هم که همش پارتی
بازی بود و هیچ پارتی کت و کلفتی که بتونم اونجا خودم رو بچپونم نداشتم . سگ تو روح این پارتی که هر کی
داره به همه جا میرسه ولی هر کی نداره عقب می بوفته .
اما خانواده گفتن حالا که هر روز روزنامه همشهری می گیری و دنبال کاری از تیرماه با دادداش بزرگت برو دنبال
رژیم گرفتن و لاغر شدن . چون من وزنم زیاد شده بود و شکم زده بودم . البته هنوزم شکم دارم . ![]()
خلاصه با داداش بزرگه رفتیم پیش خانم دکتری که سی و پنج سالش بود و چادری بود ولی خوب تو مطب با
مانتو و مقنعه بود . اما خانم دکتره یه رژیمی به من و داداشم داد که خیلی خوب بود . توش همه چی بود
ما برنج توش می خوردیم ولی در حد مثلا دوازده قاشق و در طی رژیم کم و کمتر می شد ولی خب مثلا
مرغ باید کباب می کردیم و ماهی کباب می کردیم و خلاصه رژیمش همه چی داشت و عیونی بود و خرجش
هم بالا بود ولی خوب خیلی عالی بود . مثلا میان وعده با توجه به فصل میوه قرار داده بود و خلاصه اگه ادامه
می دادیم الان تو شبکه فشیون تی وی استخدام شده بودیم ![]()
خلاصه این خانم دکتره بر خلاف اون چادرش ماشاء الله زبون داشت دو متر . اقا گیر دادش به ما که چرا کار نداری .
بعدش از من پرسید که رشتت چیه ؟ من هم گفتم رشتم مهندسی راه اهن هست . اون گفت که خودت
می دونی رشتت کار و بار توش نیست پس برو یه چیزی یاد بگیر مثلا برو حسابداری یا نمی دونم هر چی که
دوست داری و یه حرفه یاد بگیر و باهاش برو کار کن . اقا خلاصه ماه مرداد بود که یه شب هم با داداش وسطی
تو رختخواب دراز کشیده بودیم که داداش وسطی گفت فرهاد برو حسابداری یاد بگیر . اقا ما هم کار پیدا کردن
رو تعطیل کردیم و این بار رفتیم قسمت اموزش های روزنامه همشهری .
چند تا اموزشگاه زنگ زدیم تا رسیدیم به اموزشگاه میعاد فرزانگان که بین سهروردی و هویزه بود ولی الان امده
ابتدای سهروردی شمالی . یادمه ثبت نام کردم و کلا دویست هزارتومان دادم واسه سه دوره کلاس مقدماتی
و متوسط و کلاس پیشرفته حسابداری به همراه یادگیری نرم افزارهای حسابداری .
فکر کنم تو مهرماه بود که کلاس ها شروع شد . من هم تصمیم گرفتم این حسابداری رو به خوبی یاد بگیرم .
استادمون اقای محمد زاده بود . یه اقایی که فکر کنم ۳۵ یا ۳۴ سالش بود . ادم خیلی خوبی بود . به نحوی
احسند درس حسابداری رو شروع کرد به درس دادن . من هم بعد چند جلسه فهمیدم که واقعا استعداد خوبی
تو یادگیری حسابداری دارم . تازه من درس ها رو هم خوب می خوندم و تمرین می کردم . بعدش خلاصه یه
یک و ماه نیمی کلاس های دوره مقدماتی حسابداری بود و تهش هم نرم افزارهای هلو و برلیان و رافع رو به
ما درس داد . خلاصه من به خوبی یاد گرفته بودم . بعد تمام شدن کلاس مقدماتی منتظر کلاس دوره متوسط
شدم و اون هم تقریبا یک و ماه نیم بعدش شروع شد . راستش تو اون روزها به این فکر می کردم ای کاش
من به جای این رشته رفته بودم حسابداری خونده بودم . با اون رتبه ای که من تو گروه ریاضی داشتم به راحتی
حسابداری دانشگاه تهران قبول می شدم . خیلی تاسف می خوردم که عمرم رو الکی هدر دادم . به هر شکل
تو همون کلاس دوره مقدماتی خیلی بچه ها ریپ می زدن و حتی یک دختری بود که مدیریت دولتی دانشگاه
تهران درس خونده بود ولی دو زار حسابداری بلد نبود ولی من با تسلط کامل درس ها رو یاد گرفته بودم و حتی
به بچه ها هم تو رفع اشکالاتشون کمک می کردم . ![]()
خلاصه دوره متوسطه رو هم طی کردم و دوره پیشرفته رو هم طی کردم و جزوه های خوبی نوشته بوم و خیلی
خوب هم یاد گرفته بودم . حالا دیگه تقریبا ماه بهمن شده بود . یعنی تقریبا ۶ ماه طول کشید که تا کل کلاس های
حسابداری تموم بشه . یادمه نرم افزار هلو رو هم خوب بلد شده بودم . و دیگه بعد از اتمام کلاس ها دنبال کار
حسابداری بودم . ولی اشتباه فکر می کردم . خیلی جاها رفتم ولی می گفتن لیسانس حسابداری می خواهیم
و این جوری قبول نیست . البته یه موسسه ای رفتم که این ها تست نرم افزا هلو می گرفتن و بعدش اگه کار
واسط جور می شد یه مبلغی ازت به عنوان کار پردازی می گرفتن از اولین حقوقت . اونجا رفتم و اتفاقا ۵۰ هزار
تومن پول هم دادم که واسم کار جور کنن . ولی مگه کار جور می گرفتن . خلاصه بعد سه هفته رفتم پیششون
و گفتم بابا پول منو بدید و نخواستم کار جور کنید . چیزی که الان تو روزنامه همشهری تو قسمت کارهای اداریش
و کارهای حسابداریش مد شده و توش می زنن استخدام حسابدار و کمک حسابدار بدون تجربه حتی . ولی
بعدش که می ری اونجا همین بساط من پیش می یاد . خلاصه به غیر اون جا جاهای مختلفی رفتم برای کمک
حسابدار . ولی کاری گیرم نیمد از حسابداری . تا اینکه وسطهای اسفند بود که رفته بودم روزنامه بگیرم و وقتی
برگشتم خونه دیدم مامانم به من گفت خالت یه کار موقت ۴ ماهه تو ادارشون واست جور کرده .
خوب تا اینجا داشته باشید تا تو پست بعدی در مورد کار تو اداره خالم و بعدش دیگه تا مریض شدن پدرم رو
بنویسم .
اما کمی از حال و احوالم تو اون روزها بگم . از نظر دوست دختر و این ها که تک و تک تنها بودم و دنبال کسی
نبودم . یعنی نه اینکه نخوام دوست نداشته باشم ولی خوب هر چی تو مسنجر زور می زدم کسی رفیقم نمیشد
و البته یه کرم جدید تو وجودم پیدا شده بود که اون هم این بود چند تا ایدی زنانه ساخته بودم و با ایدی زنانه
مردها و پسرها رو سر کار می زاشتم . یه سری عکس کامل هم از چند تا خانم داشتم و اگه ازم عکس
می خواستن این ها رو بهشون نشون می دادم و این ها رو هم از نت بدست اورده بودم . تو هر ایدی یه اسم
داشتم ولی دو تا اسم رو خیلی دوست داشتم . یکی فریبا و یکی نسترن . فریبا رو انتخاب کرده بودم که چون
فریب می دادم و نسترن هم رو انتخاب کرده بودم به یاد نسترن عشقی که حدود ۶یا ۷ سال پیش داشتم و
البته داستان اون رو گفتم . خلاصه گاهی اوقات سر به سر مردم می زاشتم . یادمه تو همه این چت ها خانمی
۳۵ ساله بودم که شوهرم سه سال بود فوت شده بود و بیوه بودم و البته نه یه بیوه بی پول . بلکه خونم تو
زعفرانیه بود و ماشین سانتافه داشتم و کل ارث شوهرم به من رسیده بود . خوراک مردها و جوان ها بود . از
جوان ۲۲ ساله تا مرد ۴۵ ساله بهم پیشنهاد دوستی می دادن و خدا من رو ببخشه که چقدر اذیتشون می کردم
و اینقدر این ها رو بالا و پایین می کردم که حد نداشت . به هر شکل مرض بود دیگه .
به هر شکل این
کارها رو می کردم یا گاهی اوقات هم نقش پسرهای پولدار که برای ازدواج امده بودن تو نت رو بازی میکردم
و کلی خالی می بستم که من اره مثلا پولدارم و خونه دارم و ماشین فلان دارم و بعدش دنبال ازدواج هستم
و از این حرفها . خلاصه سرگرمی بود دیگه .
ولی هر چی زور می زدم کسی از دخترها دوست نتیم نمی شد یا اگه با هم صحبت هم می کردیم نهایتا سه
یا چند جلسه چت بیشتر نبود .
ولی خوب دلم خوش به کلاس های حسابداری بود و سرگرم بودم و اتقافا کلاس های حسابداری رو دوست
داشتم و با علاقه می رفتم .
خوب تا اینجا داشته باشید تا در پست بعدی در خدمتتون باشم .
آنچه تو داری ...... حسرت دیگریست :
خوب می خوام در مورد این عکس یکی توضیحاتی بدم . اول اینکه همه این عکس ها که از وبلاگ ها و جاهای
دیگه هست ولی تمام نوشته هاش ماله خودمه .
راستش ۴ نفر رو نشون میده این عکس . اول مردها رو بررسی کنیم
مردی که مایه دار هست و عکس صورتش آرم بنز کشیده شده و خوشتیپ و مایه دار هست . این مرد که غمی
نداره . البته شکمش هم گنده هست . خوب چنین ادم هایی زیادن . خیلی از زنها و دخترها عاشق این مردهای
مایه دارن . مردهایی که همین جوری مثل ریگ برای عشقشون خرج می کنن . از گرفتن ماشین و خونه تا
گرفتن ش ر ت و ک ر س ت برای عشقشون . خوب این مردها معمولا یه هفت هشت تایی همیشه دوست
دختر دارن و هر کی هم بزاره بره از پیششون باز یکی تو چنته دارن و غمی براشون وجود نداره . تازه اینقدر
تجربه س ک س ی و ج ن س ی می کنن که اگه یکی هم بزراه بره از پیششون فقط می گن چه بهتر که رفت
دیگه تکراری شده بود ![]()
اما مردی که قلبش مالامال از عشق است . راستش این مرد لاغر هست و خوشتیپ نیست و حتی شلوارش هم
وصله هایی از جنس قلب داره . تو دستش ولی گل هست بر خلاف مرد پولدار که یه سیگار برگ دستش هست.
این مرد ٬ واقعا مرد ازدواج و زندگی هست ولی معمولا خیلی سخت کسی عاشقشون میشه . چون با جیب
خالی هیچ دختری حاضر نیست با یه مرد زندگی کنه . چون مانتو و شلوار استرج و شلوار لی و لوازم ارایش و
هزار تا چیز دیگه احتیاج دارن خانم ها و با جیب خالی نمی شه این ها رو تهیه کرد . معمولا تعداد ادم های
این جوری هم کم نیست . تو جامعه ما که خیلی زیادن . ولی این مردها ازدواج کنن از هیچ مطلب عشقی
کم نمی زارن و خیلی هم وفادار هستن و دنبال تنوع طلبی نیستن . ولی خوب زندگی هم خرج داره .
حالا بریم سراغ زن ها .
اول زنی که دنبال پول هست . این جور خانم ها ماشاء الله به قول معروف آویزون هستن . وقتی یه مرد پولدار
رو تور بزنن دیگه مگه ول می کنن اونو . اینقدر عشوه شتری واسه مرده می یان که مرده کف می کنه و به راحتی
هم بهش انواع اقسام حالهای ج ن س ی و س ک س ی و روحی می دن که مرده دیگه اسیر می شه . ولی
این ها تا وقتی هستن که حساب بانکی اقا پر پوله و زیر پاشون یه ماشین شاسی بلندی باشه . با این خانم ها
فقط میشه در حد دوست دختر بود وای اگه زن ادم بشن که دهن ادم رو سرویس می کنن . اصلا به فکر اینده
نیستن و نه پولی واسه اینده جمع می کنن و هیچ . فقط عشق و حال الانشون .این ها ماهی صد میلیون هم
دستشون بدی اخر ماه باز می گن کم اوردیم . خلاصه این ها مثل جاروبرقی پول طرف رو عرض سه سال زندگی
به باد فنا می دن .
اما حالا زنی که قلبش مالامال از عشق است . این زن ها دنبال یکی هستن که بهشون محبت کنه و رو راست
باشه و اصلا واسشون مهم نیست طرف چقدر مایه داره . فقط می خوان طرف ادم باشه و عاشقی وفادار .
این ها دلشون می خواد که یه عاشق دیوانه داشته باشن که همه تلاشش رو برای خوشبختیشون بکنه .
اون ها می دونن که خوشبختی واقعی در عشق و محبت است .
اما حالا در مورد حسرت بگم .
اون زنی که مایه داره و لباس هاش تمیزه داره تو فکرش به مردی فکر می کنه که قلبی از عشق داره اما عشق
یه ادم بنز دار شده ولی دلش داره لک می زنه برای مرد بی پول ولی عاشق . اما اون زنی که وضعش خوب
نیست و عشق یه ادم عاشق شده داره حسرت اون مرد بزندار رو می کشه .
اما این ها فقط حسرت های عشقی بود . حالا من یه تصویر دیگه تو ذهنتون می سازم .
فرض کنید تو خیابون شریعتی یا تو خیابون ولیعصر دارید به سمت میدان تجریش می رید . سوار اتوبوس هستید
و این قدر شلوغه که دماغ شما درست زیر بغل یک ادم بلند قد تر از شماست . دارید از بوی گند زیر بغل طرفی
که بغل شما وایساده خفه میشید که یهو یه ماشین پورشه می بینید که توش یه مرده با یه زن خوشگل از این
زن هایی که دیگه ته خوشگلی هستن و البته خانمه داره یه سیگار هم می کشه ولی خوب به هر شکل
خوشگله . شما چی در می یان می گید تو دلتون ؟ مردها رو من می دونم . می گن ای مادرتو ای باباتو دهنت
سرویس مادر فلان فلان شده . چه جیگری بلند کردی و البته خانمه هم دستش رو گذاشته رو شلوار اقا .
دیگه شما می گید تو دلت که ای کاش من جایه مرده بودم . فرض کنید تابستون هم باشه و اون اقایه تو پورشه
کولرها رو زده و شما این صحنه ها رو می بینید . خلاصه هر چی فحش می تونید تو دلتون به اون یارو و زنه
می دید و چنان جیگرتون می سوزه که البته این سوختن به جاهای دیگه مثل ک و ن مبارکتون هم سرایت
می کنه . ![]()
حالا شما دیگه حسرت رو تو دیدن خانه های گرون قیمت و زیبا هم فرض کنید . این موردهای بالا فقط عشقی
و س ک س ی بود . ولی تو دانش و علم و خلاصه تو هر مسئله ای حسرت هست .
ادم خسته میشه از بس حسرت می کشه . اما به قول معروف تو هم چیزهایی داری که مردم به اون حسرت
می خورن . شاید یه ادم خوشگل هستی ولی بی پول . یه ادم زشت ولی پولدار حسرت خوشگلی شما رو
می خوره و شما حسرت پول اونو می خورید . خلاصه دنیا همش اه و حسرت هست . اگر دنیا توش حسرت و
حسد نبود می شد بهشت . می گن تو بهشت حسد و حسرت نیست . شاید یکی از دلایل ارامش تو بهشت
همین باشه که توش حسرت و حسد نیست . حالا اگه کسی اعتقادی به بهشت و جهنم داشت این مطالب
رو باور می کنه ولی کسی هم باور نداشت خودش می دونه و عقایدش برای خودش محترمه .
اما هر کس تو زندگیش به این فکر کنه که از بین این ۴ نفر دوست داره کدوم باشه ؟ ثانیا عاشقش کدومش
باشه ؟ من دوست دارم مرد بنزدار باشم ولی عاشقم یه زن عاشق باشه که تو دلش عشق باشه و من هم
تمام زندگیم رو بریزم به زیر پاهاش و هر محبتی که لازم باشه رو بهش بدم . ولی واقعیت من این هست
که مرد بی پول هستم .
و هیچ عشقی هم ندارم . پس تو این تصویر فقط خودم تکی هستم و کسی بغلم
نیست .
اما هر کس تو زندگیش تکلیف خودش رو مشخص کنه کی می خواد باشه و کی رو می خواد
داشته باشه .![]()
انتخابش با شماست ولی خوب فقط شما انتخاب می کنید . بودن یا نبودش دیگه دست شما نیست . بدیش
به همینه . ![]()

خاطره شماره پنجاه و هفت : چگونگی گرفتن معافیت سربازی قسمت دوم :
خوب تو پست قبلی گفتم که از بیماری های اورولوژی و ت خ م نشد معافی جور کنم . اما من تو اون مدت با یه
پسری تو مسنجر اشنا شده بودم که معافیت سربازی از بیماری های روانی گرفته بود . من هم خودم می رفتم
پیش دکتر روانپزشک و قرص می خوردم و پیش دو تا دکتر خوب پرونده داشتم. وقتی با اون صحبت می کردم به
من گفت برات مشکلی پیش نخواهد آمد و کارت معافیت بیماری های اعصاب و روان دیگه قرمز نیست و مثل
همه معافیت های پزشکی هست ولی خوب یه دردسرهایی داره ولی اگه اعصاب و حال و حوصله خدمت
نداری واسه در رفتن از خدمت بهانه ای خوب هست . من هم به خانواده گفتم و بهشون توضیح دادم و خلاصه
یه روز رفتم یه دکتر عمومی نزدیک خونمون و اون برگه معاینه کلی رو دادم به دکتر عمومی و بعدش دکتر
عمومیه از من پرسید شما چه جوری فهمیدی افسردگی دوقطبی داری ؟؟ بعدش من گفتم خوب من
می دونستم چنین مشکلی رو دارم و خودم با پای خودم رفتم دکتر روانپزشک . بعدش دکتره گفت یکی از فامیل
های ما هست که هر چی بهش می گیم نمی ره دکتر . ای کاش مثل شما حرف گوش کن بود . من هم تو
دلم گفتم حتما زنته یا خودتی که نمی رید دکتر ![]()
خلاصه اون برگه رو دکتر عمومیه مهر زد و تایید کرد و بعدش رفتم به پلیس به علاوه ده دادم و گفتن که یک ماه
بعد دعوت نامه برای معاینه و شورای پزشکی از طریق پست براتون می یاد . خوب ماه اسفند هم تموم شد
و عید سال ۸۹ هم امد و تو عید هم من منتظر بودم ببینم چی میشه اینده . بالاخره نامه از نظام وظیفه امد که
برای ۱۸ ام فرودین باید برم بیمارستان ارتش تو بالای اقدسیه . حالا یادم نیست ۵۰۴ بود یا ۵۰۱ یا یکی از این
اعداد بود اسم بیمارستان ارتشه . اما من تو همون ماه اسفند به توصیه اون دوست نتیم رفته بودم پیش دو تا
دکترم . اول رفتم پیش دکتر قبلیم که بعد ۷ سال عوضش کرده بودم . اسمش دکتر ابوالفضلی بود . بعدش
رفتم تو اتاقش و گفت خیلی وقته نمیدی پیش من ؟ گفتم بله اقای دکتر . گفت قرصات رو می خوری ؟ گفتم بله
اقای دکتر می خورم . بعدش من گفتم اقای دکتر واسه معافیت پزشکیم یه نامه از شما می خوام که تایید کنید
قرص هایی که می خورم و بنویسید که من مشکل روانی دارم و تاییدش کنید . دکترم گفت واست مشکلی
پیش نیاد ؟ گفتم نه اقای دکتر . شما بنویسید . دکترم گفت برای من که مشکلی نیست . خلاصه یه برگه
نوشت و توش قرص هام رو که مصرف می کردم رو نوشت و بعدش نوشت تحت درمان من هست ایشون .
اما بعدش هم رفتم دکتری که الان هم هنوز پیشش میرم . اسمش دکتر صدر هست . دکتر صدر هم بهش همین
ها رو گفتم و ایشون هم گفت که مشکلی نیست واون هم قرص هام رو نوشت و تایید کرد که من مشکل دارم .
این دوست نتیم گفته بود که حتما با برگه تاییدی از روانپزشک برو شورای پزشکی اولیه معافیت . من هم خلاصه
این ها رو اماده کرده بودم و روز ۱۸ ام فروردین با تاکسی تلفنی رفتم اونجا .راستش داداش بزرگ اون روز کار
داشت و مسیر اونجا هم اتوبوس خور نداشت و مجبور شدم با تاکسی تلفنی برم . خلاصه رفتم تو بیمارستان و
بعدش بعد یک ساعت که نامه رو داده بودم به پذیرش بیمارستان به من گفتن برو یه تست روانپزشکی بده .
یه تستی بود که توش فکر کنم ۶۰ تا سوال بود و من همه سوالها رو منفی و بد زدم که قشنگ نشون بده
کامل دیوانه و افسرده هستم . در صورتی که من حالم اونقدر بد نبود که همه رو بد و منفی بزنم . خلاصه اون
تست رو پر کردم و بعدش به من گفتن برو یک هفته بعد بیا برای شورای اولیه پزشکی . دوباره یک هفته معطل
شدم و بعدش بالاخره رفتم بیمارستان ارتش و اخرش هم رفتم تو اتاقی که سه تا پزشک نشسته بودن و
خلاصه برگه های تاییدیه رو نشون دادم و اونها اتفاقا هر دو تا دکتر من رو می شناختم و این دو تا دکتر هم از
دکترهای معروف تهران هستن مخصوصا دکتر صدر . خلاصه یه سه تا چهار سوال هم ازم کردن مثلا پرسیدن
خوابت چطوره ؟ من گفتم خوابم زیاده . گفتن در مورد خلق و خوت بگو . منم گفتم مرتبا تغییر فاز می دم از
افسردگی به مانیا و شادی. خلاصه من در مورد بیماریم خوب اطلاعات داشتم و بعدش دیگه وقتی دیدا من
درست جواب سوالات رو دادم و اون دو تا دکتر معروف هم تاییدیه دادن گفتن برو و منتظر شو از نظام وظیفه
برات نامه می یاد که بری خیابون سپاه و محل اصلی سازمان نظام وظیفه و اونجا مشخص میشه که معافی
یا معاف از رزم یا مشمول خدمت .
خلاصه یه دو هفته ای گذشت و نامه از نظام وظیفه امد که تو تاریخ فکر کنم ۱۰ اردبیهشت بود که برم سازمان
نظام وظیفه . بالاخره دهم اردیبهشت رسید و من هم رفتم نظام وظیفه . بعدش برگه های همه اونهایی که
معافیت می خواستن بگیرن تو پرونده هایی بود و بعدش تک یه صف وایسادیم که بریم تو اتاقی که یه پزشک
بود و اون دیگه نظر نهایی رو می داد . خلاصه رفتیم تو اون اتاق و بعدش پزشکه از من سوالاتی کرد و بعدش
گفت تاییدیه از دکتر روانپزشک داری ؟ من هم گفتم تو پروندم هست . اون هم دید و بعدش خودم برگه
شورای سه نفره رو هم دیدم که نوشته بودن معاف از خدمت . راستش یه لحظه خوشحال شدم که اونها
نوشتن معاف از خدمت و این خودش تو معافی گرفتن مهم بود . بعدش گفتن همه برن بیرون وایسن و تا یه
ساعت دیگه همه رو صدا می زنن . بعدش من رفتم بیرون وایسادم . خلاصه بعد یه ساعت دیدم یه سرباز وظیفه
امد و گفت اسم هایی که می خونم این ها معاف دایم هستن و تو یه ورق براشون نوشته شده که چی کار
باید بکنن و هر کی اسمش خونده نشد یا معاف از رزم هست یا مشمول خدمت . خلاصه بیماری های دیگه
بود و بچه هایی که از بیماری های دیگه مثل چشم و .... می خواسن معافیت بگیرن . بالاخره بعد از خوندن
فکر کنم اسم ۲۰ نفری بود که فامیل منم خوندن و بعدش پروندم رو گرفتم و توش نوشته شده بود که باید صد
تومن به حسابی پرداخت کنم و بعدش برم حق تمبر و پست رو هم پرداخت کنم و بعدش یه سری مدارک و
عکس سیاه و سفید و غیره ور دارم بیارم تا سه روز دیگه . من هم پول ها رو پرداخت کردم و مدارک رو اماده
کردم و سه روز بعدش رفتم دوباره نظام وظیفه . اما یه خان دیگه هنوز مونده بود و اون هم این بود که دو تا
پزشک ارتشی که سرهنگ بودن دیگه نظر نهایی رو می دادن . بعد یه ساعت معطلی منو صدا زدن و از من
پرسیدن چته ؟ گفتم افسردگی دارم و اضطراب و وسواس . بعدش سرهنگه پرسید گفت چند تا قرص می خوری ؟
گفتم ده تا . گفت ده تا بخوری که مشنگی . گفتم جناب سرهنگ تو تاییدیه دکترهام هست . اون هم نگاه
انداخت و گفت باشه برو به سلامت معافی . منتظر کارت معافیت باش .
خلاصه یک ماه بعد بود که یه روز تو خونه بودم که پستچی زنگ زد و گفت کارت معافیتون رو اوردم . من هم رفتم
پایین و کارتم رو گرفتم . رو کارت ماده و بندی که معاف شده بودم رو زده بودن و بعدش هم مثل بقیه کارت های
معافیت پزشکی بود . خلاصه معاف شدم و رفت پیه کارش . ![]()
اما یه چند تا خاطره بگم از روزهایی که می رفتم بیمارستان ارتش و یا می رفتم سازمان نظام وظیفه .
یادمه دومین بار که رفتم بیمارستان ارتش اقا یه پسر امده بود اونجا واسه معافیت . البته سرباز وظیفه بود
و امده بود که حین خدمتش معافی بگیره . اقا این پسره هیکلش هم بد نبود و قدش هم بلند بود . بعدش یهو
رفت یک سطل اشغال بلند کرد و شروع کرد به فحش دادن به مملکت و همه . بعدش هم هیچکی جرات
نمی کرد بره جلو و جلوش رو بگیره . پسره حالا فیلم بازی می کرد یا قاط زده بود خدا می دونه . ولی من می گم
فیلمش بود . خلاصه حالا این وسط یه مریض ارتشی هم بود که از این طرفدارهای ح ک و م ت بود و حال روانی
خوبی نداشت و یهو این هم قاط زد و عکس العمل به فحش های این سربازه نشون داد و گفت نباید به مسئولین
فحش بدی و شروع کرد این هم فحش دادن و داغ کردن . حالا زن این ارتشیه می گفت بابا به تو چه ؟ تو چرا
قاط زدی . خلاصه یه چند نفر این ارتشیه رو اروم کردن و اون سربازه رو هم دو تا از نگهبانها و دو تا از خدماتی
های اونجا ریختن رو سرش و کنترلش کردن و البته کتکش نزدن و فقط نزاشتن دیگه تکون بخوره و بعدش هم
بردن تو یه یکی از اتاق ها و بهش پرستارها امپول هاریپریدول زدن و قضیه ختم به خیر شد . ولی من فکر
می کنم اگه پسره فیلم هم می خواست بازی کنه احتیاج به این کارها نبود ولی هر چی بود خدمت بهش خیلی
فشار اورده بود که می خواست با هر ترفندی ازش معاف بشه .![]()
دیگه یه خاطره هم از همون روزی بگم که رفته بودم میدان سپاه و سازمان نظام وظیفه . یادمه وقتی بچه هایی
که مشکلات روانی داشتن و معافیت بیماری های اعصاب می خواستن بگیرن تو یه صف بودیم که پیشه پزشکه
بریم همه زده بودن تو کار افسردگی شدید و اصلا ریش ها رو نزده بودن و قیافه ها غمگین و اصلا خنده رو
لبهاشون نبود .ولی من ریش ها م رو شیش تیغه کرده بودم و اصلا فیلم هم بازی نکردم . وقتی هم دیدم معاف
شدم کلی خوشحال شدم ولی اونها همه رفته بودن تو کار فیلم بازی کردن . خلاصه یکی نبود بهشون بگه بابا
معافی رو گرفتید بیان بیرون از این بازیگری . دیگه اینجا اخره بازیه . ![]()
![]()
اما یه عکس هم از یه سرباز خانم گذاشتم . خداییش خدمت واسه خانم ها هم بود و البته با این شمایل و البته
مختلط هیچ پسری در این مملکت از خدمت فرار نمی کرد حتی اگه پسرها دکترا می گرفتن با جان و دل دو سال
که هیچی ۵ سال خدمت بدون حقوق و مواجب انجام می دادن و یه مشکل جدیدی درست می شد که نظام
وظیفه می زد اقا ما این همه سرباز نمی خواهیم . برین گمشید و یه پولی هم می داد به اونهایی که نیان خدمت
تازه می تونستیم با این لشکر انبوه اسراییل و عیادی استکبار رو نابود کنیم و کلیه ملت های مظلوم منطقه
دوباره به مملکت ما اضافه می شدن و بعدش هم دیگه کسی نمی رفت لیسانس بگیره . همون ۱۸ سالگی
می رفتن خدمت پسرها و همون ۱۹ سالگی هم ازدواج می کردن و بعدش امار ازدواج هم می رفت بالا . تازه
یارو لیسانس می گرفت دیگه ده ترم خودش رو تو لیسانس نگه نمی داشت که فوق قبول بشه . بلکه می گفت
می رم خدمت و عشق و حال . ![]()
البته خانم های ایرانی در لباس رزم حتما زیباتر و شجاع تر و بهتر از این خانم هستن . البته این خانم کماندو
هستن و فراتر از یه سرباز وظیفه پیزوری که نمی تونه حتی یه ژسه رو حمل کنه با خودش ![]()
خوش به حال همرزمان این خانم . من که همرزم این خانم بودم هرگز معافی نمی گرفتم . ![]()

خلاصه این بود ماجرای معافی ما . خوب تو قسمت بعدی در مورد سال ۸۹ و کارهایی کردم که تا رفتنم به
کار پیش خالم می نویسم .
خاطره شماره پنجاه و شش : چگونگی گرفتن معافیت سربازی قسمت اول :
خوب تو پست قبلی گفتم رابطه رو با اکرم برای همیشه تموم کردم . رابطه ای که هیچ وقت خوب و عالی نبود و
کل دیدارهامون به ۵ تا هم به زور رسید . به هر شکل من از رفتن اکرم پشیمون نیستم . چون خیلی رویایی یا
کامل نبود که بگم وای چه دختری رو از دست دادم . ولی براش ارزوی خوشبختی دارم و امیدوارم الان شاد و
خوشبخت باشه . ![]()
خوب بعد تمام شدن رابطه تقریبا یه ۴ ماهی بیکار می گشتم . راستش از اول مهر برای کارشناسی ارشد رشته
مدیریت بازرگانی ثبت نام کرده بودم تو موسسه ماهان . بچه ها می گفتن مدیریت ماهان بهتر از پارسه هست .
ما هم رفتیم ماهان ثبت نام کردیم و بعدش یادمه یه ۳ تا امتحان دادم و بعدش دیدم من اصلا شرایط درسیم
برای ورود به کارشناسی ارشد خوب نیست . یادمه تا اول دی هم تلاش هایی می کردم ولی خوب دیدم فایده
نداره و بی خیال ارشد شدم . بعدش یک ماه هم ول چرخیدم تا شد ماه اسفند . می دونستم که باید هر چه
زودتر برم دنبال کارهای خدمت . اما می دونستم فرصت دارم تا کارهای خدمت رو بکنم . ۶ ماه بعد سال جدید
فرصت داشتم . من راستش از خدمت بدم می یومده و می یاد و خواهد امد . به خاطر همین بی خیال سریع
رفتن به خدمت شدم . راستش دنبال کارهای مختلف بودم که تو اوایل ماه اسفند بود که دیدم رستوران بوف
کارگر می خواد . محل مصاحبه هم بوف میدان هفت حوض بود . من هم پاشدم رفتم وگفتم ۶ ماه کار می کنم
وبعدش می رم خدمت . برم ببینم قبول می کنن من ۶ ماه کار کنم یا نه ؟ خلاصه راس ساعتی که مشخص کرده
بودن واسه مصاحبه رفتم اونجا و خلاصه وقتی با هام صحبت شد قرار شد صندوقدار باشم و قبول کردن ۶ ماه
کار کنم ولی خوب بدون بیمه . فرداش هم رفتم کارخونه روغن نباتی تو خیابون جشنواره و مدارکم رو دادم و
بعدش یه برگه استخدامی زدن برای بوف شهرک غرب که تو پاساژ گلستان بود . من هم از همون جا رفتم به
سمت بوف شهرک غرب . تو راه فکر می کردم من می رم از همین الان صندوقدار می شم و کارم رو به عنوان
صندوقدار شروع می کنم . رفتم اونجا و برگه استخدامی رو دادم و سرپرست رستوران یه پسره بود که ۲۸
سالش بود و دو سال از من بزرگتر بود و لیسانس فلسفه داشت . خلاصه گفت اینجا باید بی خیال لیسانس
و این ها باشی و از الان می ری تو قسمت کانتر کار می کنی . من اول میخواستم بگم که کار من رو زده
صندوقداری نه کانترکاری . اما گفتم شاید اولش این باشه . رفتم تو کانترکاری تا ظهر کار کردم و ناهار هم خوردم
و خلاصه یه سری بار هم از پایین به بالا اوردم و تمیز کاری و این کارها رو هم انجام دادم . دیگه طرف های
ساعت ده بود که خیلی عصبانی بودم . راستش دلیل این عصبانیت خود کار نبود . دلیلش یه بچه ۱۹ ساله بود
که سرکارگر ما بود به اصطلاح . از اون پاپتی های بچه ...... که فقط باید ادم بزاره د ر ش و ن . راستش خیلی
زورم می گفت حالا ان اقا بلد نبود دو تا دو تا چند میشه بعد واسه ماها کلاس می زاشت . خلاصه دیگه از بس از
ظهر از طرف اون بچه زور شنیده بودم می خواستم همون ساعت ده سرش رو بکنم تو فر که قشنگ قیافه
ت خ م ی ش خوشگل تر بشه .
خلاصه این کارو نکردم و رفتم پیش سرپرست رستوران و گفتم من حکمم
زده صندوقدار نه کانترکار . بعدش گفت اولش همینه . باید از صفر شروع کنی . من هم گفتم تو خودت باید از
صفر شروع کنی چون هیچی حالیت نیست و مدرکتت به درد عمت می خوره . خلاصه اون هم گفت زیاد جوش
نزن شیرت خشک میشه . اگه نمی خوای برو کارت ملیت رو از بچه ها بگیرو لباست رو تحویل بده و برو . من
می خواستم بگم تو مواظب ننت باش که شیرش خشک نشه هنوز احتیاج به خوردن شیر داری بچه .......
ولی بی خیالش شدم و رفتم لباس ها رو دادم و راه افتادم نزدیکهای ساعت ده و نیم بودم که رفتم میدون
صنعت و سوار تاکسی شدم به سمت رسالت . البته قبل سوار تاکسی شدن رفتم یه ابمیوه فروشی تو خیابون
ایران زمین که یه اب پرتقال بخورم بعدش یه لیوان سفارش دادم یارو گفت سه تومن . واقعا اب پرتقال تو گلوم
گیر کرد ولی خوب دیگه خورده بودم و نمی شد بگم نمی خوام . خلاصه کوفت یارو اب میوه فروشیه بشه . ![]()
بعدش امدم خونه و خانواده گفتن که چی شد برگشتی . گفتم جریان این بود .
اما تو همون رستوران یه پسر دیگه ای هم با من همزمان استخدام شده بود که تازه می خواست درس بخونه
تو دانشگاه پیام نور و رشته مهندسی صنایع . اون روز از صبح تا شب با هم بودیم و اون هم کانتر کار شده بود
و اون هم حکمش صندوقداری بود .خلاصه با هم صحبت می کردیم که به من گفت چرا دنبال معافیت خدمت
نیستی . یه مشکلی از خودت پیدا کن و برو دنبالش حداقلش معاف از رزم میشی و باز هم بهتر از هیچی هست
من فرداش به خانواده گفتم که میشه معافی گرفت و مشکلی هم پیش نمی یاد . خانواده گفتن که معافیت
پزشکی دردسر داره ولی من گفتم خدمت برو نیستم که نیستم و می رم دنبال معافیت . خلاصه رفتم پلیس
به علاوه ده و بعدش فرم معافیت سربازی رو گرفتم . اما قبل همه این ها که فرم پر کنم باید می رفتم
امپولهای کزار و نمی دونم چی بود رو می زدم . به همین خاطر یه روز صبح رفتم تو خیابون شهید کرد بعد از میدان
رسالت و اونجا این کارو انجام دادم . اما قبل پر کردن برگه معافیت دنبال این بودم که چه معافیتی و از چه طریقی
بگیرم . یادم افتاد که من بیماری هیدروسل و واری کسل داشتم که مربوط به بادکردن ب ی ض ه هست . البته
۶ سال پیش عمل کرده بودم و خوب شده بودم . اما با داداش وسطی رفتم پیش اون دکتری که عملم کرده بود
و بهش بگم وضعیت الان رو چک کنه ببینه میشه ازش معافیت در اورد یا نه ؟؟؟؟![]()
رفتیم پیشه دکتره و دکتره معاینه کرد وگفت پسر جان بعضی اوقات بعضی جاها ادم از بیماری شانس می یاره
و معاف میشه اما شما ب ی ض ت سالمه و بادی اونچنان نداره که بشه ازش معافی بگیره . پس ان شاء الله
خدمت خوش بگذره . موفق باشی
خلاصه از اون دکتر امدیم و بعدش دنبال یه بیماری دیگه گشتم . حالا تو قسمت بعدی ادامه این ماجرا رو توضیح
می دم .
خاطره شماره پنجاه و پنج : تمام شدن رابطه با اکرم بعد ۴ سال :
خوب تو این پست می خوام وقایع بعد از فارغ التحصیلی تا مسائل سربازیم بگم .
تو ماه آبان بود که یه روز رفته بودم بیرون و وقتی برگشتم مادرم گفت یه دختری به نام اکرم زنگ زده خونه و گفته
با تو کار داره . مادرم گفت این همون اکرم نیست ؟ من الکی خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم بزارید بهش
زنگ بزنم ببینم کیه ؟ رفتم سراغ تلفن و شماره تماسش که با یه موبایل ایرانسل بود رو در اوردم . من همون
موقع که مادرم گفت اکرم زنگ زده فهمیدم همون اکرمی هست که با هم بودیم . بعد سه سال زنگ زده بود .
سریع رفتم تو اون اتاقمون و در رو بستم و با موبایلم به اکرم زنگ زدم . اکرم گوشی رو برداشت و گفت بفرمایید .
گفتم منم فرهاد . همونی که امروز بهش زنگ زدی . اکرم گفت فرهاد خودتی ؟ گفتم اره خودمم . گفت فرهاد
هنوز منو به یاد داری . گفتم مگه میشه تو رو فراموش کرد . گفتم بهش بعد سه سال چی شده که به من زنگ
زدی ؟ گفتش که فرهاد بهت توضیح می دم . اگه میشه با هم باشیم دوباره ؟ راستش من هم گفتم باشه با
هم هستیم . اکرم دو تا خط داشت . یه ایرانسل یه همراه اول دایم . بعدش هر دو رو به من داد و بهش گفتم
بهت شب زنگ می زنم . اون هم گفت منتظرم . من بهش گفتم حالا دیگه می یای زود به زود همو ببینیم یا باز
منو می پیچونی ؟ گفت می یام فرهاد یه روز از صبح تا شب با هم باشیم و کلی درد و دل دارم می خوام با هات
بکنم . گفتم خوب فردا بیا . من هم بیکارم . گفت درست تموم شد ؟ گفتم اره تموم شده . یکی سه هفته ای
هست تموم شده . اون گفت بهت تبریک می گم عزیزم . خیلی خوشحالم . خلاصه دیگه قطع کردیم و اسه
اینکه به خانواده بگم این دختره اشتباه گرفته .
بعدش فکر کنم طرف های ساعت ده بود که اس ام اس دادم بهش گفتم بزنگم بهت ؟ اون هم اس داد که اره الان
کسی پیشم نیست . بهش زنگ زدم و بعد حال و احوال پرسی گفت فرهاد هنوز سر حرفات هستی ؟ گفتم من
خیلی حرفا زدم کدومش رو میگی ؟![]()
گفت حرف ازدواج و اون همه حرفی که از با هم بودن به من گفتی ؟ گفتم والله بزار همو ببینیم و بعد تصمیم
می گیریم . بعدش یهو در امد گفت فرهاد من مثل قدیم مثل سه سال پیش خوشگل نیستم . عینه یه پیرزن
شدم . هنوز منو دوست داری یا اکرم خوشگله رو می خوای هنوز ؟ گفتم بهش چرا چرت میگی ؟ یعنی چی
خوشگل نیستم دیگه ؟ گفت بزار همو ببینیم و کلی حرف دارم . من از اکرم پرسیدم تو درست تموم شد ؟ گفت
اره ترم اخرمه . گفتم ۹ ترمه تموم کردی ؟ گفت اره
من به اکرم گفتم خوب هنوز پیه س ک س و خوش گذرونی هستی ؟ گفت نه فرهاد دیگه . دوست دارم شوهر
کنم و هر چی فکر می کنم و زن داداشم هم می گه به همون عشق قدیمیت که من باشم رجوع کن و اون واست
شوهر خوبی میشه !!!!
حالا من تو دلم می گفتم تو یا خری یا می خوای خرم کنی . ![]()
خلاصه دیگه مثل قدیم که با هم می شستیم کلی صحبت می کردیم و س ک س تل می کردیم صحبت نکردیم
و فقط از حال و احوال هم پرسیدیم .
من بعد قطع تماس واسه اکرم اس ام اس دادم به این مضمون :
اکرم عزیزم حالا که برگشتی با اغوش باز ازت پذیرایی می کنم و خیلی دوست دارم با تمام وجود
تا این اس ام اس رو دادم اکرم هم بلافاصله نوشت :
فرهاد من . دوست دارم به خدا . من هم عاشقتم
خلاصه یه لاوی ترکوندیم و هر کی دیگه رفت لالا .
اما تا ۴ روز بعدش با هم دیگه اس ام اس بازی و تل بازی می کردیم . تو اون ۴ روز من خیلی هم نشستم فکر
کردم . از یه طرف به این فکر می کردم که اصلا من و اکرم به درد هم می خوریم ؟ دیگه اینکه فکر می کردم
اکرم می خواد با قصد ازدواج بیاد جلو و دیگه قصدش مثل قدیم دوستی نیست . اما من هیچی تو بساطم پول
نیست و اصلا نمی تونم باهاش ازدواج کنم . راستش هر روز هم بدجوری به هم اس ام اس می دادیم و انگار
دوباره برگشتیم به اوایل دوستمیون . من هم سرم خلوت شده بود و یاد خاطرات قدیمون افتاده بودم ولی اکرم
هر چی بهش می گفتم بیا ببینمت می گفت صبر کن صبر کن . بعدش راستش یه شب کلی فکر کردم و دیدم
باید بی خیالش بشم . به چند دلیل .
اولش از همه مهمتر من بی پول بودم و تازه باید می رفتم سربازی . اکرم هم می دونستم که دیگه وقت
ازدواجش رسیده بود و نمی تونستم براش بهانه ای بیارم و بگم باز صبر کنه . مشکل بی پولی هم مشکلی
نیست که بشه ازش گذشت .
دومش این بود ما اختلاف فرهنگی داشتیم . اون و من با هم خوشبخت نمی شدیم برای زندگی . ولی برای
رفاقت خیلی دوستای خوبی بودیم . اما زندگی با رفاقت خیلی فرق داره . باید بهش متعهد بود و باید براش
هدف گذاری کرد . تو هر چی ما اختلاف داشتیم تو س ک س و رویاهای س ک س ی اصلا انگار واسه هم افریده
شده بودیم . اون حتی س ک س ضربدری هم دوست داشت و من هم دوست داشتم . خلاصه هر چی من
دوست داشتم اون هم به شدت دوست داشت . اون عاشق س ک س از عقب بود و من هم دوست داشتم .
عاشق س ک س تو حموم . عاشق س ک س تو جنگل و کوه . خلاصه هر دو مغزمون پر بود واسه فقط س ک س
و هر دو تنها چیزی که سیرمون می کرد وجود اون یکی بود . ولی زندگی مشترک باید خانواده هامون و سطح
فرهنگی و رفتارهامون و غیره به هم می یومد که نمی یومد .
خلاصه خانواده من بعد ۵ روز فهمیدن که من با اکرم باز رابطه پیدا کردم و مادرم به من گفت فرهاد . بی خیال این
دختر باش . خودت می دونی پول نداری و بعدش هم سربازی . الکی دختر مردم رو سر کار نزار و باهاش کات
کن و تموم .
من هم تو این حال و احوال تصمیم گیری بودم که اکرم خانم یه اس ام اس داد گفت باهات قهرم . اقا من هم
به ذهنم رسید که ته این حرفو بگیرم و باهاش یه دعوای اساسی کنم و بعدش هم همه چی رو بهم بزنم .
خلاصه اس ام اس دادم که به جهنم که ناراحتی و قهری . واسم اصلا مهم نیست . اقا من این اس ام اس رو دادم
وبعدش هم تو خونه بودم اکرم دو بار زنگ زد . ولی من جواب ندادم . تا اس ام اس داد چی می گی فرهاد ؟ حالت
خوشه ؟ منم اس ام اس دادم که اره خیلی خوبم. ولی همه چی باید تموم بشه . اکرم هم گفت مهم نیست
تو اصلا لیاقت نداری . مهم نیست تمومش می کنیم . من هم اس دادم گور بابات . گمشو بابا پ ت ی ا ر ه .
دیگه اس ام اسی بینمون رد و بدل نشد و من هم شب به داداش بزرگه گفتم این شماره ایرانسل اکرم رو بزاره
تو بلک لیست و دیگه ازش اس ام اس و تلفنی نیاد . تا اینکه فردا صبح بیدار شدم و دیدم اکرم خانم با شماره
دایمی همراه اولش اس ام اس داده که فرهاد خیلی نامردی . بعد ۳ سال به من میگی خوش امدی و بعد ۶ روز
می گی بهم پتیاره . من می رم ولی تو هم یادت باشه عوضی بود .
منم دیگه جوابی ندادم و این شماره رو هم که یادم رفته بود بزارم تو بلک لیست گذاشتم تو بلک لیست و بعدش
هم رفتم تو کشوم عکسی که به من از خودش داده بود پاره کردم و ریز ریز کردم و ریختم تو سطل اشغال .
خلاصه درسته من نامردی کردم و بدجور باهاش بهم زدم اما ای کاش اصلا همون موقع که زنگ زده بود می گفتم
دیگه نمی خوام با هم باشیم . ولی بعدش که فکرام رو کردم و حساب و کتاب مالی کردم دیدم نمی شه و
تصمییم به این کار گرفتم .
خوب داستان ۴ ساله من و اکرم هم برای همیشه تموم شد و بعد اون دعوا دیگه بهم زنگ نزدیم و خلاصه همه
چی تمومه تموم شد . اکرم فکر کنم ازدواج کرده باشه . نمی دونم راستش . ولی امیدوارم شوهری کرده باشه
که اجازه بهش بده ازاد باشه و خوش بگذرونه و کیف کنه و از این مردهای غیرتی نباشه که بدجور اذیت می شه
برعکس من که اصلا واسم این چیزها مهم نبود . بارها از من می پرسید اکرم که فرهاد من می خوام تو زندگی
ازاد باشم و حوصله غیرت میرت بازی مردونه ندارم که تو خونه بابام و داداش هام پدرم رو در آوردن . اول باورش
نمی شد من این قدر راحت باشم . ولی وقتی پیش من حرفهایی زد که هر کی می شنید کلی باهاش دعوا
می کرد ولی من نه تنها دعواش نکردم و گذاشتم راحت حرف بزنه و بعدش دیگه باورش شد که من شوهری
هستم بی غیرت . و اینده با من خوش می گذره به شدت . ولی نمی دونم اون این حق رو به من نمی داد
که من هم مثل اون خوش باشم . به قول معروف نمی دونست هر چیزی دو طرفه هست . ولی اون می گفت
من خوش باشم و تو دهنت س ر و ی س بشه . تاره مثلا می گفت فرهاد ازدواج کردیم باید منو حسابی ا ر ض ا
کنی و نبینم با من س ک س کنی و بعدش عینه یه لاشه بیفوتی تو رختخواب بخوابی . باید اینقدر سیرابم کنی
که من از حال برم بعد تو کفه مرگت رو بزار بمیر .
به هر شکل این رابطه تموم شد .
دیگه بعد از قطع رابطه مادرم گفت که این رو با بلک لیست پیچوندی . دیگه نری سراغ دختری . برو به فکر
سربازی و کار باش و این ها . بعدا که کار پیدا کردی باز هر غلطی خواستی بکنی بکن . ولی فعلا حق نداری
دنبال دختر بازی باشی و بچسب به سربازی و کار .
خوب تو پست بعدی در مورد مسایل بعد قطع رابطه با اکرم و گرفتن معافیت خدمتم می گم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره پنجاه و چهار : پایان نامه و جریانات فارغ التحصیلی
خوب در مورد پایان نامه و دفاع آن و جریانات فارغ التحصیلی می خوام بنویسم .
پایان نامه رو با یکی از بچه ها به فامیلی م برداشتم . راستش اون ورودی ۸۲ بود و من ورودی ۸۱. با هم رابطه
خوبی داشتیم و تصمیم بر این گرفتیم با توجه به وضعیتمون دو نفری یه کاری رو انجام بدیم و دفاع کنیم .
ما تو خرداد ماه بود که فرم گرفتن پروژه رو پر کردیم و استاد پروژه رو هم دکتر قهرمانی انتخاب کردیم . موضوع
پروژه ای که انتخاب کردیم برای اولین بار یادم نیست ولی یه موضوع چرت و پرت در رابطه با راه آهن بود .
موضوعش هم بیشتر به مسایل اقتصاد مهندسی تو راه آهن مربوط بود . بعد امتحانات من و دوستیم هر چی
تلاش می کردیم از یه جایی شروع کنیم این پروژه رو آغاز کنیم نمی شد و تصمیم گرفتیم یه سر بریم مرکز
تحقیقات راه آهن تو ابتدای جردن که الان یه ساختمان بزرگ هست . ما رفتیم اونجا و یه سری مقاله رو دیدیم
و چند ساعت هم اونجا بودیم . ولی هیچی گیرمون نیمد و اصلا مقاله ها همش چرت و پرت بود و ماله قرون
وسطی بود .![]()
خلاصه بعد این کار رفتیم پیش استادمون دکتر قهرمانی و گفتیم شما یه کمکی به ما کنید !!!
دکتر قهرمانی هم با لهجه شیرازیش گفت ما نمتونیم کاری بکنیم . خودتون راه حل پیدا کنید . بعد این صبحت با
استاد فهمیدیم استاد که کمک بکن نیست . یه مدت دیگه تا اوایل مرداد سرچ کردیم و تلاش کردیم . اما باز هم
هیچی نصیبمون نشد . دفاع هم اواخر شهریور بود . خلاصه تو وسطهای ماه مرداد بود که دوستم گفت فرهاد
بیا استاد پایان نامه رو عوض کنیم و موضوع رو هم عوض کنیم. راستش من هم موافق بودم چون این دکتر
قهرمانی اصلا کمک بکن نبود که نبود .
رفتیم به اموزش گفتیم و فرم گرفتیم و این بار دکتر احدی رو انتخاب کردیم . دوستم یه مقدار قبلا رو این پروژه ای
که می خواستیم بدیم به دکتر احدی کار کرده بود و تقریبا اماده بود . و احتیاج زیادی به تغییرات نداشت و خودمون
هم یه سری چیزهای دیگه بهش اضافه می کردیم .رفتیم پیش دکتر احدی و دکتر احدی گفت تو یک و ماه نیم
می تونید پروژه تحویل بدید ؟!!!!! ما هم گفتیم استاد شما نگران نباشید و ما این کارو می کنیم . اون هم گفت
جفتتون که وضعتون خرابه . باشه مشکلی نیست . خودتون هر کاری خواستید بکنید و اواخر شهریور کارتون رو
بیاد به من نشون بدید تا من نظر بدم . خلاصه ما با خیال راحت اون پروژه ای که دوستم کار کرده بود رو مقداری
توش تغییرات دادیم . بعدش یادمه اواخر شهریور قرار بود دفاع باشه ولی خوب اخر سر دفاع افتاد تو مهرماه .
تو همون روزها دکتر احدی تو تابلوی اعلانات دفترش زده بود همه کسانی که با من پروژه برداشتن بیان
پروژه هاشون رو به من نشون بدن . اما دوست من زرنگ بو د و گفت فرهاد نریم الان پیشش و بزار تو ماه اوایل
ماه مهر مثلا سوم و چهارم مهر بریم . گفت الان بریم حسابی می شینه می خونه پایان نامه و می گی مثلا
کلی تغییرات بدید . چون چند تا بچه های ۸۴ هم که باهاش پروژه برداشته بودن و مرتب می رفتن پیش دکتر
احدی کلی بهشون گفته بود تغییرات بدین . اما ماه بالاخره سوم مهرماه پروژه ۴۰۰ صفحه ای رو برداشتیم رفتیم
پیش دکتر و اون پروژه به اون سنگینی رو تحویل استاد دادیم . دکتر احدی گفت من سه چهار روزه می خونم
و اشکالاتش رو می گیرم .اما دکتر احدی ده صفحه خوندش و بعد گفته بود بیان پیشم . بعدش گفت نمی شه
پروژه به این سنگینی رو چند روزه خوند . دیگه قرار شده بود گروه ما روز دوشنبه ۱۳ مهرماه دفاعمون باشه و
این حرفی که استاد به ما زده بود روز ۹ مهر ماه بود . دکتر گفت برید پاورپوینت اماده کنید . اقا من و رفیقم که
خیلی تنبل بودیم تا اینکه روز دوازده مهرماه امدیم کتابخانه مرکزی دانشگاه و رفیقم لب تابش رو اورد و نشستم
یه مقدار پاورپوینت درست کردیم . اما کامل نشد . بعدش هم فردا صبح ساعت ده امدیم دوباره کتابخانه مرکزی
دانشگاه و نشستیم تقریبا کاملش کردیم و اما باز کامل نبود . حالا ساعت دو دفاع ما بود . اقا ما دقیقه ۹۰ رفتیم
نشون استادمون دادیم و استاد گفت بد نیست و گفت شما دو تا منو دیوانه کردید و خلاصه ساعت یک و ربع
پاورپوینت ما اماده شد . یعنی دقیقا یک ربع قبل از اولین دفاع .
خوب بریم جلسه دفاع رو بگم .
من خیلی مضطرب بودم . راستش از قبل رفته بودیم مقداری ساندیس و کیک خریده بودم واسه بچه هایی که
می یان تو جلسه و رفیق های اون دوستم هم زیاد بودن . خلاصه دفاع اول انجام شد و بعدش هم پذیرایی شد
و ساعت دو نوبت دفاع ما شد . من و رفیقم جفتمون ریپ می زدیم تو دفاع و خلاصه یه دفاع مسخره ای کردیم .
شانس اوردیم اون روز دکتر قهرمانی نبود . فقط دکتر احدی بودن و دکتر یقینی . یعنی یه سری بچه ها پایان
نامشون با دکتر احدی بود که دکتر یقینی می شد ممتحن و یه سری هم برعکس بود . یعنی پایان نامشون با
دکتر یقینی بود و استاد ممتحن دکتر احدی . اهان یادم رفت که بگه اون موقع دو تا از استاد های سخت گیر
دانشکده نبودن . یکی دکتر قصیری که از یه ترم پیش رفته بود امریکا . یکی هم دکتر اقایی بود که اون هم به
خاطر دو شغله بودن گفته بودن بهش یا استاد باش یا تو صنعت . خلاصه اون هم صنعت رو انتخاب کرده بود .
دفاع مسخره ای کردیم در حد تیم ملی اوگاندا
اخرش هم شدیم ۱۶.۵
بعد دفاع من انگار ازاده ازاد شده بودم و خیلی خوشحال بودم که دیگه همه چی تموم شده . بعد دفاعمون هم
من کیک ها و ساندیس ها رو بین بچه ها پخش کردم . اما یه دفاع باحال هم داشتیم . یکی از دخترهای چادری
ورودی ۸۴ که اسمش منیره ع بود امد به انگلیسی دفاع کنه . در تما دفاعش انگلیسی صحبت کرد و خلاصه
دفاعش البته کوتاه بود و کل پروژش صد صفحه هم نمی شد . استاد ممتحن هم دکتر احدی و دکتر یقینی بودن
و استاد راهنماش یکی دیگه از استاد ها بود که بعدش دکتر یقینی گفت من سوالی ندارم . فکر کنم نمی تونست
مکالمه خوب کنه ولی دکتر احدی واسه اینکه کم نیاره دست و پا شکسته ازش پرسید نهایت کاری که تو پروژت
کردی چی بود ؟ دختره هم به انگلیسی جوابش رو داد و بعدش دکتر احدی هم واسش ارزوی موفقیت کرد ![]()
اما در مورد فارغ التحصیلی بگم . بعد دو هفته از دفاعمون نمره پایان نامه امد و اون وقت می تونستم برم دنبال
کارهای فارغ التحصیلی . یادمه دوباره همون برگه ای که یه بار امضا گرفته بودن که توش باید از حراست و کتباخانه
و کتابخانه دانشکده و ............. امضا می گرفتم دادن به من و گفتن دوباره برو امضا بگیر . این بار دیگه بدهی
مالی نداشتم و در عرض دو روز امضا ها رو گرفتم . در ضمن رفتم پیش دکتر یقینی و دکتر یقینی هم امضای
استاد ممتحن رو هم زد و دیگه بردم همه رو اموزش کل . فرداش هم دو کیلو شیرینی خامه ای گرفتم و بردم
دادم به بچه ها و دوستام بخورن به مناسبت زاییدنم .![]()
![]()
خوب من ازاد ازاد شدم بعد ۷ سال . اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم فارغ التحصیل بشم . از بس عقب افتاده
بودم از بچه ها و حتی ترم های ۹و ۱۰و ۱۱ هم زیاد موفق نبودم . اما به هر شکل خدا کمک کرد و یه لیسانس
گرفتیم . هر چند لیسانسه لیسانس مالی نبود ولی کاچی بهتر از هیچی . خلاصه شدم بعد ۷ سال مهندس .
البته مهندس از نوع درپیتی
اون روزها خیلی خوشحال بودم . انگار کوه های بیستون رو به عشق شیرین
تماما حکاکی کرده بودم .
خانواده هم خیلی خوشحال بودن . ولی خوب نگرانی های دیگه در پیش بود .
مثل خدمت کردن . اون موقع ۲۶ سالم بود و تو سن ۲۶ سالگی ادم یه کم گ ش ا د شده و دیگه حال و حوصله
رفتن به خدمت رو نداره . خوب در مورد خدمت هم واستون می گم .
دیگه من راحت شده بودم و بیکار بودم . تو همون موقع داشتن کامپیوترهای دانشکده رو ارتقاع می دادن و
هیچ نظارتی رو کامپیوترها نبود و من هم می رفتم تو سایت ارشدها و از ساعت ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر کلی
فیلم و موزیک و فیلم های س ک س ی و خلاصه هر چی دلم می خواست با سرعت ۶ یا ۵ یا ۴ مگ دانلود
می کردم . تقریبا یه سه هفته ای این کارو کردم و بعدش معرفی نامه خدمتم اماده شد و اون رو گرفتم .
خلاصه تو پست بعدی در مورد زنگ زدن دوباره اکرم و بعدش یه سری وقایع دیگه می گم .
خاطره شماره پنجاه و سوم : ترم چهاردهم و ا ن ت خ ا ب ا ت :
خوب در مورد ترم چهاردهم شروع کنم به حرف زدن . ترم سیزدهم که تموم شد و من فقط ۲۵ واحد برام مونده
بود که به قولی فارغ بشم . مثل زن هایی که می خوان بزان منم می خواستم دیگه این بچه هام رو به دنیا بیارم
و بعد ۷ سال بیام از این دانشکده مسخره بیرون . خوب این بار هم مثل ترم سیزدهم رفتم اموزش دانشکده و
بعدش اونها گفتن دیگه احتیاج نیست که بری اون برگه ای رو که ترم سیزدهم امضا کردی از حراست و کتابخانه و
و........ رو پر کنی و دیگه احتیاج به تسویه مالی هم نیست . فقط برو فرم گرفتن ترم چهاردهم رو از اموزش کل
بگیر و پر کن و بده بهشون و باز برو سر کلاس هایی که می خوای و بعد از قبولی در کمیسیون دانشگاه می تونی
مثل ترم سیزدهم بری انتخاب واحد کنی و ........
خلاصه خیالم راحت بود . دیگه امضا گرفتن از استادها رو یاد گرفته بودم و مثل ترم سیزدهم بی تجربه نبودم .
بیست و پنج واحد برداشتم . هر چند نهایتا تعداد واحدی که میشه برداشت ۲۴ واحد هست ولی خوب من دیگه
یک واحد اضافی برداشتم و چاره ای نبود . حالا بعدا سر مسایل تصفیه پایانی تحصیلم می گم این یه واحد اضافی
رو چی کار کردم که گیری به من ندادن . اما بگم که دیگه هر چی بود و نبود رو برداشتم . یادمه درس هایی مثل
راه اهن شهری و شبیه سازی و تربیت بدنی دو و خلاصه کلی درس رو برداشتم . با اینکه ۲۵ واحد خیلی زیاده
سخته پاس کردنشون اما من تازه یاد گرفته بودم که چه جوری درس بخونم و چه کارهایی لازمه که یه دانشجو
انجام بده تا بتونه راحت پاس کنه درس ها رو . خلاصه تمام فکرم و ذکرم پاس کردن درس ها بود و همه کلاس ها
رو مرتب می رفتم و جزوه ها رو مرتب می نوشتم و دیگه از کسی هم جزوه نمی گرفتم .
خلاصه عید سال ۸۸ هم امد و بعدش هم تو اوایل اردیبهشت بود که کمیسیون دانشگاه رای به گرفتن ترم ۱۴
من داد و بعدش هم امضاها رو به راحتی گرفتم و این بار استادی اذیتم نکرد و خلاصه انتخاب واحد هم کردم
و دیگه به ماه خرداد نزدیک می شدیم .
اما بگم از ان ت خ ا ب ا ت سال ۸۸ . یادمه از ماه اردیبهشت می رفتیم تو غذا خوری که دو غذای خوشمزه
جوجه کباب و چلو کباب داشت رو بخوریم که یهو یکی یه کاغذ می زاشت رو جوجه ها . حالا چی بود ؟ شرح
کارهایی بود که نام زد ها می خواستن بکنن . حالا ما داشتیم غذا کوفت می کردیم که یهو این برگه ها رو
می اوردن . عجب ادم هایی بودن . اون ها دقیقا وقتی این برگه ها رو می اوردن که طرف بیکار هست و داره
می لمبه و بعدش یارو می شینه نگاه می کنه برگه ها رو . اگه در حالت عادی می زاشتن یارو به اونجاش هم
حساب نمی کرد و مینداخت رو زمین . اما تو سالن غذا خوری یه نگاهی می کرد و بعدش نوشابش رو می خورد
و اروقش رو می زد و برگه رو می نداخت زمین . ولی خب یه نگاهی می کرد . من که اصلا به اونجام هم نبود این
مسایل . برعکس سال ۸۲ که داستانش رو گفته بودم و خیلی اون موقع ها کلم بو قرمه سبزی می داد ولی الان
می دونستم باید بچسبم به درس و مشقم و فقط بیست و پنج واحد رو پاس کنم .
یادمه امتحانات دقیقا بعد از روز رای گیری شروع شد و بعدش هم دیگه بقیه مسایل رو همه می دونن و یهو همه
چیز ریخت بهم . اما دانشگاه گفت هر کی می خواد بیاد امتحان بده امتحانات هفته اول رو و هر کی می خواد بعدا
بیاد امتحان بده ولی امتحانات هفته دوم سر جاش هست . اما من رفتم هفته اول امتحاناتم رو دادم . یادمه اون
شب ها همه می رفتن رو پشت بامهاشون و الله اکبر می گفتن . اوایل که الله اکبر بود ولی بعدا یه چیزهایی
خیلی تندی می گفتن که نمی شه اینجا گفت . خلاصه یه خاطره باحال دارم از این شب های الله اکبر که همون
روزهای اول بود که ملت می رفتن الله اکبر می گفتن رو پشت بام که تو محله ما یه هندوانه ای فروش داشت
می گفت تو بلندگوش هندونه کیلویی این قدر مثلا . بعدش یهو در امد گفت الله اکبر بدو هندونه کیلو ۵۰۰ مثلا و
بعدش هم دوباره الله اکبر .
یادمه تمام همسایه هامون واسش دست زدن و سوت زدن ولی هندونه فروشه
فکر کنم دیوانه بود و اگه یکی بهش گیر می داد تو خیابون بود و راه فراری نداشت و می زدن پدررش رو در
می اوردن . خلاصه تو همون هفته اول یکی از بچه های فوق لیسانس دانشکده مهندسی شیمی که بچه
کرمانشاه بود رفته بود میدان ازادی و یه تک تیرانداز زده بود کشته بودش . عکسش رو و کلی گل دمه دانشکده
مهندسی شیمی گذاشته بودن و بعد بچه های دانشکده شیمی بهش می گفتن شهید فلانی ولی خوب امدن
پارچه ای که روش شهادت این بنده خدا رو تسلیت گفته بودن پایین اوردن .
من که اصلا نرفتم تو این تظاهرات باشم و فقط و فقط درس . راستش من همش نگران بودم نکنه مملکت به هم
می ریزه و مثل سال ۵۷ یهو عوض بشه ح ک و م ت و بعدش دوباره انقلاب فرهنگی بشه و منه بدبخت ۷ ساله
تحصیلاتم بشه ۱۰ ساله . خوب اوایل ا ن ق ل ا ب هم دو سال دانشگاه ها تعطیل شدن و پاک سازی عقیدتی
و س ی ا س ی شد .
روزهای پس از ان ت خ ا ب ا ت روزهای ملتهبی بود . از یه طرف شبکه های ماهواره ای هر روز اخبار جدیدی رو
می گفتن ولی خب خبری نبود اونچنان و همه تو یه هل و وله بودن . سمت خیابون های مرکز تهران مثل ولیعصر
و انقلاب و ازادی و هفت تیر و امام حسین و غیره نمی شد بری . همش درگیری و پر از مامور بود . اما من تو
این اوضاع و احوال با تمرکز کامل می شستم درس می خوندم و البته برنامه ریزی خوبی هم کرده بودم و درسها
رو همه از اول ترم خونده بودم و بلد بودم و واقعا شده بودم یه دانشجوی خوب
امتحانات رو با موفقیت دادم
و حتی هفته اول خیلی از دانشجوهای سال پایین تری مثل ورودی های ۸۵ نیمدن ولی من حساب و کتاب هام
رو کرده بودم و می دونستم که من یه دانشجوی ۷ ساله هستم و باید تا اماده هستم برم امتحانات رو بدم و
راحت بشم .
دیگه بگم که تو ترم ۱۴ من دیگه چت نکردم و کلا یک پارچه وجودم شده بود پاس کردن درس ها . مثل یه ورزشکار
حرفه ای که می خواد بره المپیک و تمرینات سخت می کنه و هوش و حواسش فقط جمع هست برای هدفش .
کسی هم تو اد لیستم نبود که بخوام هر شب باهاش چت کنم . همه رو پاک کرده بودم و به خودم گفته بودم که
انشاء الله بعد تیرماه و اتمام امتحانات فقط می مونه یه پروژه پایانی و بعدش دیگه ازادم و می تونم عشقی
تازه رو شروع کنم . یادمه تیرماه هم یه مدت مسنجر قطع بود و یک دو ماهی مسنجر قطع بود و مرداد ماه بود که
دوباره باز شد . بعد اینکه امتحانات تموم شد تو تیرماه من وقتی به دانشگاه می رفتم احساس خوبی داشتم .
داشتم از این دانشگاه می رفتم و تمام روزهای سیاه ۷ سال تحصیلم تموم می شد . البته روزهای خوشی هم
داشت ولی بدبختی هاش خیلی بیشتر از خوشی هاش بود . می دونستم بعد این امتحاناتی که دادم دیگه
سال بعد بهمن و خرداد دیگه دلهره هیچ امتحانی رو ندارم و راحتم . در حالی که طی ۷ سال تحصیلم همیشه
نگران تموم شدن ترم و رسیدن امتحانات پایان ترم بودم و همیشه به جز سه ترم اخرم گند می زدم تو امتحانات
و بدو دنبال استاد و پاچه خوری و مشروطی و ................. .
خوب تو پست بعدی در مورد پایان نامم و دفاعش و مسایل پایان نامه می گم که اون هم خودش داستانی داره .
بدون شرح :
هر کی یه جوری به این عکس نگاه می کنه . من که خودم رو جایه پسره میزارم . خداییش دختره هم خیلی
خوشگله . خوش به حال پسره ![]()
همه شاید دلشون بخواد نهایتا برن زیر بارون بدون چتر با عشقشون راه برن ولی رقص با عشق یه چیزه دیگه
هست . بارون بباره و شر شر هم بیاد و هی برقصی و هی بگیریش تو بغلت و ب ب و س ی ش و تو چشاش نگاه
کنی و بگی فدای خنده هات .
اون هم بگه عزیزم دوست دارم و بازم برقصیم . ![]()
انشاء الله نصیب همه عزیزان بشه . التماس دعا ![]()

خاطره شماره پنجاه و دوم : دیدار با فاطمه و ترم سیزدهم قسمت دوم
خوب می خوام باز در مورد ترم سیزدهم بگم . تو این ترم درس نقشه کشی صنعتی یک که همیشه کابوس بود
برام رو انتخاب کردم . استادش اقای دکتر اوحدی بود . استاد گروه ماشین های ریلی بود . ادم خوب و باحالی بود
من راستش با ورودی های سال ۸۷ که تازه وارد دانشکده شده بودن کلاس داشتم . راستش دو سه جلسه اول
رو رفتم ولی بعدش به استاد گفته بودم که من ورودی سال ۸۱ هستم و به استاد گفتم اگه میشید بیشتر کلاس
ها رو نیام و اخر ترم بیام یه امتحانی بدم و برم . راستش من اصلا استعداد نقشه کشی صنعتیم صفر هست .
خیلی درس اسونی هست ولی من توش خنگم. خنگه خنگ ![]()
خلاصه این درس رو یه خط در میون می رفتم و یا یه موقعی هم می رفتم یه نیم ساعت قبل از کلاس به استاد
می گفتم اگه میشم من برم و استاد می گفت تو یه عمره رفتی . حالا هم برو . مشکلی نیست![]()
اخر ترم هم من رفتم سر جلسه امتحان و هیچی نکشیدم و یه چهار تا خط و این ها کشیدم و اخر سر نمرم شد
8 . بعدش رفتم پیش این استاد و گفت می دونستم میای پیشم . و من هم گفتم راهی حلی حتما داره استاد ؟
استاد گفت هم صد البته راه حل داره. بیا این چند فصل از این کتاب رو و عکس هایی که از توش معین کردم برام
اسکن کن و با فتوشاپ تمیزش کن و رو یه سی دی بریز و بده من و من هم نمره قبولیت رو می دم . خلاصه ما
که خودمون اسکنر تو خونه نداشتیم دادیم تو دانشگاه عکس ها رو اسکن کردن و بالاخره نشستم با فتوشاپ هم
یکم دور و ورش رو تمیز کردم و بعدش هم ریختم رویه یه سی دی و دادم به استاد. استاد هم دید و گفت به به
خیلی خوب درست کردی . من هم گفتم تو دلم دهنت سرویس . من کلی پول پیاده شدم . بعدش گفت برو ده
رو گرفتی . خیالت راحت . ولی من به استاد گفتم بابا استاد این همه زحمت کشیدم ( تو دلم گفتم سرویس شدم
) حداقل 14 بدید که اگه یه وقتی مشروط بخوام بشم این 4 نمره درس دو واحدی یه کمکی بکنه . استاد گفت
باشه چی کارت کنم دیگه باید باهات راه امد . دمش هم گرم . اخرش هم 14 داد و همین 14 رو معدلم کمک کرد
. بعدا این استاد رو با یه سری استادهای دیگه از دانشگاه انداختن بیرون . البته کم کم . حالا جریان اون ها رو
می گم . ولی خداییش دمش گرم . حداقل به من بدبخت فلک زده خنگ کمک کرد که کابوس نقشه کشی تو
ترم سیزدهم تموم بشه .
اما یکی از درس های دیگه ای که برداشته بودم محاسبات عددی بود . این درس تو دانشکده معارف برگزار میشد
و استادش از دانشکده ریاضی می یومد . کلاس فکر کنم 80 نفر ادم توش بود ولی خب 45 نفر توش می یومدن
استاد این درس پاک روانپریش بود . همش چرت و پرت می گفت . البته این درس ساده هست و کلا 7 یا 8 سوال
داره که راه حل مشخصی داره و اونها رو بلد باشی نمره خوبی می گیری . خلاصه این استاد درس می داد و
چرت و پرت می گفت یه قیافه ای هم داشت شبیه دیوانه های امین اباد بود . من که هر موقع می دیدمش خندم
می گرفت . اسمش رو یادم رفته .
حالا تا اینجا داشته باشید تا بگم که تو وسطهای ابان ماه بود که کمیسیون اموزش کل برگزار شد و بالاخره رای به
دادن ترم سیزده به من کردند . من که خیلی خوشحال بودم . خوشحال از اینکه ننداختنم بیرون و باز موندگار
در دانشکده بودم . بعدش یه روز اموزش به من گفت برو انتخاب واحد کن تو سایت و اون موقع واسه من ثبت نام
رو باز گذاشته بودن . حالا من از همه استادها امضاها رو گرفته بودم . اما در مورد گرفتن این امضاها داستان دارم .
یکی از این داستان های امضا گرفتن با همین استاد دیوانه درس محاسبات عددی بود . یه روز این استاد دیوانه
در مورد تحصیلاتش در خارج و در امریکا می گفت که یهو گفت من سالهای اول جنگ رفتم امریکا . بعدش گفت
فکر کنم سال های اول جنگ به میلادی میشه 1980 . اقا بعدش من دهن لق در امدم گفتم استاد فکر کنیم سال
1983 باشه . حالا سال 1983 به تاریخ خودمون میشه 1362 و میشه سال تولد خودم . ولی من اینو گفتم و استاد
گفت نه اشتباه می کنی و خلاصه تموم شد و اخر کلاس من رفتم که ازش امضا بگیرم که رضایت داره من سر
کلاس ها بیام و غیبت هم نداشتم . داشتم تو مسیر رفتنش به دانشکده ریاضی باهاش صحبت کنم که یهو گفت
تو نمی دونی جنگ چه سالی شروع شده و اون وقت در میای می گی سال 1983. مجبوری حرف بزنی اخه ![]()
بعدش من گفتم حالا استاد ما یه اشتباهی کردیم .بعدش گفت خوب چی کار داری حالا ؟ بعدش من گفتم امدم
امضا بگیرم و جریان رو توضیح بدم . اون گفت تو ترم سیزدهی هستی و بعدش می یوفتی و دنبال من می یای
و می گی تو رو خدا ده بده و پدر من رو در می یاری . بعدش گفت از همین تاریخت که افتضاحه معلومه این درس
رو هم می یوفتی . بعدش من هی گفتم استاد تو روخدا حالا امضا بدید . ما گیر امضای شماییم . اقا ما بیست
دقیقه به این استاد التماس کردیم . تا رسیدیم به دمه در اتاقش تو دانشکده ریاضی . بعدش در رو وا کرد و داخل
اتاقش یکی از دانشجوهای فوق لیسانسش داشت پروژه انجام می داد . و بعدش رو به دختره که داشت پروژه
انجام می داد گفت خانم شما بگو به این اقا امضا بدم یا نه ؟ دمه دختره گرم گفت اره استاد امضا بدید بچه خوبیه
بعدش مرتیکه دیوانه بعد از بیست دقیقه التماس ما گفت بیا این هم امضا و رو یه برگه یه امضای مسخره ای
زد که اوسگولترین ادم ها هم امضاشون اونجوری نیست . خلاصه امضای این درس رو گرفتم . بعدش هم اخر ترم
کاملا این درس رو خوندم و رفتم سر جلسه امتحان . بعدش هم سر جلسه مسلط و حواس جمع بودم . اقا
برگه سوالها رو دادن و دیدم از 7 سوال یکییش این رو مرتیکه به ما درس نداده . بعدش اینقدر ناراحت شدم که چرا
این مردک ابله این سوال رو به ما درس نداده . بعدش ولی دیگه سوالها رو جواب دادم . ولی لامذهب سوالها
خیلی جوابشون طولانی و پر از محاسبه بود وگرنه سخت نبودن . وقت امتحان هم کم بود برای این همه محاسبه
و خلاصه اخرش به جز اون یه دونه سوال بقیه رو کامل نوشتم . بعدا هم این درس شدم 13 . در صورتی که فکر
می کردم میشم 16![]()
اما در مورد درس اختیاری ارگونمی بگم که تو دانشکده مهندسی صنایع برداشتم .درس ارگونمی درس مهندسی
فاکتورهای انسانی هست . یعنی مثلا ابزارالات کاری و مهندسی و غیره چه جوری طراحی بشن تا به بدن
اسیب کمتری برسه و مثلا تنظیم نور و تنظیم دما و از این مسایل در عالم طراحی و مهندسی . استاد این درس
رو هم اسمش رو یادم رفته .ولی یه زمانی سفیر ایران تو المان بود و از هم دوره های بهشتی بود و فارغ
التحصیل المان بود . خلاصه قرار شد از 22 فصل کتاب هر فردی یک فصل رو انتخاب کنه و یه پاورپوینتی درست
کنه و بیاد اون رو کنفرانس بده .به من درس بیماری ها و اسیب های کارهای تکراری افتاد و یه بیماری معروفی
هست به نام تنگی تونل کارپال . که دست ادم در اثر کارهای تکراری مثلا خانم ها با انجام کارهای خونه به اون
دچار می شن و دست ادم شب ها گز گز می کنه و سوزن سوزن می کنه و درد می گیره . مریضی که تو خانم ها
خیلی زیاد هست . من کلی تو اینترنت گشتم و کلی عکس پیدا کردم و از مطالب خود کتاب هم استفاده کردم
ویه پاورپوینت ردیفی درست کردم و اتفاقا خیلی هم خوشش امد استاد از این پاورپوینت و از 5 نمره 5 رو داد به
من و بعدش هم اخرش از 15نمره هم شدم 10 و اخرش هم 15. اما امضای این درس هم یه مشکلی داشت .
خود استاد که امضا رو داد ولی باید به تایید معاون اموزشی دانشکده صنایع هم می رسید . این وسط معاون
اموزشی دانشکده صنایع گفت که شما همه رو غیبت داشتی و از کجا معلوم سر کلاس ها بودی و بعدش من به
هیچ وجهی امضا نمی دم و اصلا شما رو به عنوان مهمان قبول نمی کنم . حالا من بدبخت بهش گفتم بابا استاد
تایید کرده سر همه کلاس ها بودم ولی گفت اقا بحث نکن . برو و تموم . حالا من رفتم پیش مسئول اموزش
دانشکده صنایع یه اقایی بود به نام اقای امیری . بعدش ایشون گفت حالا من باهاشون صحبت می کنم . ولی
خوب می دونستم فکر نکنم پیگیری کنه . با کلی ناراحتی امدم به سمت دانشکده خودم . تو دانشکده خودم
تو طبقه همکف بودم که یهو مهندس رحمانی که قبلا تو اموزش دانشکدمون بود و رفته بود به واحد تحقیقات
سیمان امد تو دانشکده و من رو خوب می شناخت . به من گفت پکری ؟ گفتم اقای مهندس جریان اینه . بعدش
گفت غمت نباشه . بیا با هم بریم پیش امیری . راستش مهندس رحمانی رابطه بسیار عالی با اقای امیری
داشت . خلاصه رفتیم اونجا و مهندس رحمانی یه سفارش اساسی کرد و اقای امیری که خودش هم البته ادم
باحالی بود گفت وایسا و برگت رو بده و من می رم بالا پیش معاون اموزشی و امضا رو می گیرم . بنده خدا رفت
بالا و بعد یه ربع امد و گفت این هم امضا . بعدش مهندس رحمانی منو کشید کنار و گفت یه پاکت سیگار واسه
اقای امیری بگیر و بزار جیبش که ازش تشکر کرده باشی. اخه اقای امیری خیلی سیگار می کشید و به قول
معروف دودکشی بود واسه خودش . من گفتم اقای مهندس رحمانی زشته من سیگار بگیرم و بعد برم بزارم تو
جیب اقای امیری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی مهندس رحمانی گفت یه جای خلوت گیرش بیار و این کارو بکن و بدون
ناراحت که نمی شه خیلی هم خوشحال میشه . ولی من این کارو نکردم و به جاش رفتم زبونی از اقای امیری
تشکر کردم وگفتم انشاء الله بتونم یه روز جبران کنم . اقای امیری گفت مشکلی نیست و خوش و حلالت باشه .
ولی روزی اگه اقای مهندس رحمانی و اقای امیری رو ببینم واقعا ازشون تشکر جانانه می کنم که خیلی تو اون
شرایط که معاون اموزشی دانشکده صنایع خوش رو چ و س کرده بود کمکم کردن و امضا رو گرفتم . خلاصه
دیگه بقیه درسها امضاها رو راحت گرفتم .
اما زبان تخصصی هم این ترم برداشته بودم . یه خانمی میانسال استاد این درس بود . خیلی درس مسخره ای
بود . چند تا متن داشت این درس که استاد بهمون داد و حتی کتاب هم نداشتیم . بعدش از روی اونها می خوندیم
ولی یه پروژه ترجمه یا کنفرانس هم داشت . من ترجمه رو انتخاب کردم و از روی متنی که داداشم ترم قبل برای
درس مبانی علایم و ارتباطات الکتریکی برام ترجمه کرده بود همون رو دادم به استاد زبان و نمره ترجمه رو کامل
گرفتم و یادم نمی ره اقا روز امتحان هم امتحان تستی بود . یکی از بچه ها که خیلی درسش خوب بود نشست
وسط سالن و بعدش دو تا از حرفه ای ترین متقلبین و چشم تیز ترین ها بغلش نشستن و این بابا تست ها رو
می زد و اون دو تا نگاه می کردن وبعدش به همه می گفتن جواب ها رو . خلاصه من تو این درس شدم 18 .
راستش دو سه تا سوال رو اشتباه فهمیدم و چپکی زدم . ![]()
خلاصه این ترم تهش معدلم شد ۱۴.۵ و معدل کلم هم به ۱۱.۸۰ رسید و خیالم تقریبا راحت شد که ترم دیگه با
یه معدل ۱۴ یا ۱۳ دیگه به دوازده می رسم و می تونم مدرکم رو بگیرم ![]()
اما برسیم به قضیه فاطمه . ترم که شروع شد من بهش زنگ می زدم و ازش می خواستم که همه ببینیم . ولی
اون برخلاف قولی که داده بود مایل نبود همه ببینیم . ولی خوب من کلی اصرار کردم و بالاخره تو هفته دوم
گفت ساعت دو و نیم بیا دمه دانشکده زبان . من اونجا کار دارم و بیا از اونجا بریم سمت دانشکده های خودمون.
من هم راس ساعت رفتم و بعدش سلام و علیک و بعدش گفت بیا بریم . من فکر می کردم الان یه یک ساعت
با هم می گردیم و بعدش می ریم دنبال کارمون . ولی دیدم فاطمه گلوله کرده و داره تند تند می ره . اصلا انگار
نه انگار که من بغلش هستم و دلم می خواد صحبت کنیم . خلاصه ما هم تند تند باهاش رفتیم و تو راه هم یه
کلمه صحبت نکردو من فقط چند بار گفتم یکم اروم تر و اون اروم تر رفت وگرنه داشت با سرعت بنز می گازید .
خلاصه رسیدیم به دمه دانشکده شیمی . اون هم رفت و خداحافظی کرد . بعدش شبش تو چت ازش پرسیدم
چرا اینجوری کردی امروز ؟ گفت دوست ندارم دوست های دانشگاهیمون و هم کلاسی هامون من و تو رو با هم
ببینن . گفتم واسه چی ؟ گفت فکرهای بد می کنن و من اهل این کارها نیستم .من بهش گفتم مگه چی کار
می خواستیم بکنیم که فکر بد کنن ؟ گفت فکر می کنن من و تو می خواهیم ازدواج کنیم و یا دوست دختر و
دوست پسریم . من هم گفتم خوب فرضا چنین فکر ی کنن ؟؟؟ گفت نه من خوشم نمی یاد پشت سرم حرفی
باشه . من هم گفتم باشه . بعدش دوباره یه هفته بعد دمه دانشکده شیمی با هم قرار گذاشتیم و این بار رفتیم
به سمت تریای پسرها و اونجا کمی نشستیم و یه ذره در حد دو دقیقه صحبت کردیم . اون هم بعدش تندی
دو دره کرد و رفت . ولی اون بر عکس دیدارهای رودررو تو چت خیلی خوب و زیاد حرف میزد ولی رو در رو اصلا
همش می خواست بپیچونه . خلاصه یه یک و ماهی نیمی با هم بودیم و بعدش دیگه هم زنگ بهش نزدم و
بعدشم رابطه چتیم رو باهاش قطع کردم و بازم شکست عشقی خوردم
به خودم گفتم از این هم ابی گرم
نشد واسه ما . ای به خشک شانس ما . ![]()
خلاصه رابطه ۷ الی ۸ ماهه چتی و بعدش یک و ماه نیمه دیداری من با فاطمه تموم شد و اون هم رفت پیه کارش
و من هم رفتم پیه کار خودم .
خوب تو پست بعدی در مورد ترم چهاردهم و بعدش هم تو پست بعدیش در مورد مسایل ا ن ت خ ا ب ا ت و بعدش
هم در مورد پایان نامم و دفاع پایان نامم و اخرش فارغ التحصیلیم می گم . بعد از اون هم در مورد سالهای بعد
زندگیم تا امروز می نویسم . اما خوب یه چیزی که به ذهنم رسیده می خوام خاطرات خودم رو تو موضوع های
مختلف بنویسم . مثلا من و مذهب . بعدش بیام از اول بچگیم تا امروز در مورد رابطم با مذهب و خودم بگم .
یا مثلا من و س ک س . من و کنکور . و ....................... . در کنار این من ها خاطرات روزانم رو هم می نویسم
امیدوارم در اینده باز هم براتون بنویسم به شرط اینکه ف ی ل ت ر نشم تا اون موقع .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره پنجاه و یکم : دیدار با فاطمه و ترم سیزدهم قسمت اول :
خوب تو پست قبلی گفتم که قرار شد من و فاطمه روز بیستم شهریور سال ۸۷ هم دیگه رو ببینیم . اون موقع من
۲۵ سالم بود . فاطمه هم ۲۵ سالش بود . یادمه فکر کنم طرف های ساعت یازده قرار شد جلوی درب ورودی
دانشگاه تو خیابون ملک لو هم دیگه رو ببینیم . من که خونمون با دانشگاه ۵ دقیقه فاصله داشت . به خاطر این
سر فرصت لباس پوشیدم و موهام رو مرتب کردم و یه ذره عطر هم زدم . خلاصه رفتم درب دانشگاه وایسادم .
دربی که تو خیابون ملک لو هست خلوته دور و ورش و بعدش این خیابون تو ماه تابستون شلوغ نمی شه . خوب
داشتم می گفتم که من راس یازده اونجا بودم . اما فاطمه با یک ربع تاخیر امد . ساعت یازده و ربع بود که دیدم
دختری لاغر و استخونی یهو از دور امد و اصلا فکر نمی کردم فاطمه باشه . بعدش سلام داد و گفت اقا فرهاد
خوبید ؟ من هم گفتم شما فاطمه هستید ؟ اون هم گفت اره . بعدش اون از ورودی خانم ها رفت تو و من هم
از ورودی اقایون رفتم تو دانشگاه و بعدش دوباره با هم شدیم . بهش پیش نهاد دادم بریم سمت تریای پسرها و
اونجا یه نوشیدنی و چیزی بخریم و بخوریم . خلاصه با هم رفتیم تریای پسرها . البته دخترها حق ندارن وارد تریای
پسرها بشن ولی خب گاهی اوقات تو حین سال تحصیلی هم دخترها می یان خرید می کنن . اما من و اون با
هم رفتیم تو و بهش گفتیم چی بخرم بخوریم ؟ طبیعتا باید یه نوشیدنی خنک می گرفتیم . من گفتم رانی بزنیم ؟
اون گفت نه و هی من اصرار که رانی بخوریم وبعدش اخرش گفت دو تا ساندیس ساده بخر . من هم دیگه گفتم
باشه و ساندیس ها را خریدیم و رفتیم تو محوطه ای که کلی صندلی هست و یه جورهایی عینه پارکه و وسطش
هم یه حوض هست نشستیم . این مکان قشنگ جلوی تریای پسران و جلوی سالن غذا خوری اساتید و دخترها
هست . یادمه خیلی دوست داشتم یه بار با یه دختر این جا بشینم . اخرش هم به این ارزو رسیدم ![]()
نی رو تو ساندیس فاطمه کردم و بعدش واسه خودم هم نی زدم توش و شروع کردیم به خوردن . فاطمه اروم اروم
و مزه مزه کنان می خورد . ولی من همه رو یه جا کشیدم بالا و بعدش داشتم حتی خود پلاستیک ساندیس رو
هم می خوردم . خلاصه من ساندیسم تموم شد ولی فاطمه هنوز یه ذره خورده بود . بعدش فاطمه خیلی
سنگین برخورد می کرد . من تو ذوقم خورده بود راستش . خیلی تحویل نمی گرفت و بعدش اصلا به من نگاه
نمی کرد . در ضمن من از قیافه و هیکلش هم خوشم نیمده بود . ولی خب گفتم بزار این دوستی ادامه پیدا کنه
و شاید باطن و اخلاقش منو جذب خودش کنه . ولی وقتی کنارم نشسته بود به این فکر می کردم که قشنگ
تو بغلم جا می شد و سبک بود و می تونستم قشنگ رو دو تا دستام بگیرمش و بچرخونمش . ![]()
فکر کنم وزنش به زور به ۵۰ می رسید و یه دست بهش می زدی استخوان هاش متلاشی می شد . ولی دختر
خوبی بود . خلاصه یه یک ربعی صحبت های معمولی کردیم و بعدش به من شماره موبایلش رو داد و من هم
شماره موبایلم رو دادم و قرار شد سال تحصیلی شروع شد بهش زنگ بزنم و تو دانشگاه وقتی هست همدیگه
رو ببنیم . ولی خوب من شور و هیجان خاصی نداشتم . راستش تو ذوقم خورده بود . هم اینکه سنگین برخورد
می کرد و هم اینکه از نظر ظاهری اونی نبود که من می خواستم . خلاصه قرار انروز تموم شد و هر کی نخود
نخود رفت خونه خود . ![]()
اما حالا در مورد ترم سیزدهم بگم . من فکر کنم بعد از بیست شهریور ثبت نام بود ولی خوب وقتی رفتم از
طریق اینترنت ثبت نام کنم تو روزی که واسه ورودی های سال ۸۲ و ما قبل بود من صفحه ثبت نامم بسته بود
و تازه بدبختی های من شروع شد . رفتم به اموزش دانشکدمون گفتم و گفت ترم سیزدهم می خوام انتخاب
واحد کنم ؟ گفتن برو اموزش کل . رفتم اموزش کل و از اون ها پرسیدم و گفتن باید بری معاونت فرهنگی و
دانشجویی تو ساختمان ۱۵ خرداد و بعدش بری پیش خانم یزدانیان یا یزدانی فکر کنم اسمش بود . گفتن برو
پیش اون . من هم بلافاصله رفتم پیش اون و بهش گفتم ترم سیزدهم می خوام . اون گفت یه برگه ای رو پر کن
و مشکلاتی رو که داشتی بنویس و بعدش ما تو جلسه ای که حدودا ابان ماه برگزار میشه تو اون جلسه ازت
حمایت می کنیم و مشکلاتی رو که داشتی مطرح می کنیم و ان شاء الله با درخواست ترم سیزدهمت موافقت
میشه . من هم همه مشکلاتم رو نوشتم و بعدش دادم به اون خانم . بعدش هم از اون خانم پرسیدم حالا تکلیف
کلاس هام چی میشه ؟ گفت برو اموزش دانشکدتون بگو امدی پیش من و اونها راهنماییت می کنن . برگشتم
رفتم اموزش دانشکده خودمون و از خانم سروی پرسیدم حالا چی کار کنم .؟ خانم سروی گفت حالا هر کلاسی
رو که دوست داری و هر استادی رو می خوای برو سر کلاسش و فقط غیبت نکن اصلا کلاس هات رو . بعدش
وقتی کمیسیون اموزشی تو اموزش کل واست گرفتن و گفتن می تونی ترم سیزدهم بگیری می ری تو یه روز
مشخص تو سایت و اونجا هر استادی رو بخوای ثبت نام می کنی . بعدش فقط قبل ثبت نام باید از هر استادی
یه امضا بگیری که اون استاد تایید کنه غایب نبودی سر کلاس . بعدش خانم سروی گفت باید دوباره بری اموزش
کل و اونجا یه فرمی بهت می دن و یه کارهایی باید کنی . من هم دوباره رفتم اموزش کل و از مسئول اموزشی
رشته راه اهن پرسیدم چی کار باید بکنم . اون هم یه برگه که مربوط به برگه تسویه هست داد و گفت باید
از تمام این جاهایی که توش هست مثل کتابخونه مرکزی و کتابخونه دانشگاه و امور خوابگاه ها و حراست و
چند جای دیگه امضا بگیری . من گفتم که من که نمی خوام فارغ التحصیل بشم که این کارو کنم ؟ ولی اون
خانم گفت این کار رو باید بکنی . ما هم رفتیم تک به تک از این جاها امضا گرفتیم تا رفتیم قسمتی که به ما
گفتن باید هر چی وام اموزشی گرفتی رو همه رو یه جا تسویه کنی و گرنه ما امضا نمی دیم . کل وام هایی
که گرفته بودم ۲۱۰ هزار تومن بود و بعدش داداش بزرگم این پول رو به اون حساب دانشگاه پرداخت کرد و بعد
از ۵ روز دوندگی کل امضاها رو گرفتم مثل یه فارغ التحصیل . بعدش رفتم پیش همون خانم تو اموزش کل دانگشاه
و اون خانم پرونده تحصیلیم رو اورد و ضمیمه پروندم کرد و گفت حالا برو سر کلاسات و منتظر نتیجه کمیسیون باش
که اگه موافقت کردن با ترم سیزدهم دانشجو می مونی و گرنه اخراج و دیگه اخراج هم بشی کارهای تسویه
حسابت رو کردی و کلی جلویی ![]()
خلاصه ترم شروع شد و ما رفتیم سر کلاس هایی که می خواستیم .از تو سایت اون درس هایی که برام ارایه
بود رو و اساتید موجودش رو نگاه کردم و هر استادی که عشقم می کشید رو برداشتم . فقط وقتی سر هر
کلاسی می رفتم باید تو همون جلسات اول می گفتم که تو لیست کامپیوتریش که سر کلاس می اره و حضور
و غیاب می کنه اسم من رو هم یادداشت کنه و توضیح می دادم که ترم سیزدهی هستم و کلی باید حرف
می زدم که دلیل سیزده ترم شدنم چی هست و خلاصه استاد هم اسمم رو ته لیستش اضافه می کرد و من
دیگه به گوه خوردن افتاده بودم به خاطر صحبت با هر استادی . من این ترم نوزده واحد انتخاب کردم و یه ۲۵ واحد
هم می موند که ترم چهاردهم بر می داشتم . راستش می خواستم بیست واحد بردارم دیدم به بیست واحد
نمی رسه اون درس هایی که تو لیستم هست و برام ارایه شده . خلاصه درس هایی مثل محاسبات عددی
و نقشه کشی صنعتی یک و یه درس اختیاری و علایم و ارتباطات الکتریکی دو و یه چند تا درس دیگه برداشتم که
رو هم شد ۱۹ واحد . درس اختیاری هم که برداشته بودم درس ارگونمی بود که از دانشکده صنایع برداشته بودم
حالا در قسمت بعدی باز در مورد ترم سیزدهم و فاطمه و پایان رابطمون می گم .
خاطره شماره پنجاه : ترم دوازدهم و عید سال ۸۷ قسمت دوم :
خوب در مورد سفرمون به اهواز داشتم می گفتم تو پست قبلی . تا اونجا رسیدیم که می خواستم در مورد
رفتنمون به اهواز و رفتن به خونه عمم و دختر عمم بگم . خوب ما یه روز تو عید سال ۸۷ اول ناهار رفتیم به سمت
ماه شهر خونه خاله های مادرم و اونجا رفتیم ناهار موندیم . مادرم تو ماهشهر هم زندگی کرده بودن و از خاطرات
اونجا برامون گفت و بعدش هم طرف های ساعت ۶ بود که خونه اون یکی خاله مادرم هم سر زدیم ولی
اونجا دیگه ما نموندیم و از ماهشهر راه افتادیم رفتیم به سمت اهواز . جاده ماهشهر به اهواز یه اتوبان هست که
اسمش فکر کنم خلیج فارس باشه و از اونجا در عرض یک ساعت و نیم رسیدیم به اهواز .
ولی این اتوبان خوبیش این بود صاف بود
و خلوت و بعدش اینکه یه بعدی هم داشت این بود که پره پشه کوره بود . خلاصه تو این اتوبان ما شیشه ها رو
داده بودیم بالا و تو گرما رفتیم به سمت اهواز . ساعت نزدیک های ۸ شب بود که تو اهواز بودیم . نمی دونم وقتی
رسیدیم به اهواز چرا اصلا نفس هامون بالا نمی یومد . هم شرجی بود و هم الودگی بود به شکلی افتضاح . ما
که تو تهرانیم و همش تو الودگی هستیم اونجا کم اورده بودیم . خلاصه راه افتادیم رفتیم اول خونه دخترعمم .
دختر عمم که نسبتش با ما مشخص هست . اما شوهرش هم فامیل ما میشه و هم فامیل مادرم میشه و هم
فامیل بابام . خلاصه باز ما اهواز رو بلد نبودیم و زنگ زدیم به شوهر دختر عمم و بنده خدا با رنوشون امد دنبالمون و
داداش وسطیم سوار رنو اون شد و ما هم دنبالش رفتیم تا رسیدیم به دمه در خونشون . خلاصه با دختر عمم و
بچه هاش سلام و علیک و رو بوسی و این حرف ها . ولی خونشون خیلی خنک بود . چون از این کولر گازی ها ی
بزرگ اون هم دو تا گذاشته بودن و خلاصه خنکه خنک بود . بچه های دختر عمم هم دو تا پسر هستن به اسم
های بابک و بهزاد . بهزاد که ۱۸ سالش بود و بابک هم کلاس پنجم دبستان بود . خلاصه دختر عمم شامی پخته
بود و خوردیم و بعدش اقا حرف زدیم تا شب و بعد هم خوابیدیم . اقا فردا صبح که بلند شدیم دیدیم داداشم باز
حالش بده و کلی عرق کرده و شوهر دختر عمم بنده خدا داداشم رو برد دکتر و اتفاقا من خودم هم از اون سرما
خورده بودم و حال من هم بد بود و خلاصه من هم باهاشون رفتم و بعدش دکتر معاینه کرد و امپول داد و زدیم
بعدش هم طرفهای ظهر بود که راه افتادیم رفتیم خونه عمم تو کیان پارس اهواز . عمم با یک دختر عممون اونجا
تنها زندگی می کنن . اون دخترعممون که مجرده هم سنش تقریبا بالاست . خلاصه ما رفتیم خونشون و بعدش
روبوسی و سال نو تبریک گفتن و حرف زدن و موقع ناهار رسید . دختر عمم کلی غذا پخته بود . از فسنجون و قرمه
سبزی و مرغ و ماهی تازه حلوای جنوب . ولی ما سه تا داداش ها که همگی سرما خورده بودیم و مخصوصا من
و داداش بزرگه که اصلا زیاد غذا نخوردیم .حیف اون همه غذا که ما مریض بودیم و اشتها نداشتیم بخوریم ![]()
خلاصه بعد ناهار هم باز حرف زدیم و با عمم و دختر عمم عکس گرفتیم و بعدش هم دیگه خداحافظی کردیم و
باز رفتیم خونه اون دختر عمم و وسایلمون رو برداشتیم و اونجا هم خداحافظی کردیم و شب طرف های ساعت
۹ شب بود که راه افتادیم از اهواز رفتیم به سمت امیدیه و بعدش هم که رسیدیم خونه داییم و شام خوردیم
و استراحت کردیم . خب دیگه اینکه مرخصی داداشم تا ده فروردین بود و باید ده فروردین می رفت سر کار . به
خاطر همین ما صبح روز ۹ فروردین با خاله م و مادربزرگم با دو تا ماشین از طرف جاده ایزه که به سمت اصفهان
می ره برگشتیم . حالا ما ساعت ۴ صبح بود که راه افتادیم رفتیم به سمت ایزه . از رامهرمز رد شدیم و بعدش
هم ایزه نشستیم صبحانه خوردیم و بعدش دیگه رفتیم به سمت شهرکرد که از شهرکرد هم بریم به سمت
اصفهان . ولی اقا چشمتون روز بد نبینه . یک جاده پیچ پیچی کوهستانی داشت این مسیر که نگو و نپرس
البته الان تونل زدن ادم سریع می ره ولی اون موقع اون تونل نبود . خلاصه ما با یه بدبختی با این پرایدمون اون
جاده کوهستانی رو طی کردیم . واقعا دیگه پرایدمون نمی کشید اون سربالایی ها رو و خیلی هم جادش داغون
بود . خلاصه ما حتی ناهار هم نخوردیم و بکوب رفتیم و بعد از این همه رفتن تازه ساعت ۵ رفتیم رسیدیم به
شهرکرد . بعد شهرکرد هم یه یک ساعتی رفتیم تا ساعت ۶ بود که تو زرین شهر بودیم . بعدش رفتیم تو زرین
شهر غذا بخوریم که رفتیم یه کبابی که خدا نصیب کسی نکنه . یه کباب به ما داد که مثل لاستیک سفت بود.
خانواده ما که زیاد نخوردیم . ولی خالم و خانوادش و مادربزرگم از گشنگی همون رو خوردن که سیر بشن . بعدش
هم راه افتادیم رفتیم به سمت اصفهان . ساعت طرفهای ۸ بود که تو اصفهان بودیم . تو اصفهان هم سریع
انداختیم تو اتوبان کاشان اصفهان که سه بانده هست و خیلی خوبه . ما از اصفهان گازییدیم و جاده هم سمت
برگشت که ما بودیم خلوت بود و خلاصه ساعت های ۱۱ بود که کاشان بودیم . بعدش مادرم به داداشم گفت
همین جا بمونیم شبی و استراحت کنیم . چون همگی به جز بابام و مادرم سرمای بد خودره بودیم . مادرم به
داداشم گفت که تو که عصرکاری . پس امشب تو کاشان می خوابیم و صبح زود راه می افتیم می ریم به سمت
قم و تهران .اقا ما هم رفتیم جلوتر و یک جایی که توش امداد پلیس بود و هلال احمر هم چادر زده بود توقف کردیم
و اونجا ماشین های دیگه ای هم تو اتوبان توقف کرده بودن و همونجا خوابیدیم تا اینکه صبح ساعت های ۵ بود
که بیدار شدیم و بعدش داداشم هم گفت صبحانه نخوریم و بکوبیم بریم سمت تهران تو خونه صبحانه بخوریم .
خلاصه یه سه ساعتی تو راه بودیم که تا اینکه رسیدیم به خونه و بعدش هم نون بربری تازه از سر کوچمون
خریدیم و بعدش هم نشستیم تو خونه با پنیر و چایی خوردیم . اما ما سه تا داداش ها حالمون خراب بود از
سرماخوردگی و بعدش هم یه سه ساعتی استراحت کردیم و بعدش هم رفتیم دکتر که یه کاری کنه بلکه خوب
بشیم . خلاصه دکتر هم نامردی نکرد و امپول کلی داد و یه سرم و خلاصه این ها رو داد و ما هم استفاده کردیم
و بعدش کمی بهتر شدیم و اخرش هم داداش بزرگه بعد دو هفته بعد از برگشتن به خونه حالش خوبه خوب شد .
خوب این بود سفر ما در عید سال ۸۷.
اما بعد این سفر بگم که دوباره رفتم به دانشگاه و نشستم دوباره مرتب درس خوندم و در مورد ترم دوازده گفته
بودم که اخرش همه رو قبول شدم و شدم با ترم دوازده ۹۹ واحد پاس کرده . خلاصه باز تو پست بعدی در مورد
ترم سیزده می گم . اما بگم که چه جوری با فاطمه اشنا شدم . فکر کنم اردیبهشت ماه بود که تو چت روم های
یاهو بودم که یه پیغامی رو نوشتم تو روم و بعدش یه دختر با ایدی ستاره که یه چیزهای دیگه ای هم همراش بود
بهم پی ام داد و بعدش کمی صحبت کردیم و بعد من و اون فهمیدیم که هر دو ماله یه دانشگاه هستیم و اون
مهندسی شیمی علم و صنعت می خوند و من هم راه اهن . خلاصه شروع کردیم به صحبت کردن و هر روز
تقریبا با هم صحبت می کردیم . اون ترم دوازده درسش تموم می شد و فقط می موند پایان نامش که تو ترم
سیزده دفاع می کرد . اسمش رو گفت ستارم اول . ولی بعدا به هم گفت اسمش فاطمه هست . اون دختر بدی
نبود ولی تو چت کردن و نوشتن فینگیلیسی واقعا تند بود و تا من می یومدم یک خط بنویسم اون چند خط نوشته
بود . اون گاهی اوقات کنار درسش میرفت مهد کودک خواهرش کمک می کرد . بعدش دیگه اینکه من ازش خیلی
می خواستم تو همون ترم دوازده همدیگه رو ببینیم ولی اون قبول نمی کرد . خلاصه یه ۴ ماهی هر شب با هم
صحبت می کردیم . ولی خب فاطمه مثل اکرم و عسل نبود که هر حرفی بشه بهش زد . اون خوب نماز خون بود
ولی مانتویی . بعدش دنبال حرفهای صد من یه غاز نبود . خلاصه ماه شهریور که فرا رسید قرار شد همدیگه رو
تو روز بیستم شهریور ببینیم . گفت من می یام دانشگاه و تو درب ورودی خیابون ملک لو بایست و من عکسم رو
بهش داده بودم ولی اون عکس و وب نداده بود . گفت من تو رو تو ذهنم دارم و اون موقع سال هم شلوغ نیست
دانشگاه . این رو داشته باشید تا در پست بعدی در مورد ترم سیزدهم و دیدار با فاطمه و مسایل بعدیش براتون
بگم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و نه : ترم دوازدهم و عید سال ۸۷ قسمت اول :
خوب می خوام در مورد ترم دوازدهم و عید سال ۸۷ بگم . ترم دوازدهم مجبور شدم به خاطر مشروطی ترم قبل که
با اون شدم دو ترم مشروطی دوازده واحد بر دارم . با این دوازده واحد میشدم ۹۹ واحد و می تونستم ترم سیزده و
چهاردهم رو بگیرم .یادمه تحقیق در عملیات دو رو رفتم دانشکده صنایع گرفتم . البته من و یک سری بچه ها زرنگی
کردیم و دانشکده خودمون که دکتر اقایی درس می داد این درس رو نگرفتیم و مخصوصا من به اموزش گفتم که من
باید حتما این درس رو بگیرم و گرنه اصلا فارغ التحصیل نمی شم و خلاصه رفتم دانشکده صنایع و با هزار بدبختی
مهمان شدم این درس رو . از این درس بگم که استادش یک پرفوسور بود و اسمش میربهادر قلی یه هم چین
چیزهایی بود ولی خب یه دست یار هم داشت که اسمش دکتر رضایی بود . دکتر رضایی دانشجوی دکترا بود و
بعضی بخش ها رو دکتر رضایی درس می داد و بعضی قسمت ها رو دکتر میربهادر قلی . من وقتی چند هفته
سر این کلاس رفتم دیدم چقدر تحقیق در عملیات دو اسون هست و اصلا اون مرتیکه اقایی شر و ور درس
می داده و یادمه ته ترم هم که امتحان دادم نمرم خیلی خوب شد و شد ۱۶.۵. درسی که ابتدای ترمش فکر
می کردم بیفتم . اخه این دکتر اقایی هم مرض داشت و سوال های سخت می داد ولی دانشکده صنایع اصلا
سوال سخت نمی دادن و سوالها نرمال و طبیعی بود . سگ تو روح اون دکتر اقایی عقده ای که ما رو مچل
خودش کرد و سگ تو رواح اون دانشکده راه اهن با اون استاد های اسگولش که یکی از دیگری گاهگول تر و احمق
تر بودن . خلاصه درس مبانی علایم و ارتباطات الکتریکی یک رو هم برداشتم و یه سه تا درس دیگه که رو هم
شد دوازده تا . این ترم نشستم درس خوندم و دیگه بازی گوشی نکردم و حال و روزم هم بد نبود و واحد ها کم
بود و نمی خواستم واحدی رو بیفتم که کلا از درس خوندن اخراج بشم ولی معدل کلم که باید بالای دوازده
میشد تا لیسانس و مهندسیم رو می گرفتم تقرییا ۱۱ بود و باید طی این سه ترم به هر زحمتی که می شد
می یوردمش بالای دوازده که مدرک رو می گرفتم . خلاصه این نمای کلی از ترم دوازدهم بود و خاطرات دیگه ای
از این ترم ندارم جز عید سال ۸۷ و هم چنین اشنایی با فاطمه تو ماه اردبیهشت سال ۸۷ .
خوب از عید سال ۸۷ بگم که ما تصمیم گرفتیم خانوادگی بعد از چندین سال بریم خوزستان شهر زادگاه پدر و
مادرم و بریم خونه داییم و خونه عمم سر بزنیم و البته بیشتر خونه داییم بمونیم . خونه داییم امیدییه بود و خونه
عمم و یکی از چندین دختر عمم اهواز بود . ما ابتدا تصمیم گرفتیم از تهران راه بیوفتیم و بریم امیدییه و بعدش
دو روز هم بریم خونه عمم و دختر عمم و دوباره برگردیم شهر داییم . ما روز اول عید ساعت ۵ صبح از تهران زدیم
بیرون . علتش این بودساعت سال تحویل فکر کنم نه و ربع و یا نه و نیم صبح بود و می خواستیم یه مقدار بیشتر
راه رو تو خنکی و خلوتی جاده بریم و بعدش یه جا بشینیم تو جاده صبحانه بخوریم و سال تحویل هم تو ماشین
نباشیم .
خلاصه داداش بزرگ ما با پراید قبلیش تخته گاز انداخت تو اتوبان قم و هوا هم خنک بود و ما تا ساعت ۹ به اراک
رسیده بودیم و رفتیم یه جایی رو گیر اوردیم و بساط صبحانه رو راه انداختیم و از طریق رادیو ماشین سال هم
ساعت ۹ ربع یا ۹ نیم تحویل شد و ما هم روبوسی کردیم و صبحانه رو هم خوردیم و خلاصه تخته گاز باز راه
افتادیم و بعدش هم یادمه تو ساعت دو یا سه بود فکر کنم تو خرم آباد ناهار خوردیم و بعدش رفتیم به سمت
اهواز . رسیدیم اهواز و بعدش هم انداختیم به سمت امیدیه . از اهواز تا امیدیه تقریبا دو ساعت راه بود و تقریبا
ساعت ۷ شب شده بود و ما هم رسیدیم به امیدیه . حالا ما امیدیه رو بلد نبودیم و مادرم و پدرم هم فراموش کرده
بودن و خونه داییم رو هم بلد نبودیم . زنگ زدیم به داییمون و داییمون امد با ماشینش سراغمون و پشت سره
داییمون رفتیم به خونه ای که داشت . داییم دکتر هست و رییس بیمارستان و کارمند شرکت نفت و از این خونه
ویلایی های شرکت نفتی داره که خیلی بزرگن و هم خیلی قشنگن . عینه خونه انگلیسی ها می مونه و با
نظم و ترتیب ساخته شدن و مثل خونه های امریکایی و کانادایی که هر خونه ای حیاط بزرگ داره هست . مثل
تهران درب و داغون نیست که تو هر محله ای ده هزار نفر چپیدن تو حلق هم و سرت رو می کنی بیرون تو خونه
همسا یه ای که . ![]()
حالا به غیر از ما خالم و مادر بزرگم هم که تهران هستن قرار بود بیان خونه داییم و اون ها فردا شب رسیدن .
اما چشمتون روز بد نبینه . داداش بزرگه ما اون شب خوابید و صبح بلند شد دیدیم رختخوابش خیس و خالی شده
از بس عرق کرده و بنده خدا تب داشته و هوا هم گرم بوده تموم رختخواب خیس و بعدش گفت حالم خیلی بده
و سرمای بدی خوردم . حالا داداشم به داییم که دکتر عمومی هست گفت یه امپولی چیزی بنویس دایی من بهتر
بشم . دایی ما هم گفت الان می برمت بیمارستانمون و اونجا ویزیتت کنن. چون این دایی ما می گفت چیزی
نیست با استراحت خوب میشه حالا داداش ما تب داشت و گلو درد ![]()
خلاصه بردش داییمون بیمارستان و یه امپولی هم زد ولی خب خوب نشد که نشد . از اون سرماهایی خورده بود
که بدجور گیرنده هستن و تا سه یا چهار هفته اثرشون هست . همون شب هم خاله و مادربزرگمم امدن و دیدن
بله داداش ما مریض شده .خلاصه این داداش ما تا برگشتیم تهران این مرض رو داشت . اما از عید و مسائلی
که تو اون سفر داشتیم بنویسم . من راستش اخرین بار سال ۶۹ وقتی داییم از اسارت برگشته بود رفته بودم
خوزستان و سال ۶۹ فقط ۷ سال داشتم . خوب بچه بودم و اونچنان چیزی یادم نبود از اون سالها . خوب طی
این مدت قرار شد ما بریم یه ابادان و خرمشهر بگردیم و بریم بندر دیلم و بعدش هم بریم ماهشهر خونه چند تا
فامیلمون و تو هم امیدیه هم بریم خونه چند تا فامیلو و بعدش هم دو روز رو هم بریم اهواز پیش عممون و دختر
عممون . خلاصه تو این قسمت در مورد رفتن به ابادان و خرمشهر و بندر دیلم می گم . از رفتن به ابادان و
خرمشهر بگم که خیلی جالب بود . اون روزی که رفتیم ابادان داداش بزرگه نتونست بیاد و موند خونه داییم و
من و مامان و اون داداشم با خالم و داییم و مادر بزرگمون با دو تا ماشین رفتیم . موقع رفتن من سوار ماشین
داییم که هیوندا سانتافه بود شدم . عجب حالی داد . کولر رو زده بود داییم و تو اون گرما حسابی حال کردیم .
از بس سوار پراید شده بودم و گرما کشیده بودیم اونجا عینه بهشت بود . بعدش این ماشین هم لا مذهب نرم و
خوش استیل بود و اصلا تکون نمی خورد. تازه این محصول این کره هایی بود و ادم گاهی فکر می کنه می گه اگه
این به این باحالی بود پس پورشه و بنز و بوگاتی و بی ام دبیلیو و ماشین های بهتر دیگه چی هستن ![]()
خلاصه رفتیم به ابادان و خرمشهر رسیدیم . خوب تو خرمهشر رو واستون تعریف کنم . ما رفتیم سمت اروند رود
و اونجا با قایق تو اروند رود می گردوندن . من و مامان و داداشم سوار نشدیم . راستش می ترسیدیم . ولی خاله
و دایی و مادر بزرگمون و خانواده داییم سوار شدن و چند دور گشتن و امدن . ولی واقعا قایقی که سوار بودن نه
از این لاستیک های نجات غریق داشت و نه امنیتی و اینقدر تند هم می روند تو این اروند رود که ما هم تو خشکی
ایستاده بودیم می گفتیم الانه که بیفتن تو اب و غرق بشن ![]()
در ضمن پشت اروند رود و خرمشهر عراق هست . من راستش به این فکر می کردم که یه زمانی سال های اول
جنگ اینجا چه خبر بوده و چقدر جوون های عزیز ایرانیمون جونشون رو تو این رود اروند که اون صدام بی پدر مادر
بهش می گفت شط العرب کشته شدن . دیگه بعد از قایق سواری رفتیم تو شهر گشتیم . البته زیاد داخل شهر
نشدیم . ولی تو جای جای خیابون اصلی جایه گلوله های تفنگ و خمپاره و غیره ر و البته نه همش رو ولی بعضی
هاش رو به عنوان یادگاری نگه داشته بودن . ولی خب چیزی که واضح بود خرمشهر بهش خوب رسیده نشده بود
و مردمش هنوز هم داغدار و زخم خورده بودن . یادمه رفتیم یه جایی تو شهر که یادگار جنگ بود و در کنارش یه
سری ادوات جنگی هم بسیجی ها گذاشته بودن نمایش . خوب تو عید همه ساله کاروان های راهیان نور می یان
به خوزستان و جنوب کشور و مردم هم بازدید می کنن . البته ما هدف اصلیمون از رفتن به اونجا این بود که اونجا
توالت داشت و خلاصه هم رفتیم توالت و هم این نمایشگاه رو دیدیم .
ولی خب خلاصه کمی هم ادوات جنگی
دیدیم و یه کاروانی هم بود داشت بازدید می کرد از اونجا من یکم رفتم توشون تا خانواده برن دستشویی به
حرفهای راهنمای کاروان کمی گوش دادم . البته حرفهای بدی نمی زد و در کل براشون از جنگ می گفت . خلاصه
ما هم کمی گوش دادیم و بالاخره خانواده امدن و رفتیم دیگه به سمت ابادان .
اما از ابادان براتون بگم . ابادان شهر عشق و صفا . یا به قول خودشون ابادان برزیلته
ابادان هم اونچنان که قبل انقلاب بوده و به عروس خاورمیانه معروف بود قشنگ نبود . فقط چند تا پاساژ داست و
بازار که خاله و مادر و دایی و زن دایی ما رفتن توش گشتن و ما هم بالطبع رفتیم باهاشون گشتن و یه چیزهایی
هم خریدن و اقا راه افتادیم دیگه امدیم به سمت امیدیه . حالا خوشبختانه یه گرد و خاکی شد ساعت های ۱۱
شب تو ابادان که نگو و نپرس . همون باعث شد که خانواده رضایت بدن بریم وگرنه تا صبح اونجا می موندن .
بعدشم نزدیکهای ساعت ۱ شب بود که رسیدیم خونه داییم . حالا می خواستیم تازه شام بخوریم . حالا زن ها
تصمیم گرفتن ماکارونی درست کنن . خلاصه یادمه ساعت های دو و نیم بود که شام خوردیم .![]()
اما فرداش دیگه گرد و خاک شد ابادان و خرمشهر و امیدیه هم گرد و خاکی شد که بیا و ببین . شانس اوردیم
رفتیم خرمشهر و ابادان رو دیدیم . وگرنه گرد و خاک چند روز باقی موند و قطع هم نشد .
اما از سفر به دیلم بگم . دیلم رو قبل از ابادان و خرمشهر رفتیم . یادمه یه ناهاری درست کردن اهالی زن خونه
و داداش بزرگم حالش نیمه و نصفه بد نبود و رانندگی رو می تونست بکنه . خلاصه با سه ماشین راه افتادیم
و بعدش هم تو وسطهای راه دیلم یه جا کنار زدیم و ناهار می خواستیم بخوریم . اول خوردن بودیم که هوا بد
نبود و گردو خاکی نبود . تقریبا ناهار خوردنمون داشت تموم می شد که یهو بادی تند وزید و حسابی کاسه و
کوزه ما رو به هم ریخت . ما هم مجبور شدیم جمع کنیم و بریم . تا اینکه رسیدیم به بندر دیلم. بندر دیلم خیلی
درب و داغونه . ولی خب مثلا توش پتو زیاده و هر کی می یاد اونجا یه پتو می خره و یه سری چیزهای دیگه هم
داره ولی شوهر خالم و پسرخالم که سیزده سالش بود رفتن کلی فش فشه و ترقه و این ها خریدن به قیمتی
خیلی ارزان واسه چهارشنبه سوری سال بعدشون .
ما هم مادرمون یه پتو خرید . اما بعدش رفتیم کنار دریای
بندر دیلم . وای کنار دریا چه حالی می داد . کنار دریای اونجا خیلی تمیز بود و از کناردریاهای شمال خیلی خیلی
تمیز تر بود . بعدش رفتیم یکم تو اب . و بعدش اب بازی کردیم . و از این کارها . ولی خب زیاد نرفتیم تو اب و یکم
همون اول هاش با لباس رفتیم که ابی بهمون بخوره. خیلی حال داد . ای کاش ازادی بود و لخت و پتی می رفتیم
تو اب . ولی حیف که نیست دیگه
بندر دیلم هم به این ترتیب گذشت .
خب این ها رو داشته باشید تا تو پست بعدی در مورد رفتنمون به خونه عمم و اهواز و کارون بگم و هم چنین
برگشتمون و هم چنین اشنایی با فاطمه .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و هشت : ترم یازدهم
خب در پست قبلی نوشتم که با عسل یه دو هفته ای دوست بودم و بعدش هم تموم شد و رفت .
اما ترم یازدهم تا اونجا که یادم هست یه درس برداشتم به نام تحقیق عملیات دو با دکتر اقایی . دهن
دکتر اقایی سرویس . پدرم ما رو دراورد . یادمه هر موقع می رفتم سر این کلاس اضطراب داشتم . من
که هیچی نمی فهمیدم از درس دادنش . ادم باسوادی بود و مدیر لایقی هم هست . ۸ یا ۹ سال مدیر
شرکت رجاء بود . خودش می گفت ادم بتونه ۸ سال یه جا مدیریت کنه کار بزرگی کرده . ولی به نظرمن
درس دادنش افتضاح بود . حالا نمی دونم چرا بقیه بچه ها می گفتن خوب درس می ده ؟؟؟ در حالی که
همش شعر و ور می گفت . خلاصه قرار شد کلا سه امتحان در طی سه مقطع از ترم بگیره و هر امتحان
هم مثلا ۶ یا ۷ نمره داشت و بعدش هر مقطع رو امتحان گرفت دیگه تو امتحان های بعد نیاد . اولین
امتحان رو یادمه گرفت و من هم هیچی بلد نبودم و ورقم رو با شعر و ور پر کردم که همش غلط بود
بعدش یک یه ماهی و نیمی گذشت و امتحان دوم رو گرفت . من سر جلسه نشسته بودم که دکتر
گفت این ۴ نفر بیان بیرون از جلسه با هاشون کار دارم که سه تا پسر بودیم و یه دختر . یادمه اسم
من رو گفت و گفت کیه . منم گفتم من هستم . بعدش گفت شما از ۷ نمره صفر گرفتی و برو درست
رو حذف کن . به اون بقیه گفت این امتحان دوم رو بد بدید دیگه شما هم باید برید حذف کنید . بعدش
من به دکتر گفتم من دیگه حذف درسی ندارم . دکتر گفت این مشکل خودته . بعدش بهش گفتم حداقل
منو می ندازی با ۹ بنداز که مشروط نشم . اقا این دکتر اقایی هم گفت باشه و من دیگه نرفتم سر این
کلاس و بعدش موقع دادن نمره ها شد که دیدم تو سایت وارد کرده صفر . بعدش رفتم پیش دکتر اقایی
تو اتاقش گفتم استاد قرار بود که نه بدید . گفت شما سر کلاس و سر امتحان اخر نیمدید و من هم صفر
رد کردم . بعدش گفتم اقای دکتر خودتون گفتید . بعدش گفتم استاد حداقل ۹ رد کنید که من مشروط
نشم . حالا مرتیکه گوساله من رو بازی داد و گفت برو اموزش بپرس کسی که امتحان پایان ترم نداده
باشه می شه واسش نه رد کرد به جای صفر یا نه؟ من هم می دونستم همه چی دست استاد هست
ولی باز مرتیکه ما رو بازی داد . من رفتم پرسیدم که دهنش بسته بشه و بعدش امدم بالا گفتم خانم
سروی می گه دست خودتون هست . بعدش اون مرتیکه هم زنگ زد اموزش و پرسید ایشون امدن سوال
کردن یا نه ؟ خانم سروی هم گفت اره امدن و پرسیدن . بعدش دکتر اقایی گفت باشه نه رد می کنم .
این دکتر اقایی از اون اسلامی های حکومتی هم بود و یه ادم مادر .......... و خواهر ......... بود که دومی
نداشت . هر چند با سواد و مدیر لایقی بود ولی کثافت و عوضی بود و از باطن و ظاهرش لجن نامردی و
کثافت کاری می بارید . خلاصه این درس دهن ما رو سرویس کرد .
اما درس های دیگه ای هم این ترم داشتم . مثلا درس تخصصی زمان بندی حرکت قطارها . استادش
دکتر یقینی بود . ایشون هم یه مشت پاورپوینت خارجی تهیه دیده بود و به بچه ها می داد و از روی
اون درس می داد . زبان اصلی منبع درسی ما انگلیسی بود ولی خوب درس رو به فارسی می داد .
یک درس مزخرفی هم بود که حد نداشت .از همون اول کلاس هم گفت بیست قسمت و فصل داره درس
و بچه ها دو یا سه نفره جمع بشن و هر کی یه فصل رو برداره و پروژه مربوط به اون رو انجام بده .
من هم با دو تا از بچه ها هم گروه شدیم و شانس گند ما سخت ترین فصل این کتاب فصل سیزدهمش
به ما رسید . یه مدل سازی سختی داشت که حد نداشت . ولی یه گروه چهار نفره دخترها هم این
فصل بهشون رسید . یعنی دو گروه همزمان بر روی پروژه این درس کار می کردن . خوب گروه دخترها
اول کنفرانس دادن و ارایه دادن ولی مشکل داشت مدل سازیشون . گروه ما هم ارایه داد و ما هم مشکل
داشتیم . اما بالاخره گروه دخترها تونستن راه حل رو پیدا کنن و اون مدل سازی سخت رو انجام بدن و
بعدش هم استاد گفت درسته . اما ما مثل خر تو گل گیر کرده بودیم. هر کاری هم می کردیم در نمی امد
کار. تا اینکه به ذهن من رسید برم از گروه دخترها بخوام که راه حل رو به ما هم بدن و ما هم درست
کنیم مدل سازی رو . اما گروه دخترها هم الهام خ و دو تا چادریهای ۸۴ و یک دختر دیگه ای بودن . اون
دو تا چادری ها رو که گفته بودم خیلی خطرناک بودن و بد جور هم جواب می دادن و می دونستم برم
سراغ اونها می گن نمی دیم . همشون هم ورودی ۸۴ بودن . تا اینکه به ذهن من رسید برم به الهام خ
بگم . یه موقعیتی گیر اوردم و بهش گفتم که ما و مخصوصا من احتیاج وافری به راه حل این مسئله داریم
و اگر ارایه ندیم برای من به شخصه خیلی بد میشه و مشروط می شم و بیچاره می شم و شما وضعیت
من رو می دونید . خلاصه اون هم گفت باشه و پروژشون رو به من داد و ما هم راه حل رو فهمیدیم و
همون رو ارائه دادیم و کار ما هم درست شد . یادمه الهام خ گفت در قبالش برای ما هم دعا کنید که
کارهای ما هم درس بشه . من هم گفتم چشم .حتما دعا می کنم . ولی دمه الهام خ گرم که پروژه
رو داد که ۸ نمره به تنهایی داشت و بعدا فهمیدم ما ۶.۵ نمره از پروژه گرفیتم و من هم اخرش شدم
۱۳ . اما از این درس هم بگذریم یه درس چرط دیگه داشتیم به نام علایم و ارتباطات الکتریکی در راه آهن
البته اسم دقیقش رو یادم رفته ولی موضوعش این مسایل بود . بعدش اقا ترم یازدهم این درس سه
واحدی بود و خلاصه سریع تموم می شد . ولی استادش دکتر میر ابادی ما رو اخرش انداخت با ۹ .
یادمه با این ۹ مشروط می شدم و البته ترم یازدهم مشروط هم شدم . دکتر میرآبادی خیلی چرت
درس می داد و خلاصه یه پروژه اشغالی هم به همه داد و من نتونستم خوب درستش کنم و نمره کمی
ازش گرفتم و امتحانش رو هم گند زدم . خلاصه بعد از نمره دادن رفتم پیشش و ازش خواستم ده بده
من هم قبول بشم برم دنبال کارم و هم با اون یه نمره مشروط نشم . ولی نداد که نداد . سگ تو روحش
این ترم هم درسی داشتیم به نام وسایل حمل و نقل ریلی . البته اسم این درس رو هم فراموش کردم
دقیق چی بود ولی استادش ادم خوبی بود و جزوه می گفت و اخرش هم جزوه خوبی داشت و بعدش
پایان ترم هم با اشتباهی جزیی به جای اینکه بشم ۱۶ شدم ۱۲. در ضمن درس مبانی زیر سازی
و روسازی راه اهن رو هم گرفتم و قبول شدم . این بار با استاد قهرمانی . ولی شانس گند ما دو تا
اتفاق بد افتاد . یکی اینکه درس علایم ارتباطات به دو درس دو واحدی یک و دو تقسیم شد و درس
مبانی زیر سازی و روسازی هم شد مبانی مهندسی خط . حالا من باید ترم دوازدهم باز مبانی
مهندسی خط رو پاس می کردم و اون مبانی زیر سازی وروسازی شد دو واحدش برای دروس اختیاریم
خلاصه برای سومین بار مجبور شدم یک مطلب زیر سازی و روسازی رو سه بار بگیرم . چون درس مبانی
مهندس خط هم همون مطالب بود اسمش عوض شده بود .
خلاصه مشروط شدم و مجبور شدم ترم دوازدهم تو اون اوج درس پاس کردن ها ۱۴ واحد بگیرم . تا پایان
ترم یازدهم من ۸۵ واحد پاس کرده بودم .خوشبختانه اگه ترم دوازدهم هم ۱۴ رو کامل پاس می کردم
می تونستم ترم ۱۳و ۱۴رو پاس کنم . چون اگه زیر ۹۹ واحد می شدم هیچ شانسی نداشتم و به من
دیگه ترم سیزده و چهارده واحد نمی دادن . خلاصه برای ترم دوازدهم باید بکوب می خوندم که همه رو
پاس کنم و به ۹۹ واحد برسم و با یک ۲۰ واحد در ترم سیزده و یک ۲۳ واحد در ترم چهاردهم مدرکم رو
بگیرم .
تو پست بعدی در مورد ترم دوازدهم و هم چنین اشنایی چتیم با فاطمه که یه دختر چتی بود که تو چت
باهاش اشنا شده بودم ولی شانسکی دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه خودمون بود می نویسم
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و هفت : ترم دهم دانشگاه
ترم دهم رو در شرایطی شروع کردم که با هر بدبختی بود خودم رو از مشروطی نجات دادم و همه
درس ها رو پاس کردم جز درس زیر مبانی زیر سازی و روسازی راه آهن رو . اون رو هم الکی با ۹ افتادم
بگذریم از ترم ۹ . ترم ده تا اونجایی که یادمه فکر کنم ۱۸ واحد برداشتم ولی باز بیست تا واحد بر نداشتم
و گفتم بزار حداقل از ۱۸ واحد انتخابی ۱۶ تا رو پاس کنم اون هم در ترم ده این فکر رو داشتم جایی که
باید اگه می شد ۵۰ واحد برمی داشتم تا زودتر فارغ التحصیل بشم ![]()
ترم ده هم شروع شد و البته این ترم یادمه درس ها بیشتر تخصصی شد و کمی علاقه مند تر شدم
به رشتم . ولی باز مجبوری بود و دیگه نه می شد ول کنم درسم رو و نه می شد ادامه ندم . خلاصه در
یک باید اجباری باید راه رو طی می کردم . این ترم با پاس کردن درس تئوری احتمالات کلی از مسیر
درس ها باز شد ولی خب هنوز اقتصاد عمومی رو پاس نکرده بودم و این بار این درس رو با ورودی های
۸۵ داشتم و این درس هم فقط ترم های زوج ارائه می شد و خلاصه این درس پاس می شد باز مثل
درس تئوری احمتالات یه شاه کلید برای بقیه درس ها بود . خلاصه یادمه دوباره دکتر احدی بعد از ۴ سال
برگشته بود به دانشگاه . همون استادی که سال ۸۲ اولین بار این درس رو باهاش گرفته بودم . خلاصه
ورودی های ۸۵ رو دیدم . پسرهاشون بدک نبودن ولی خب بعضی هاشون یکم اوا خواهر بودن و خیلی
رفتار خاصی داشتن و ادم یه موقع فکر می کرد این ها نکنه هم جنس باز باشن .
تو پسرها یکیشون
یه دوست صمیمیم شد که اسمش محمد سعید ر بود که من بهش می گفتم سعید . یادش بخیر . بعدا
با این محمد سعید و علی م که قبلا تو بچه های ۸۳ ای معرفی کردم کلی خاطرات داریم . محمد سعید
بچه خوبی بود و البته حزب اللهی . من کاری به عقایدش ندارم ولی ادمی بود که با همه جور فکر و
عقیده ای کنار می یومد و دوستیش رو داشت ولی خب من از عقایدش خوشم نمی یومد . ولی با این
حال دوست های خیلی صمیمی بودیم و خیلی اوقات رو با هم بعدا گذروندیم . حتی علی م نیز عقاید
محمد سعید رو قبول نداشت ولی باز با همدیگه تفریح می کردیم . خود محمد سعید هم زیاد ادمی نبود
که عقایدش رو تحمیل کنه و تبلیغ عقایدش رو بکنه . واسه خودش بود عقایدش .
دخترهاشون خیلی بهتر از ورودی های ۸۴ بودن و تعدادشون هم قابل توجه بود . تو دخترهای ۸۵ کلا دختر
خوشگل و خوب زیاد بود . ولی من نظری بهشون نداشتم. اگه یکم روم زیاد تر بود راحت مخ یکی رو بزنم
ولی باز از شلغم بودنم کاری نکردم . این ورودی های ۸۵ خیلی پا بده هم بودن . ولی چه فایده ما کاری
نکردیم. پا بده بودن وقتی فایده داره که ادم خودش شلغم نباشه . وقتی شلغم باشی حالا صد تا دختر
هم بهت چراغ سبز نشون بدن تو باز فکر می کنی چراغ قرمزه .![]()
هر چند من تو اون سالها شکم زده بودم و هیچ وقت یادم نمی ره یه بار داشتم وارد درب اصلی دانشکده
خودمون می شدم که دیدم بله ارتمیس و لیلا از بچه های ورودی ۸۱ دمه در هستن . اون ها منو مدت ها
ندیده بودن یعنی چاق شدم رو نده بودم مخصوصا با اون شکم مسخرم . وقتی از پله ها وارد درب اصلی
شدم این دو تا اویزون درب دانشکده بودن و من رو یهو دیدن و از تعجب کف کرده بودن . اخه وقتی وارد
دانشکده شده بودم مثل یه ترکه لاغر بودم و حالا یه بشکه شده بودم . خلاصه اون ها هر کاری کردن
نخندن نشد و یه خنده ای با حالت تعجب رو لب هاشون بود . من هم اصلا به روی خودم نیاوردم و نفس
نفس زنان از کنارشون رد شدم و رفتم تو دانشکده . ![]()
خب دیگه بگم از ترم دهم که بعد عید دوباره شروع به چت کردن کرده بودم . البته همیشه چت می کردم
ولی خب کسی حاضر به دوستی بیرون از نت نشده بود تا اینکه یه دختره که ۱۷ سالش بود و کلاس
دوم دبیرستان بود و رشتش ریاضی بود و خونشون هم خیابون توحید بود حاضر شد همدیگه رو ببینیم
. اسمش عسل بود . عسل از این دخترها نبود که بیاد پایه چت و سریع تل گرفت و زنگ زد و بعدش
یادمه ده روز هم از دوستی چتیمون نگذشته بود که گفت بیا همو ببینیم .
اون گفت محل قرار رو تو انتخاب کن ولی جوری انتخاب کن که هم من راحت باشم هم تو . من هم به
ذهنم رسید میدون ولیعصر دمه سینما قدس قرار بزاریم . قرار یادمه برای ساعت ۴ گذاشته شده بود .
خلاصه ما پاشدیم رفتیم دمه سینما قدس وایسادیم . باز اون موقع هم هنوز نه من نه عسل موبایل
نداشتیم . من رفتم دمه سینما قدس وایسادم . تقریبا این عسل هم مثل اکرم ۴۵ دقیقه ما رو کاشت
بعدش یهو دیدم یه پسری امد گفت شما با عسل قرار داری ؟ من تعجب کردم . گفتم چطور ؟ گفت بیا
بریم پیش عسل . پسره از من بزرگتر نبود و بیست سالش بود و هم قد خودم بود . یادمه رفتیم تو کوچه
بغلی سینما که وسط کوچه عسل وایساده بود . عسل گفت این پسر عموم هست و با هم همیشه
هستیم و نترس و نگران نباش و بعدش دست گرمی به من داد و من هم دستش رو تو دستم نگه داشتم
و بعدش عسل به من گفت یه پسر عموم هم همین اطراف هست که خوب نیست ما رو با هم ببینه
و من برم ده دقیقه ای دست به سرش بکنم و تو پیشه پسر عموم تو همین کوچه بمون و صحبت کنید
و من می یام . خلاصه ما وایسادیم پیش این پسر عموش و یه نیم ساعتی گذشت و بعدش پسر عموش
گفت بیا بریم دمه سینما و از کوچه بیرون امدیم و رفتیم دمه سینما وایسادیم و دیدیم بله عسل خانم
با پسر عموش که می گفت البته یه پسر عموش هست که دعوا دارن با همدیگه دست به دست هم
دارن می یان . خلاصه عسل قدش هم اندازه قد خودم بود و بعدش عسل یه تیکه باهاش تا دمه سینما
امد و بعدش پسره رفت و خلاصه امد پیش ما و پسر عموش . بعدش عسل گفت ببخشید و این حرفها که
طول کشید .حالا من نمیدونم که اصلا فیلم این ها چی بود . بعدش عسل گفت من و پسرعموم که کنار
من بود می خواییم بریم خونمون و دیرمون شده و بعدش گفت بهت زنگ می زنم و برای یه روز دیگه
با هم قرار می زاریم و خودم و خودت تنها با هم صحبت می کنیم . خلاصه من هم قبول کردم و این ها
رفتن .
تا اینکه یه روز صبح ساعت ۷ صبح دختره دیوانه زنگ زد خونمون . داداش بزرگم گوشی رو برداشت و
اون هم گفت از دوست های دانشکدس هست وداداشم منو بیدار کرد و گفت از دوستاتت و منم تو
عالم خواب و بیداری ( اون روز کلاس نداشتم و می خواستم تا یازده دوازده ظهر یک ضرب بخوابم )
گوشی رو گرفتم و گفتم شما ؟ گفت منم عسل . بعدش گفت از دمه یه باجه تلفن عمومی دمه
دبیرستانشون زنگ می زنه . خلاصه جلوی من داداش و بابام بودن . من هم زیاد محل ندادم و سنگین
صحبت کردم و بعدش عسل ته زنگش گفت خب به من محل نمیدی دیگه ؟؟؟ من هم چیزی نگفتم و
بعدش گفت بهت حالی می کنم با کی طرفی !!!!
بعدش گوشی رو قطع کرد و من هم رفتم تو رختخوابم خوابیدم و گفتم گور بابات . هر گوهی که
می خوای بخور دختره دیوانه . ۷ صبح زنگ زدی . ما رو از خواب بیدار کردی . خب احمق بعد از تعطیلی
دبیرستانت زنگ بزن . واقعا چقدر ادم احمق باشه ۷ صبح خونه یه پسر یا یه دختر زنگ بزنه . ![]()
بعدش هم دیگه زنگ نزد عسل و بعدا تو چت بهم گفت دیگه نمی خوامت و من هم گفتم نخواه بابا .
این دختره اصلا معلوم نبود فیلمش چی بود . اون از انروز دیدار و اون هم از ساعت ۷ صبح زنگ زدنش .
به هر حال قضیه عسل هم تموم شد . قضیه عسل مثل خود عسل که ادم می خوردش و دلش رو سریع
می زنه همون جوری بود . به هر شکل با اون سن ۱۷ سال ماشاء الله صد تا مثل من رو می خورد .![]()
خب تو پست بعدی درمورد ترم یازده می گم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و شش : ترم نهم دانشگاه
خب تو دو پست قبلی در مورد یه خاطره اخیرم گفتم . اما بگذریم از اون و به خاطرات قبلیم برگردیم .
ترم نهم رو وقتی یه دانشجو شروع میکنه یعنی اینکه تحصیلاتش تموم شده و داره چند واحد باقی مانده
رو پاس می کنه و یا برای امتحان ارشد داره اماده میشه و از این حرفها . اما برای من ترم نهم فرق داشت
تازه می خواستم خودم رو اماده کنم برم واحد های بیشتری بگیرم . یادمه ۱۶ واحد گرفتم و درس های
مهم رو هم برداشتم . دیگه حذف ترم هم نداشتم و خلاصه باید مثل ادم درس می خوندم . درس
تئوری احتمالات رو هم تو دانشکده خودمون بود . درس ها رو می رفتم مرتب سر کلاس و بدون دو دره
بازی . یادمه تا ته ترم خوب و مرتب همه کلاس ها رو رفتم . ولی خب مشکل من تو درس تئوری
احتمالات بود . یادمه اخر ترم نمرم رو استاد داد ده . بعدش من رفتم پیشش و گفتم استاد یکم نمرم
رو بیشتر می کنید و خلاصه من داشتم مشروط می شدم . بعدش استاد گفت چقد نمره می خوای ؟
من گفتم شش و نیم نمره به من اضافه کنید !!!!!!!!!!!! یادمه استادش هم یه اقای جوان و با معرفتی بود
خلاصه به من گفت اول که نمیشه و نهایتا می تونم ۵ نمره اضافه کنم و از این حرفها .ولی یادمه وقتی
نمره ها رو اعلام کرد و تو سایت دیدم که بنده خدا به من شانزده و نیم داد و من رو از مشروطی نجات
داد . من ازش تشکر می کنم که کمکم کرد و با اون وضع و حال نزاشت برای دومین بار مشروط بشم .
خلاصه اسم استادمون هم عیوضیان بود که کتاب معروفی هم در تست و مسئله درس تئوری احتمالات
داره که خیلی معروف هست .
ترم نهم و درس تئوری احتمالات مهم ترین دغدغش برای من بودن . اما یادم نمی ره یه استاد عوضی
تو درس زیر سازی و روسازی راه اهن که بعدا اسمش شد طرح هندسی خط منو انداخت . من شاخ
در اورده بودم . ولی دلیلش این بود که یه بار تو اولین جلسه من بد نشسته بودم رو صندلی و یهو به
حرفی که زد خندیدم . اون هم از این عقده هایی بود که به دل گرفته بود . یادمه رفتم پیشش و از استاد
پرسیدم نمی شه به من یک نمره بدید و از نمره ۹ نمرم ده بشه ؟ اون ولی دقیقا اون خاطره رو به یادم
اورد و بعدش گفت تازه نمرت ۵ بود که من بهت دادم ۹ . یکی نبود بگه بی شرف من خودم می دونم
چی نوشتم تو برگم . تو انتر عقده ای کینه به دل گرفتی . سگ تو روحش . ما رو خلاصه انداخت
و مجبور شدم بعدا دوباره این درس رو بگیرم . بقیه درس ها رو قبول شدم . مشکلی توشون نبود . ولی
خب این بابا هم یه زمانی یه پست مهم تو شهرداری داشت که تا جایی که راننده شخصی داشت
و خلاصه نمی شد باهاش در افتاد و از اون ها بود که اگه در بیفتی وربیفتی از زندگی کلا . ![]()
دیگه از وضع دانشکده و بچه ها بگم که این ترم من با ورودی های ۸۴ بودم . یعنی اون ها تازه این درس
ها رو شروع می کردن و من هم با اونها از این به بعد هم کلاس می شدم . پسراشون بد نبودن و اکثرا
خوب بودن ولی وای دختراش افتضاح . کلا ۷ نفر بودن تا جایی که یادمه . دو تا چادری که خیلی مزخرف
بودن . بقیه مانتویی ها هم ته بی کلاسی . خلاصه اصلا چیز خوبی توشون نبود . حالا من ترم ۹ یه
درس استاتیک برداشته بودم و تو این کلاس از یکی از چادری ها خوشم امده بود . حالا نه خیلی زیاد
خوشم بیاد ولی خب علاقه مند شده بودم . من چند بار ازش رفتم جزوه بگیرم . ولی اقا یه بار در امد
گفت من جزوه نمی دم و از بقیه بچه ها بگیرید و مزاحم نشید . بعدا طی سالهای بعد که بیشتر دیدمش
به این نتیجه رسیدم که اصلا به درد زندگی نمی خورد . از اون گوشت تلخ ها بود . تازه بعدا فهمیدم
خواهرش ۸۲ هی هست و تو رشته خط هست و یکی از بچه های ۸۲ ای که اسم کوچیکش رضا بود
و فامیلیش رو یادم رفته با خواهر ۸۲ ای این قرار و مدار ازدواج گذاشته بودن تا اونجایی که من یادمه .
البته این خواهر ۸۴ ای خوشگل تر بود ولی خب اون ۸۲ ای پا بده تر بود ولی خب اون دوست ما هم رفته
بود واسه ازدواج این ها . خلاصه انشاء الله همشون خوشبخت باشن ولی خیلی رفتارش ضایع بود که
گفت من جزوه نمی دم دیگه . تازه یکی از اون چادری ها هم خیلی خوب جزوه می نوشت اون هم گفت
دیگه جزوه نمی دم . حالا من واسه این یکی واقعا واقعا برای جزوه گرفتن رفته بودم این فکر کرده بودم
امدم خواستگاریش .![]()
خلاصه ضایع ترین دخترهایی که من تو ذهنم تو ۷ سال تحصیل در رشتمون داشتیم مال سال ۸۴ بودن
یکی دیگشون اسمش الهام خ بود . دختر خوبی بود . بعدا هم الهام و یکی دیگه و اون دو تا چادری ها یه
حال اساسی تو پروژه یکی از درسها به من دادن که براتون می گم . حالا من همش از بدی هاشون
گفتم ولی خب محبتی هم کردن ولی خب اصل محبت از طریق الهام خ بود و من از الهام خ خواسته
بودم که کمکم کنه و اون هم کمک کرده بود . این الهام خیلی دختر خوبی بود و هیچ وقت محبتش رو
تو اون درس فراموش نمی کنم . اون دو تا چادری ها که ادم وحشت می کرد نزدیکشون بشه . به خاطر
همین رفتم سراغ الهام که از طریق اون بلکه پروژه رو بگیرم . حالا بعدا مفصل سر جای خودش تعریف
می کنم .
از اکرم هم خبری نبود که نبود . اب شده بود رفته بود زیر زمین . من اون موقع بازم به اتاقش زنگ
می زدم ولی اصلا جواب نمی داد . یعنی اینکه فکر کنم تلفنی تو اون اتاق دیگه نبود که جواب بده .
تو ترم ده ولی بالاخره یه کاری کردم و یه نفر رو دوباره از طریق چت گیر اوردم . ضمن خاطرات ترم ده
درباره اون می گم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
بهترین خاطره زندگیم قسمت دوم :
خوب تو پست قبلی گفتم که نشد من و هویج همدیگه رو ببینیم تا اینکه رسیدیم به چند روز قبل
امتحان دکترای دانشگاه ازاد . داشتیم شبش چت می کردیم که هویج گفت دارم می یام تهران برای
امتحان و فرهاد دوست داری همدیگه رو ببینیم . خلاصه من هم گفتم اره و بعدش تا شب قبل امتحان
که چهارشنبه می شد به هم دیگه اس ام اس می دادیم و خلاصه ساعت هفت صبح پنج شنبه هم
من زود بیدار شدم و اس ام اس ها رو چک کردم و دیدم هویج نوشته یخ زدم سگ تو روحت . اخه من
بهش گفته بودم تهران سرد نیست حالا بنده خدا ساعت ۴ صبح رسیده بود راه اهن و خوب اون موقع
خیلی سرده و بعدش تازه خودش هم سرمایی هست
خلاصه طی اس ام اس های قبلی قرار بود
اون اس ام اس بده هر وقت امتحانش تموم شد من راه بیوفتم بیام شهرک غرب . اما من ساعت ۹ صبح
دوباره از خواب بیدار شدم و تا ساعت ده بود که یهو اس ام اس امد که فرهاد من امتحانم تموم شده و
من هم گفتم طی یه ساعت می رسم پیشت . راستش اون لحظه بهترین لحظه بود . چون باورم شده
بود دیدار نزدیکه .
من هم الکی به خانواده روز قبلش گفتم باید برای مصاحبه برم یه شرکتی تو
شهرک غرب و ممکنه تا ساعت ۶ عصر برنگردم . خانواده هم چیزی نگفتن . ولی خوب نمی شد حسابی
خوش تیپ کنم و یه تیریپ معمولی زدم و ریش ها رو صفا دادم ولی یادم رفت ادلکن بزنم . خلاصه
ساعت ده و ربع زدم از خونه بیرون و بعدش رفتم تو خیابون اصلی محلمون و یک اسباب بازی فروشی
هست که توش عروسک های خرس و الاغ و گوریل و ... هم داره . من رفتم تو و گفتم یه عروسک
می خوام که قیمتش بین بیست تا سی تومن باشه . خانمه هم پرسید واسه چند ساله می خوای ؟
گفتم ۲۶ یا ۲۷ ساله . خلاصه چند تا خرس و این ها نشونم داد و بعدش من زیاد خوشم نیمد ولی
بالاخره یه خرس قرمز که رو پیرهنش نوشته بود ای لاو یو رو دیدم و خریدمش . بعدش یارو گفت جعبه
کادو هم داریم و خلاصه من هم دیدم حالا که هدیه می دم عینه ادم هدیه بدم و یه جعبه کادو هم خریدم
و بعدش یارو گفت گل مصنوعی هم داریم و من هم گفتم خوب یه گل مصنوعی هم بزار تو دست خرسه
و خلاصه هدیه خریدن تموم شد و امدم میدون رسالت و از اونجا هم سوار تاکسی شدم به سمت
شهرک غرب . تو تاکسی شانسم گفت صندلی جلو نشستم و با این هدیه گنده راحت بودم وبعدش
موبایلم رو در اوردم و با دل خوشی تمام اهنگ گوش دادم . اولین اهنگی که هم گوش دادم اهنگ
مخلوق گوگوش بود که میگه تو خالق من بعد از خدایی و داغه یه عشق قدیم رو امدی تازه کردی . تو
اون لحظات واقعا به این فکر می کردم که واقعا خالق من بعد از خدا هویج هست و بعد از هفت هشت
سال که به دیدار اکرم رفته بودم حالا دوباره یه دیدار برام پیش امده بود . بعدش هم هر چی اهنگ شاد
بود گوش دادم مثلا از اندی اهنگ بلا رو گوش دادم که یه جاش می گه بلا شیطون خودم قربون
خوشگلی هات دل داغون خودم . خلاصه کیف کردم و رسیدم به میدون صنعت . بعدش قرار ما جلوی
مجتمع تجاری میلاد نور بود . من یه زنگ به هویج زدم و اون گفت دارم می یام . من هم رفتم دمه
مجتمع میلاد نور وایسادم و روم انور بود که یهو هویج امد . وای خدای من . برعکس اکرم که اولین دیدار
یه ساعت بعد امد هویج مثل برق و باد امد . هویج به من گفته بود که باهات دست نمی دم و خلاصه
دستت رو دراز نکنی که ضایع می شی . خلاصه سلام و علیک کردیم و حال و احوال . بعدش مونده بودیم
کجا بریم . ساعت تقریبا یازده و نیم بود . من به هویج گفتم بیا بریم تو خیابون ایران زمین و بریم به
سمت مجتمع تجاری گلستان . خلاصه شروع کردیم به راه رفتن . از هر دری سخن گفتیم و هویج با خنده
هاش دل من رو برده بود. هویج و من دوش به دوش هم راه می رفتیم و رفتیم تو یه خیابون ایران زمین و
یک ابمیوه فروشی بود . بهش گفتم اگه غر بزنی و در مورد امتحان دکترات شکایت کنی تحویل اب میوه
فروشیت می دم که ازت اب هویج درست کنه . خلاصه هویج غری نمی زد و بعدش هم دو تا اب پرتقال
بزرگ گرفتیم . هویج به من گفت این اب پرتقال خیلی بزرگ هست و نمی تونه بخوره . من یکم از اب
پرتقالم رو خورده بودم و هویج مقداری از اب پرتقالش رو ریخت واسه من . البته دهن نزده بود و منتظر
شده بود من بخورم و بعدش خالی کرد تو لیوان من . خلاصه یکم جلوتر چند تا صندلی بود تا برسیم
به خیابون ایران زمین . همون جا نشستیم و اب پرتقال خوردیم وبعدش هم شروع به صحبت کردیم .
حرفهای خوبی زدیم ولی هنوز مقداری گرم نشده بودیم . هویج بنده خدا یخ زده بود و گفت بشینیم
همین جا که افتاب می یاد گرمم بشه . خلاصه یه نیم ساعتی نشستیم اونجا و بعدش من گفتم بریم
داخل پاساژ و بریم یه ناهار بخوریم . هویج گفت فرهاد خرج نکن و ناهار و این ها نمی خواد . ولی من
گفتم باید بخوریم و یه خاطره بمونه . خلاصه رفتیم هایپر استار و هویج هم یه جایه خلوت تو فست فود
پیدا کرد و گفت برو هر چی دلت می خواد سفارش بده و من هر چی بخوری همون رو می خورم . من
رفتم و می خواستم پیتزا سفارش بدم که دیدم اصلا پیتزا ندارن و امدن دوباره به هویچ گفتم با همبرگر
مخصوص هایپر استار چطوری ؟ اون هم گفت هر چی می خوای سفارش بده مشکلی نیست و من هم
سفارش دادم و یه شماره گرفتم و امدم نشستم پیش هویج . هویج تو این فاصله کادو رو باز کرده بود
و دیده بود و گفت فرهاد دستت درد نکنه و قشنگه . من هم گفتم قابلت رو نداره و از این حرفها .
تا اینکه شماره ما رو خوند و امدم غذا رو گرفتم و اوردم سر میزمون . یکم غذا خورده بودیم که هویج
گفت فرهاد همبرگرش خوشمزه هست و من هم تو دلم گفتم نوش جونت خدا رو شکر که خوشت امد
و خوشمزه بود ![]()
خلاصه ناهار رو خوردیم و امدیم بیرون . این بار باز رفتیم به سمت مجتمع میلاد نور و گشتیم توش و
یه مطلب باحال این بود تو میلاد نور دنبال دستشویی بودیم و من دستشویی داشتم و بالاخره فهمیدم
تو پارکینگ هست ولی هویج گفت من تو طبقه اول می مونم و خودت برو . حالا بعدا بعدش که تو چت
با هم صبحت کردیم هویج به من گفت من ترسیدم شیطون گولت بزنه و تو پارکینگ کاری با من کنی
من هم از خنده روده بر شدم و گفتم بهش بابا پارکینگ خیلی شلوغ بود و جا واسه این کارها نبود .
بعدش علتش هم این بود که من از بس در مورد مسائل جنسی باهاش صحبت کرده بودم اون بنده خدا
فکر کرده بود الان اونجا خفتش می کنم و یه فن و حرکتی بهش می زنم . خلاصه من امدم از پارکینگ
بالا و دیدم هویج دمه یه مغازه وایساده . از پشت قد و قامتش رو دیدم . ماشاء الله خوش هیکل و
خوشگل بود . دلم می خواست برم از پشت چشماش رو بگیرم و بگم من کیم ؟ ولی دیدم پاساژ شلوغ
هست و بعدش خودش هم خوشش نمی یاد . ولی خیلی دلم می خواست این شیطونی رو می کردم
باز هم گشتیم و من گفتم حالا بریم یه کافی شاپ . هویج گفت که دیگه نریم کافی شاپ و خرج زیاد
نکن ولی من اصرار کردم و اون گفت باید اجازه بدی من حساب کنم و منم گفتم باشه .خلاصه رفتیم
مجتمع تجاری گلستان و بالاخره یه کافی شاپ دنج پیدا کردیم و باز رفتیم این بار دمه پنجره نشستیم
و یک گوشه دنج پیدا کردیم و البته یکم افتاب هم میزد و برج میلاد هم پیدا بود . یارو امد منو ها رو داد
و هویج گفت که هر چی می خوای فرهاد انتخاب کن و سفارش بده من هم همون رو می خورم . من هم
یک نگاهی انداختم و قهوه ترک انتخاب کردم . راستش تو کافی شاپ دنبال خوردن نبودم بر عکس
فست فود . دنبال جایه دنج بودم راحت بحرفیم . به خاطر همین یک چیز ساده سفارش دادم و بعدش
یارو بعد چند دقیقه اورد و قهوه ها رو خوردیم . من هم مرتب نگاه به هویج می کردم و همش به زمان
و ساعت نگاه می کردم . هویج گفت ساعت ۵ دیگه بریم . اون موقع ساعت دو ظهر بود . هویچ گفت
می خوای بری وخسته هستی بروها . ولی من بهش گفتم من به زمان نگاه می کنم که داره تند تند
طی میشه و دیدارمون تموم میشه . خلاصه هویج و من صحبت هایی کردیم و از همه چی گفتیم .
من می خواستم به هویج بگم به من فرصت بده و بزاره عاشقش باشم ولی روم نشد این رو بگم ولی
بهش گفتم که اگه وضعم خوب بود انتخاب اولم تو هستی و هویچ گفت که این دیدار رو یه دیدار ساده
حساب کن و هیچ فکر و خیالی نکن . تو کافی شاپ مرتب به دستاش نگاه می کردم و تو ذهنم تصور
می کردم چی می شد این فاصله ده سانتی بین دستامون از بین می رفت و دستاش تو دست من
می یومد . ولی خب نمی شد دیگه .
خلاصه ساعت چهار و نیم شد و بعدش هم زدیم بیرون از
کافی شاپ و امدیم دنبال اتوبوس های انقلاب بگردیم و کلی بالا و پایین شدیم و بالاخره اتوبوس های
انقلاب رو پیدا کردیم و هویج رفت سوار شد و دیدار تمام شد . وقتی هویج رفت تو اتوبوس از همون لحظه
دلم بدجور گرفت . من هم امدم سوار تاکسی های رسالت شدم . تو تاکسی باز هم صندلی جلو
سوار شدم و تاکسی انداخت تو اتوبان همت و تقرییا کمی رفته بودم که به موبایل هویج زنگ زدم و
گفتم کجایی ؟ گفت هنوز اتوبوس راه نیوفتاده و گفت رسیدی خونه به من تک زنگ بزن و من هم گفتم
تو هم رسیدی راه اهن به من یه میس کال بنداز و بعدش هم خداحافظی . راستش دلم خیلی گرفته بود
هویج رفته بود و معلوم هم نیست کی بشه باز ببینمش . هویج این دیدار رو یه دیدار ساده می دونه و
البته راهی هم برای رسیدن به هم نداریم . تو تاکسی یارو راننده هم اهنگ زندگی رو باختی ای دل من
داریوش رو گذاشته بود . من هم خودم رو بی هویج بازنده زندگی می دونستم .
خلاصه رسیدم خونه و با ناراحتی تمام . شب رفتنش هم تا صبح بیدار بودم و نشستم گریه کردم و از
اینکه فرصت نمی شه بهش برسم کلی غصه خوردم . دقیقا مثل ده سال پیش که عاشق مهسا شده
بودم و نشده بود بهش برسم . فقط اون دفعه شب قبل صحبت کردن با مهسا بود و من مضطرب بودم
و این بار یه دیدار رو داشتم و بعدش داغون و ناراحت بودم .خلاصه پرونده این دیدار بسته شد و فردا
جمعه هم اصلا کلی خسته بودم و بی انگیزه . خلاصه یکی دو روز پکر بودم .
اما اینجا می خوام برای هویج چند خط بنویسم که بدونه احساس من بهش چیه . می دونم می یاد و
می خونه . البته اون احساس من رو می دونه ولی دلم می خواد باز هم بدونه .
خوب هویج عزیزم . من وقتی دیدمت بدجور دل بسته به تو شدم و میدونم که بهت نمی رسم اما برام
هم سخت هست تحمل اینکه بدونم تو برای کس دیگه ای خواهی بود . ولی گاهی فکر می کنم شاید
دیدار هم بین ما یه ارزو بود یه زمانی برای من . اما این ارزو براورده شد و شاید یه روز بهت رسیدم و
تو برای من شدی فرشته بانوی زندگی من . تو در شعور و محبت و معرفت یکی و زیباییت هم تکمیله.
تو همون چیزی هستی که هر مردی ارزوش رو داره . درسته غر زیاد می زنی ولی برای من غرهات هم
شیرینه . خنده هات تو دیدارمون هنوز به یاد من هست . یادته چقدر بهت می گفتم تو دیدارمون که
ببخشید اگه کم و کسری هست و از این چیزها . تو می گفتی اگه نبخشم چی ؟ اونجا روم نمی شد
بهت بگم که اگه نبخشی اینقدر التماست می کنم و به دست و پات می یوفتم که منو ببخشی . ![]()
تو خوده عشقی هست که من تو این سن بهش نیاز دارم و تو خوده خوده عشقی ٬ چون دلم به من
می گه تو عشقی و دل هر کس بهش دروغ نمی گه . خلاصه من امیدم به روزهای اینده هست و بلکه
خدا راهی برای رسیدن به تو برای من باز کنه . اگه بدستت بیارم واقعا قدرت رو می دونم و همیشه
بهت احترام می زارم و همیشه در قلب من جای داری و خواهی داشت و خودت می دونی چقدر دوست
دارم و خودت دقیقا می دونی که من مثل فرهاد داستان ها عاشقت هستم . خوب عزیزم امیدوارم
یه روز بیام اینجا بنویسم تو مال من هستی و عشق من شدی و خاطرات زندگیم با تو رو بنویسم .
به امید اون روز . من هنوز امید دارم ............ مگر اینکه قسمت نباشه که در این صورت برای همیشه
حسرت از دست دادنت تو زندگیم می مونه .
بهترین خاطره زندگیم قسمت اول :
امروز امدم یه پست در مورد حال حاضرم بنویسم . می خوام از دیدارم با کسی بنویسم که روز پنچ شنبه
سه اسفند سال ۹۱ دیدمش . خوب باید یه توضیحاتی اول بدم . قرار نبود به الان برسم و خاطره حال
حاضرم رو بنویسم . اما از بس قشنگ بود این خاطره رو الان می نویسم و بعد این پست دوباره به
خاطرات گذشتم بر می گردم . خوب اسم کسی که می خوام در موردش بنویسم رو نمی تونم بگم
یعنی خودش گفته ننویس ولی من به اون هویج می گم و اون هم به من گلابی می گه . پس اسمی
که از اینجا از اون یاد می کنم هویج هست و می گم بهش هویج . خوب هویج ۲۷ یا ۲۸ ساله هست
و یک دختر ترک . ولی خوب لهجش رو عمل کرده و یه ذره لهجه داره و لهجش عینه گلاره عباسی تو یه
سریالی بود که گلاره نقش یه دختر ترک رو بازی می کرد . هویج و من اشناییمون از طریق چت بوده ولی
نه چتی که تو اتاق های یاهو باشه . من یه وبلاگ دیگه دارم که نمی تونم به کسی بگم چی هست و
هویج از طریق اون وبلاگ با من اشنا شده . یادمه تقریبا یه سال پیش هویج به من پی ام داد و با هم
صحبت کردیم . راستش هویج فکر می کرد من کسی هستم که خیلی ادم مومن و مذهبی هستم و
یه ادم درست و حسابی . باهام درد و دل کمی کرد و من هم مجبور شدم نقش یه ادم مومن و مذهبی
رو واسش بازی کنم . نه اینکه اعتقادی به این چیزها نداشته باشم ولی اونی نبودم که اون فکر می کرد
اون گفت فوق لیسانس روانشناسی از یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران رو داره و اسم
دانشگاش رو نمی گم . خلاصه من دیوانه و روانی ذوق مرگ شدم و گفتم این هویج می تونه دوستی
باشه که منو در بهتر شدنم کمک کنه . خلاصه بعد چند جلسه چت منم شروع به درد و دل کردم و اتفاقا
اون روزها بابام حالش بد بود و ما حسابی درگیر بودیم و اعصابمون خورد و خاک و شیر بود . خلاصه من
هم کم کم لب گشودم و شروع به درد و دل کردم و گفتم چه مشکلاتی دارم . اون هم خیلی خوب گوش
می کرد و کمکم می کرد . اون روزها عینه یه اب سرد بود برام که رویه اتیش اعصابم درب و داغونم ریخته
می شد . خلاصه اون هم کم کم شروع به درد ودل کرد و گفت که با یکی سه سال بوده و نتونسته ازدواج
کنه و علتش هم موافق نبودن پدرش بوده . البته طی یه سال فهمیدم خیلی دوستش داشته و خیلی
هم هنوز دوستش داره و هنوز هم با اینکه اون رفته ازدواج کرده باز هم دوسش داره و البته من هم از
اتفاقات زندگیم همه رو گفتم و حتی اولین خواننده این وبلاگ اون بود . خلاصه من طی یه سال از اکرم و
گذشتم گفتم و اون هم از عشقش . خلاصه خیلی حرف ها تو این یه سال با هم زده بودیم . از هر
موضوعی که فکر کنید اما اون پایبند به مسایل شرعی هست تا حدودی و مثل اکرم نبود که بشه دیگه
هر غلطی کرد . ولی خیلی کلاسش از اکرم بالاتر هست و خانواده خیلی خوبی هم داره . بر عکس اکرم
که خانوادش درب و داغون بودن هویج خانوادش خیلی سنتی و محترم هستن . خلاصه گذشت و گذشت
تا اینکه حدود دو ماه پیش من از روزنامه همشهری اگهی استخدام یه دانشگاه رو دیدم که کارمند اداری
می خواست و خود دانشگاه دماوند بود ولی قسمت اداریش و ساختمان مرکزیش که محل کار ما اگه
قبول می شدیم تهران بود .خلاصه من به هویج گفتم که تو هم فرم استخدامیش رو پر کن و اتفاقا هویج
هم خوشحال شد . راستش علت اینکه بهش من و خودش می گیم هویج این هست که خیلی مستقل
هست و ادم خود ساخته ای هست . اون ۷ سال تو تهران خوابگاهی بوده و تو این مدت حسابی مستقل
شده و خودش هم می گه دوست دارم مثل هویج تک و تنها باشم . خلاصه من و اون مدارک رو پست
کردیم و بعد یه مدت یه روز اس ام اس از طرف دانشگاه امد که برای امتحان پذیرفته شدید . و اسامی
تو سایت دانشگاه هست . من رفتم و اسامی رو دیدم و اسم خودم رو دیدم . ولی اسم اون رو ندیدم
راستش اون اسمش و فامیلش رو الکی گفته بود و من فکر کردم قبول نشده . شبش تو چت بهش
گفتم چی شد ؟ گفت قبول نشدم ولی یهو گفت یکی از دوستای صمیمیم قبول شده و تو رو خدا فرهاد
منابع امتحانی و این ها رو بگو که بهش بگم . خلاصه بعد از چند دقیقه چت گفت می خوام یه حقیقتی
رو بگم بهت و امیدوارم ناراحت نشی . گفتم بگو خوب . گفت اسمم اون نیست که بهت گفتم ولی اسم
واقعیم رو هم باز نمی گم و هم چنان با همون اسم قبلیم صدام کن . من خیلی خوشحال شدم . چون
اون می یومد تهران . من هم بهش گفتم ما قراره با خانواده بریم دماوند واسه امتحان و تو هم با ما بیا .
ولی اون گفت به دلایلی معذورم . خلاصه من قبلا از طریق ویس چت صداش رو شنیده بودم ولی وب
نداده بود و یه بار هم عکس نشون داده بود ولی واضح زیاد نبود . خلاصه من و اون شماره موبایلهامون
رو بهم داده بودیم . البته خیلی قبل تر اون از من خواسته بود که بهش شماره موبایل بدم ولی من گفته
بودم نمی خوام بهت وابسته بشم و من و تو هم به جایی نمی رسیم . خلاصه اون دلخور بود ولی خوب
این بار چون تنها می یومد تهران و می خواست بره دماوند گفت شماره بده و من هم دیگه از خدا
خواسته شماره دادم که اگه تو دماوند مشکلی براش پیش امد به ما زنگ بزنه . خلاصه قبل از اینکه هم
بیاد دیگه کمی به هم اس ام اس داده بودیم و من هم با هاش تماس گرفته بودم و من و اون صدای
همدیگه رو با اینکه شنیده بودیم ولی خوب بیشتر شنیدیم . خلاصه من و برادر بزرگم و مادرم رفتیم
دماوند و دانشگاه هم اتفاقا یه جا تو بیابون بود . و اونجا اصلا انتن نمی داد . ما دمه دانشگاه وایساده
بودیم و منتظر بودم ببینم هویج کی می یاد و ببینمش . بعدش یادمه از ماشین پیاده شدم برم تو
نگهبانی بپرسم که کی راه می دن بریم تو ؟ یادمه همون لحظه که دوباره از نگهبانی امدم بیرون هویج
وارد نگهبانی شد . من نفهمیدم که این دختره هویج هست . ولی هویج خوب منو می شناخت و بارها
بهش وب داده بودم و عکسم رو هم دیده بود . خلاصه هویج یه لبخندی زد و رفت تو . یادمه چند شب
بعد که تو چت بهم گفت که من همون بودم . و بعدش گفت تو با شکمت امدی تو دهن من و من خندم
گرفت و گفتم فرهاد هم منو شناخته ولی خب من خنگ تر از این حرفها بودم . خلاصه نزدیک ساعت دو
امتحان بود و من رفتم تو . راستش هی می گشتم تو حیاط که بلکه هویج رو پیدا کنم ولی نگو هویج
همونی بوده که من دیدمش و نفهمیدم ![]()
خلاصه امتحان رو سریع دادم و البته تعداد همه سوالات کم بود و همه سریع دادن و من امدم بیرون از
جلسه و دیدم اینجا خیلی پرته مکانش و گفتم به هویج زنگ بزنم و بیاد با ما بره . ولی لا مذهب مگه
انتن می داد اونجا موبایل و خلاصه من هویج رو نشد ببینم و یادمه رفتیم تو اتوبان پردیس تهران اس ام
اس دادم کجایی ؟ گفت با چند تا دختر تاکسی گیر اوردیم و امدم دماوند و الان هم در راه تهرانم . به هر
شکل بعدش که من رسیدم خونه بهش زنگ زدم و گفتم کجایی ؟ گفت رفتم راه اهن و می خواستم
البته برم باطری برای لب تابم بگیرم و اما حالم گرفته شده از بس امتحان رو خوب نداده بودم و من هم
خودم امتحان رو نسبتا خوب دادم و البته همین جا بگم هیچ کدوم قبول نشدیم . خلاصه بعدش من بهش
گفتم بیام سمت میدون ولیعصر و اونجا همدیگه رو ببینیم و اون هم گفت نه دیگه دیر شده و من باید برم
سمت راه آهن و یه وقت دیگه . خلاصه هویج و من نشد همدیگه رو ببینیم .
این قسمت باشه تا ادامه خاطره رو تو پست بعدی بگم .
خاطره شماره چهل و پنج : ترم هشتم دانشگاه
می خوام در مورد ترم هشتم بگم . ترم هفتم رو که با هزار بدبختی حذف ترم کردم . ترم هشتم ولی
حالم کمی بهتر شده بود و ثبات بهتری پیدا کرده بود . ما قبل از شروع ترم یعنی من و مادرم با هم
رفتیم پیش یه خانم روانشناس که اسمش فکر کنم فاضلی بود . این روانشناس از دکترهای همون
مرکز مشاوره بود . واسه این می رفتیم که راه های غلبه بر اضطراب رو بهمون یاد بده . البته مامان که
احتیاج نداشت ولی من احتیاج داشتم . یادم نمی ره روز اولی که رفتیم پیش این خانم روانشناس
نشسته بودیم تو اتاق انتظار که بریم تو اتاق این خانم روانشناس .بعد یه خانمی در امد از ابدارخانه
مرکز مشاوره دانشگاه و اینقدر لباسش ساده بود ما فکر کردیم از نیروهای خدمتکاره اونجاست ولی
بعد چند دقیقه منشی مرکز گفت برید تو این اتاق خانم روانشناس منتظر هستن . ما رفتیم تو دیدیم
بله این خانم همون خانمی بود که ما فکر کرده بودیم نیروی خدمتکاری اونجاست . خانم دکتر فاضلی
سنشم بالا بود . فکر کنم ۶۰ داشت و یا شایدم بالاتر . خانمی بی الایش و ساده که حرفهای خوبی
طی چند جلسه به من زد . یک سری حرکات و راه کار ها برای غلبه بر اضطراب به من یاد داد ولی اونها
فایده ای نداشت ولی یه جمله خوبی به من گفت . به من گفت به عقب موندگیت از دوستای هم دوره
خودت فکر نکن و گفت تو چه ۸ ترمه بیای بیرون یا چهارده ترمه همتون مهندس حساب می شید و در
نهایت فرقی با هم ندارید . من هیچ وقت یادم نمی ره این حرفو اویزه گوشم کرده بودم و تا پایان ۱۴ ترم
با این حرف زندگی کردم و الان که چند سال از دانشگاه گذشته می بینم که حرف درستی زده که
هممون مهندس شدیم و حالا یکی ۸ ترمه یکی ده ترمه یکی هم مثل من ۱۴ ترمه . خلاصه به توصیه
خانم دکتر فاضلی به من گفت که ۱۴ واحد این ترم بیشتر بر ندار . من از درس هایی که یادمه برداشتم
یکیش فیزیک دو بود . این بار با خانم دکتر حسینی فیزیک دو رو برداشتم . بقیه درس ها رو یادم نیست
دقیقا چی بود . فکر کنم درس انقلاب اسلامی رو هم برداشته بودم . با دو یا سه تا درس دیگه . از کلاس
فیزیک دو خوب یادم هست تا براتون خاطره بگم . یادمه کلاس فیزیک دو رو مرتب می رفتم و اتفاقا
ردیف جلو که کسی نمی شست من تنها می شستم . به قول معروف من کسی بودم که به ته خط
دودره بازی و بدبختی درسی رسیده بودم و باید دیگه ادم می شدم . یادمه کلاس خانم دکتر حسینی
رو کسی زیاد نمی یومد ولی این هم بگم سر امتحان ته ترم یهو ۱۰۰ تفر امدن امتحان بدن و در حالی
که کلاس در بهترین حالتش خیلی ادم می یومد توش ۲۵ نفر بود و البته خانم دکتر حسینی حضور و
غیاب نمی کرد ولی خانم دکتر سر امتحان پایان ترم به یک حدود ده نفر گیر داد و گفت چهره شما برام
اشنا نیست و سر کلاس نیمدید و حق امتحان دادن ندارید .
خلاصه فکر کنم تا جایی که یادمه اون
ده نفر هم گفتن ما امده بودیم ولی بالاخره خانم دکتر حسینی راضی شد و اجازه امتحان دادن بهشون
داد ولی بهشون گفته بود من قیافه بچه ها رو یادمه و با زبان بی زبونی گفته بود خر خودتون هستید ![]()
خلاصه ترم هشت طی شد و عید سال ۸۵ هم امد و رفت . من یادمه اکرم هم نبود و گاهی اوقات بهش
می زنگیدم ولی خبری ازش نبود . نمی دونم نیست شده بود رفته تو زمین . ترم هشتم هم درس ها
رو با موفقیت پاس کردم . ترم ارامی بود چون تعداد واحدها ۱۴ تا بود و به راحتی پاس شد . اگه من از
اول تحصیلم هر ترم ۱۴ تا واحد بر می داشتم راحت ۹ یا ده ترمه فارغ التحصیل می شدم ولی عقل که
نداشتم . ولی اگر برگردم به ابتدای دانشگام و قرار باشه دوباره عمرم تکرار بشه این کارو می کنم ![]()
یادمه وقتی تو تیرماه نتایج امتحاناتم رو می خواستم بدونم از همه نگران فیزیک دو بودم . راستش
می ترسیدم که این فیزیک دو رو بیفتم . اما خوشبختانه نمرم شد ده و پاس شد و رفت . دیگه بعد از
۴ سال از شر دانشکده فیزیک راحت شدم و دیگه مثل اسگول ها هی بابت دو تا درس فیزیک یک و
فیزیک دو مجبور نبودم برم این دانشکده . خودم هم فکر می کنم واقعا شاهکاری هستم تو درس
فیزیک . ولی به هر شکل تو ترم هشتم که همه می رن دنبال پایان نامه ٬ من تازه فیزیک دو پاس کردم
خیلی باحال بود اون هم تازه با ده ![]()
به هر شکل ترم هشت رد شد و رفت . تا در پست بعدی در مورد ترم نهم بگم .
خاطره شماره چهل و چهار : ترم هفتم دانشگاه
تو پس قبلی بهتون گفتم که اکرم هم رفت تقریبا واسه همیشه . اما ترم هفتم رو من نزدیک ۱۹ واحد
تا اونجا که یادمه برداشتم و اتفاقا چند درس مهم که باید پاس می شد تا درس های دیگه رو بتونم
بگیرم رو گرفتم . اما همون موقع یادمه با قرص والپرات سدیم مشکل داشتم . قرصی که تازه شروع کرده
بودمش و یادمه بدجور اضطراب توم ایجاد کرده بود . این ترم هم درسام با بچه های ورودی ۸۳ بود . من
فرصت داشتم که جبران عقب ماندگیم رو بکنم و به جای اینکه بعدا سال ۸۸ فارغ التحصیل بشم سال
۸۶ یا ۸۷ فارغ التحصیل بشم ولی این فرصت رو از دست دادم . راستش از همون اوایل ترم می لنگیدم
تو درس ها . یادمه یه درس داشتیم به نام تئوری احتمالات و من بدجور افتضاح توش بودم . تازه فیزیک
۲ رو هم برداشته بودم که البته استادش خیلی خوب بود ولی من نمی فهمیدش . این ترم اتفاق خاصی
نیفتاد تا اینکه وسطهاش من بدجور اضطراب گرفته بودم و با درس ها هم نمی دونستم چی کار کنم ؟
خلاصه رفتم مرکز مشاوره دانشگاه و مسئله رو با یه خانم روانشناس به نام دکتر رامشت در میان
گذاشتم. اون خانم دکتر با من کمی صحبت کرد و گفت به مادر یا پدرت بگو بیان با همدیگه یه تصمیمی
بگیریم .خلاصه مادر و برادرم رو بردم اونجا و من هم بودم و اون خانم دکتر گفت تو اصلا بی خیال درس
خوندن بشو و برو انصراف از تحصیل بده . اما من قبول نکردم و قرار شد برای سومین بار حذف ترم کنم .
البته بیشتر از دو ترم حذف ترم نمی شه ولی خانم رامشت گفت مشکلات و پروندت اینجا هست و
تو برگه حذف ترم بنویس مشکلاتت چیه و بعدش می ره تو شورا و اونجا ما کمکت می کنیم و می گیم
که مشکل روحی و روانی داره و این ترم رو هم بهش ارفاق کنید و بتونی حذف ترم کنیم . من هم این
کارو کردم و یادمه ماه اذر داشت تموم می شد که اسامی اون هایی که درخواست داده بودن واسه حذف
ترم و نمی دونم کارهای دیگه اموزشی رو زده بودن و حذف ترم من رو قبول کرده بودن .من خوشحال بودم
که تونستم این بحران رو پشت سر بگذارم . عملا اگه حذف ترم نمی کردم باز مثل ترم دو همه رو از دم
می افتادم و یه مشروطی افتضاح دیگه گیرم می یاد و معدلم هم از اینکه هست بدتر میشه . خلاصه با
کمک مرکز مشاوره و پرونده ای که اونجا داشتم تونستم یه حذف ترم دیگه بگیرم . خلاصه من با این کار
هایی که کرده بودم همه بچه ها از من راهنمایی می خواستن که مثلا چه غلطی کنن و این کارها . من
هم می گفتم یه راست برید مرکز مشاوره و بگید ما مشکل روانی داریم و از اونجا بتونید کارتون رو راه
بندازید .![]()
اما کمی از خاطرات ترم هفت رو بگم که یکیش این بود من تربیت بدنی دو رو هم برداشته بودم و رشته
شنا رو انتخاب کرده بودم . به زعم فکر خودم می خواستم شنا یاد بگیرم و هر هفته هم برم یه اب تنی
کنم و مفتگی حال کنم . اما ما چند جلسه رفتیم و به خاطر اضطرابم اصلا چیزی یاد نمی گرفتم و نه تنها
شنا یاد نگرفتیم مسخره ملت هم شدیم از بس خنگ بودم تو یادگیری شنا . یادمه جلسات بعدی یه
یک ربعی می رفتم تو اب استخر و بعدش که تمرینات شروع می شد من می پیچوندم و می رفتم تو
جکوزی می شستم مثلا به اندازه یک ساعت و ربعی . حالا کل کلاس یک ساعت و چهل و پنج دقیقه
یا دو ساعت بود و من همش می رفتم تو جکوزی و یه حالت ریلکسی خوبی به تمام وجودم وارد
می شد و بی خیال کلاس بودم . بعدش هم تا قبل از اینکه کلاس تموم بشه می یومدم تو اب استخر
و یه خودی نشون می دادم و بعدش هم کلاس تموم میشد ![]()
![]()
یکی دیگه از خاطرات کلاس فیزیک دو بود. اسم استادش جزایری بود . استادی که خیلی می گفتن
کارش درسته . یادمه این کلاس ما از کلاس ها ی دیگه هم می یومدن توش و وحشتناک شلوغ بود
و کلاس هم از ساعت سه تا پنج بود و یادمه باید دو و نیم تو کلاس می شستی تا جا گیرت بیاد . یه
بار داداشم رو بردم سر کلاس و خلاصه قرار بود از پایان کلاس با هم بریم بیرون . اقا اون روز استاد
جزایری قاط زد و خلاصه شاکی شد از این همه جمعیت . بعدش گفت هر کی ماله کلاس های دیگه
هست بره بیرون و گرنه حاضر غایب می کنم و هر کی از کلاس ما نباشه بد جور باهاش برخورد
می کنم . من هم به داداشم گفتم برو تو سایت دانشکده خودمون و بشین با یوز و پسورد من حال کن
با اینترنت و من هم کلاسم تموم بشه می یام اونجا می ریم بیرون . خلاصه یه بیست نفری از
ترسشون رفتن بیرون . خلاصه اینقدر هم این استاده تند تند درس می داد و مطلب زیاد می گفت .
اصلا وقت نمی شد بنویسی . فقط باید نگاه می کردی و دقت کنی که یاد بگیری . من هم هیچی متوجه
نمی شدم و خلاصه مثل منگل ها فقط جزوه برداری می کردم واسه ترم بعدیم .![]()
![]()
اما تو این ترم اکرم رفته بود و من تقریبا از یه دختر ۸۳ ای خوشم امده بود . اسمش مینا ب بود .
همیشه سر کلاس های مشترک من همش تو کار این بابا بودم . ولی شرایط اصلا مناسب نبود برم
بهش بگم دوست دارم . می ترسیدم بدجور مثل مهسا بزنه تو پر و بالم . البته این مینا خانم پا بده
بود و حیف که بر ترسم غلبه نکردم . اگه الان که ۲۹ سالمه دانشجو بودم حتما مخش رو می زدم و
باهاش دوست می شدم . حالا دوست دختر نه ولی دوست و همکلاسی که باهاش همش باشم شروع
می کردم و بعدا دوست دختر و دوست پسری ![]()
خلاصه مینا خانم هیکل قشنگی داشت و البته شوخ و خوش خنده بود . یه دوست کلنگی هم داشت
اسمش مهسا ش بود این دوستش همش باهاش بود و نمی شد اصلا این مینا
رو تنها گیر اورد . به قول معروف باید مخ جفتشون رو می زدم و دو تا دوتا دوست پیدا می کردم ![]()
تازه این مهسا رفیق مینا خیلی از مینا خنده رو تر و شیطون تر بود ولی قیافه و هیکل خوبی نداشت .
ولی مینا ماشاء الله باباش فکر می کنم قصاب بوده چون این دختر گوشت بود و قیافه خیلی خوبی هم
داشت .
من هم عادت داشتم دست رو جنس خوب بزارم و بنجل پسند نبودم و همیشه خوب ترین
و خفن ترین رو می خواستم . اما خوب نشد دیگه . یه دختر دیگه ای بود اسمش رو یادم نیست ولی
این خیلی باحال نبود از نظر قیافه ولی وای پا بده بود بدجور . تازه سالهای بعد بدتر هم شد . واسه
عشق و حال فقط خوب بود . اون هم بد نبود واسه دوستی و من مطمئنم منو رد نمی کرد و حتما
دوستی رو قبول می کرد . ولی خوب قیافه نداشت . اون وقت می گفتن اقا فرهاد کم اورده و رفته
با کی دوست شده و تمام اعتبار و مردانگیم از بین می رفت . من باید شاه ماهی صید می کردم تا
اعتبارم از دست نمی رفت . در ضمن تو دانشگاه با دختر کلنگ رفیق بشی بعدش بهم بزنی اون هایی
که خوب و خوشگل هستن دیگه گیرت نمی یاد . چون می بینن با چه کلنگی رفیق بودی و شعور و
فکرت در حد همون کلنگ هست . وقتی هم با کلنگ باشی دیگه همیشه کلنگ ها رابطه و دوستی
رو با تو قبول می کنن . ولی وقتی شاه ماهی رو صید کنی و بعدش بهم بزنی باهاش اعتبارت از دست
نمی ره و کلنگ ها از خداشونه که باهات رفیق بشن . ![]()
خلاصه ترم هفت گذشت و در قسمت بعدی در مورد ترم هشتم توضیح می دم .
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و سه : دیدار چهارم با اکرم و اتفاق مسخره اون روز و به همراه دیدار پنجم :
خوب من می خوام در مورد دیدار چهارم بنویسم . از همین الان بگم کلا ۵ تا دیدار نکردیم . من فکر
می کردم تعدا دیدارهامون خیی زیاد میشه و خلاصه یک فکر پوشالی واسه خودم ساخته بودم که با
اکرم به اوج عشق می رسم . البته می دونستم ازدواجی نخواهد بود ولی فکر این رو داشتم تا ته عشق
با هاش برم و به اوج هیجان ولذت برسم . خلاصه دیدار چهارم باز هم رفتم میدان ازادی. میدانی که فکر
می کنم خیلی ها قرارهای عاشقونشون رو اونجا گذاشتن و خاطراتی هم شاید داشته باشن . ما هم
مجبور بودیم اونجا قرار بزاریم . چون به اکرم نزدیک بود محلش وگرنه من بچه شرق تهران بودم و باید
می یامدم غرب تهران . تازه اون موقع این متروی کلاهدوز تا ازادی افتتاح نشده بود و گرنه سه سوته
بهش می رسیدم . خلاصه با کلی ذوق و شوق بلند شدم از خواب و باز هم صاف و سوف کاری صورت
و عطر و ادلکن زدن و غیره که اکرم خوشش بیاد . ولی اکرم اصلا ارایش نمی کرد و دقیقا همونی بود
که تو واقعیتش بود . به خاطر این دقیقا ادم می دونست چی هست و چی نیست و زیباییش ماله خودش
بود و البته ارایش می کرد حتما خیلی خوشگلتر می شد . حالا بگذریم . من رسیدم میدان ازادی و
ساعت ۹ صبح بود . یادمه اکرم امد و خیلی ناراحت بود . بهش گفتم باز بریم صادقیه . ولی اکرم گفت
بیا همین دور و بر بچرخیم و حوصله کافی شاپ این ها نداریم . حال و روزش خوش نبود .ولی من گفتم
بیا بریم و خلاصه با اکراه قبول کرد . رفتیم صادقیه و یک کافی شاپ دیگه . رفتیم طبقه بالا و کافی شاپ
طبقه بالا بود . یه سری دختر و پسر مثل ما امده بودن و نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن. من
واسه خودم و اکرم این بار کیک شکلاتی و اب پرتقال سفارش دادم . اکرم گفت دیوانه خرج نکن پول ها ت
رو و یک اب پرتقال می گرفتی می خوردیم و تموم میشد ولی من دوست داشتم بخورم و خلاصه
سفارش رو دادم و بعدش هم بعد از یک چند دقیقه ای سفارش رو اوردن سر میز . یادمه چند تیکه از کیک
شکلاتی رو خورده بودم با اب پرتقال و بعدش به اکرم گفتم یک سورپرایز واست دارم . رفتم به سمت
کیفم و یک ادلکنی که واسش خریده بودم رو بهش بدم که یهو دیدم اکرم زد زیر گریه . مثل ابر بهاری
گریه می کرد و بعدش یهو بلند شد و رفت . من هم متعجب که این چه مرگشه . خلاصه من نشسته
بودم داشتم کیک و اب پرتقالم رو می خوردم و اکرم گفت فرهاد می یای یا برم ؟ من هم دیگه کوفتم شد
خوردن و مجبور شدم پشت سرش راه بیافتم ولی اکرم عینه دیوانه ها می رفت و اصلا به من که هی
بهش می گفتم چته و بگو چرا گریه می کنی توجه نمی کرد . خلاصه سوار تاکسیش کردم و تو تاکسی
باز ازش می پرسیدم ولی اون هی گریه می کرد و خلاصه محل سگم به من نزاشت تا رسیدیم به میدان
ازادی گفت خداحافظ و من رو هم اصلا ادم حساب نکرد . خلاصه خیلی تعجب کردم که این دختر چرا یهو
دیوانه شد و رفت به اون وضع . الان راستش حسرت می خورم چرا دنبالش پا شدم رفتم . می شستم
کیک خودم و کیک اونو با اب پرتقالش می خوردم و اونم می رفت دیگه .![]()
خلاصه تا ساعت ۶ بعد از ظهر صبر کردم و بعدش بهش زنگ زدم گفتم چه مرگت بود ابروی ما رو تو
کافی شاپ جلو ملت بردی ؟ البته بهش قبل این حرف گفتم معذرت می خوام که ناراحت شدی و اکرم
خانم اصلا معذرت خواهی هم نکرد و بعدش گفت امتحان پیش دانشگاهیش رو تر زده بوده و خانم اون
مسخره بازی رو در اورده بوده . من هم حسابی عصبانی بودم ولی باز عینه یک ادم اسگول ازش من
معذرت خواهی کردم . در صورتی که باید اون معذرت می خواست که مسخره بازی در اورده بود و ابروی
ما رو تو کافی شاپ برده بود . خلاصه من معذرت خواهی کردم مثل همیشه چون دلم نمی خواست
از دستش بدم و خلاصه دلداریش دادم و اون هم گفت دیگه از این به بعد بهت گفتم حصوله ندارم واین
حرفها حالیت بشه و من هم تو دلم گفتم گور بابات بابا دختره دیوانه ولی بهش گفتم چشم عزیزم تو
تلفن . خلاصه انروز طی شد و اکرم و من باز یک کم صحبت س ک س ی کردیم . یادمه اکرم از من
خواست حسابی گرمش کنم از نظر جنسی و گفت باید حسابی تحریکم کنی و من هم یک سری
مزخرافات رو بهش گفتم و اون هم گفت کمه و باز ادامه بده . راستش از دستش ناراحت بودم و حال
و حوصله گرم کردنش رو نداشتم و اکرم گفت امروز سیرابم نکردی. من هم گفتم مگه شیر ابه داغم
که گرمت کنم . گفتم برو حموم و هر چی فکر س ک س ی داری زیر دوش حموم مرور کن و اونجا حسابی
گرم میشی ![]()
خلاصه صحبت تلفنی هم تموم شد و قرار شد بعدش واسه یک روز دیگه قرار پنجم رو بزاریم . یادمه
ازش خواستم فردا باشه قرار . ولی اون گفت نه و این حرفها و رفت واسه یک روز دیگه .
اما بعد از چند روز من بهش اینقدر اصرار کردم و التماس که بابا بیا ببینمت و بالاخره امد .البته هیچ وقت
فکر نمی کردم این اخرین باری باشه که می بینمش ولی خوب کی خبر داره از اینده که من خبر داشته
باشم . این اخرین دیدارمون برای همیشه بود . ولی من دیگه اون کادوی ادکلن رو نگه داتشتم و تو دیدار
پنجم گفتم ارزشش رو نداره واسش کادو بدم . همین قدر که اون دفعه ما رو مسخره عام و خاص کرد تو
کافی شاپ بسمه . فقط این بار رفتم دیدمش . مثل همیشه اکرم سریع امد و بعدش پیچوند . ولی اکرم
این بار سر حال بود .من بهش گفتم لا مذهب بیا بریم سمت شرق تهران یه چند ساعتی با هم باشیم
ولی باز گفت نه نه . خلاصه دیداری برگزار شد بدون هیچ اتفاق خاصی . خلاصه این دیدار شد اخرین
دیدار من و اکرم .البته بگم رابطه ما چهار سال بود ولی دیگه نه دیداری فقط شد تلفن . تازه اکرم بعدش
رشته جغرافیا تو دانشگاه ازاد قبول شد و رفتش دانشگاه . یادمه سه چهار هفته اول دانشگاش زنگ
می زد ولی بعدش دیگه یهو غیبش زد و هر چی من با شماره اتاقش تماس می گرفتم جوابی نمی داد
یادمه رفته بود دانشگاه و می گفت اونجا یک پسری همون روز اولی بهش پیشنهاد دوستی داده ولی
گفت دوست من تو هستی . بعدش هم رفت دیگه تلفن بزنه تا یک سال بعد . من هم دیدم بابا از
اکرم ابی گرم نیمشه و وقتی دیدم این همه تماس گرفتم و جواب نمی ده فهمیدم این عشق تمامه
و فصل جداییش رسیده ولی خوب بعدا تو پستهای سال بعد باز به همدیگه زنگ زدیم و چه اتفاقاتی افتاد
تا مهر سال ۸۸ که دیگه از هم جدا شدیم
هیچ وقت باورم نمی شد که اکرم به این زودی دیگ غیبش بزنه . خلاصه هر عشقی یه روز پایان می گیره
من اون لحظات فکر کردم این عشق تمومه ولی نمی دونستم باز هم به سراغم مییاد و چه اتفاقاتی
می یوفته . ولی اکرم اصلا پایه رفتن بیرون نبود و این حسرت موند تو دلمون این اکرم بیاد بریم یه تفریح
درست حسابی بکنیم . و یک صبح تا شب با هم باشیم و بریم بیرونی و تفریحی کنیم
به هر شکل قضیه اکرم تموم نشد ولی عملا تو سال های بعد بهتون می گم که باز زنگ زد ولی اون
زنگ زدن ها هم دو سه بار بود و باز غیبش زد .
ولی فکر می کنم با من حال نمی کرد و خوشش نیمده بود و رفته بود دانشگاه با افراد بهتری اشنا شده
بود و من رو فراموش کرده بود . به هر شکل مهم نیست من همیشه می دونم هر عشقی پایان داره
و عشق هم مثل اتیش منقل می مونه که وقتی برای کباب درست کردن گرمش می کنی گر میگیره
ولی بعد چند ساعت همه زغال ها خاموش می شن .
خوب تو پست بعدی در مورد ترم هفتم می گم . ترمی که اتفاقات خوشی نمی یوفته واسم .
تا پست بعدی موفق باشید
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و دو : من و اکرم و دومین دیدار و سومین دیدار :
خوب گفتم تو پس قبلی که من و اکرم اولین دیدار رو انجام دیدیم . راستش هنوز خاطرش واسم زنده
هست و شیرینه . هر چند من و اکرم کلا شاید ۵ بار همدیگه رو دیدیم و بیش از این نشد همو ببینیم
ولی همون ۵ تا تو خاطرات من مونده . حالا بعدا می گم چرا تعداد دیدارمون اینقدر کم بود . اما بعد از
ظهر همون روز اکرم به من زنگ زد و نشستیم صحبت کردیم و به من گفت کارت هدیم رو گذاشته رو
میزش تا همیشه به یادم باشه و مادرش هم اون پنکک رو دیده و اکرم به دروغ گفته یکی از دوستای
دخترم گرفته و مادرش هم گفته عجب دوست باسلیقه ای ![]()
اولین دیدار به خوبی طی شد و این اولین دیدار عشقیم بود و لحظه به لحظش رو یادم هست .اکرم
قشنگ بود ولی خانوادش نمی زاشتن بره ابرو برداره یا بند بندازه و خلاصه یکم موهاش زیاد بود ولی
خوب در زیباییش شکی نبود و زیبا بود و حداقل اگه هیچ جنبه مثبتی نداشت خوشگل و س ک س ی
بود . یادمه تو همون اولین دیدار هم خیلی به چهرش نگاه کردم و هر چی نگاه می کردم سیر نمی شدم
و تمام بدنش رو نگاه می کردم و نمی دونم کلا هنگ کرده بودم روش . دلم سیر نمی شد از دیدنش و
خوب این هم از ندید و بدید بودن هست . البته برای هر کسی طبیعی هست اولین دیدار عشقیش تو
زندگیش خیلی زیبا باشه و تقریا همونی شد که می خواستم . هر چند اکرم نموند با هم ناهار بخوریم
و مثلا تا شب با هم باشیم یا پاشیم بریم دربندی یا بریم پارکی و فرتی ما رو پیچوند و گفت باید برم
خونه . ولی همون یک ساعت و یک ساعت نیم کلی واسه من ارزش داشت . من که اگه می موند
می بردمش سمت خونمون و می رفتیم یک رستورانی و یه غذای مشتی می زدیم و بعدش می رفتیم
دربند یا شهر بازی با همدیگه می رفتیم بازی می کردیم و کلی خوش می گذشت .
خوب بریم سر دومین دیدار . کم کمک بعد از اولین دیدار رومون به هم بیشتر باز شد و یادمه شروع به
زدن حرف های س ک سی . هم من می زدم و هم اکرم . یادمه با همدیگه تل س ک س می کردیم
و خیلی حرفها می زدیم و اکرم هم واقعا هات بود و داغ . انگار مثل آتیشی بود که ادم دلش می خواست
باهاش سر تا پای ادم بسوزه . اکرم یه چیز جالب تو رفتار س ک س یش بود که اون س ک س از عقب
رو خیلی دوس داشت و البته بعدا بهم گفت با پسری هم بوده که چندین بار این کارو کرده بود . خلاصه
اون هی ما رو تحریک می کرد و واقعا هم خوب بلد تحریک کنه و من هم کم نمی زاشتم واسش و من
هم سعی می کردم چیزهای جدید و جالبی که دوست داره بهش بگم و اون هم از ایده های س ک سی
من خیلی خوشش می یومد . خلاصه رابطه ما گرمتر شده بود . چون وقتی تابوی س ک س واسه دو
نفر که رابطه ای دارن بشکنه خیلی صمیمی تر می شن و ما دیگه بعدا از اولین دیدار تو تماس های
بعدی شاید نصف صحبت هامون در موارد س ک سی بود . دیگه اینکه اکرم تقرییا یه ۸ یا ۹ روز بعد از
اولین دیدار گفت بیاییم همو ببینیم . منی که هر رزو پرپر می زدم واسه دیدنش و هر روز کلی خواهش
می کردم که بیاد ولی هر روز بهانه ای داشت و قبول نمی کرد . خلاصه دومین دیدار هم باز زیر برج ازادی
بود . من برج آزادی و میدان آزادی رو تا ابد فراموش نمی کنم و هر موقع هم کارم به اونجا بیفته خاطراتم
زنده میشه .
خلاصه فکر کنم سه شنبه یا چهارشنبه هفته بعد از اولین دیدار بود . من باز با شور و شوق راه افتادم
و اومدم میدان ازادی . این بار خیلی راحتر بودم . چون قیافه همدیگه رو می شناختیم و بعدش اکرم هم
زود امد . دیگه معطل نشدم . لامذهب اون موقع هیچ کدوم موبایل هم نداشتیم و هنوز این موبایلهای
اعتباری ایرانسل و همراه اول نیمده بود و ما حتی یک خط اعتباری هم نداشتیم و کلا وقتی می رفتیم
سر قرار باید وای می ایستادیم تا اینکه طرف بیاد و اگر هم مشکلی واسه طرف پیش می یومد باید
خلاصه زیر پات علف سبز می شد و می رفتی خونه تا با تلفن زنگ بزنی
خب اکرم سرقرار دوم بود و اینبار دست گرمی با هم دادیم و من دلم می خواست دستش رو بگیرم تو
دستم تا گرمای دستش رو حسابی حس کنم و قوت قلبم بشه . ولی خب به جز دست دادن دیگه این
کار رو نکردم و البته حسرتش هم موند تو دلم . این بار تصمیم گرفتیم بریم سمت میدان صادقیه و اونجا
ول بچرخیم و بریم کافی شاپ و این حرفها . این کارو کردیم و رفتیم صادقیه و بعدش مغازه ها رو یکم با
هم نگاه کردیم و بعدش هم مثل ادم های ضایع این اکرم گفت بریم تو همون میدان کوچک فلکه صادقیه
بشینیم و ما هم رفتیم نشستیم و باز هم حرف زدیم . ولی جالب بود با اینکه این همه صحبت س ک س
کرده بودیم تو قرارمون و تو حالت رو در رو یک کلمه هم نگفتیم و یادمه تو صندلی ای که تو میدون
نشسته بودیم با فاصله از هم نشسته بودیم .![]()
![]()
خلاصه یکم تو میدون نشستیم و بعدش رفتیم باز یه کافی شاپ . اونجا هم نشستیم و یادمه من حالم
خوب شده بود و دیگه مشکل مزاجی نداشتم و واسه خودم باز بستنی سفارش دادم ولی اکرم
نمی دونم چرا فقط رو آب پرتقال هنگ کرده بود. خلاصه من بستنی خوردم و بعدش واسه خودم هم
یک اب پرتقال سفارش دادم و اکرم هم همون آب پرتقال رو خورد . بعدش به اکرم گفتم بابا بستنی بخرم
یا قهوه ای و یا چیزهای دیگه . ولی اکرم همون آب پرتقال رو هم کامل نخورد . من نمی دونم چش بود
ولی اصلا نمی خورد زیاد . در صورتی که من می خوردم عینه گاو . خلاصه اکرم باز هم گفت بریم زود
و من کار دارم و مثل دیدار اول رفتیم زود .
اما سومین دیدار . سومین دیدار هم باز همون برج ازادی بود . باز هم این بار رفتیم صادقیه و رفتیم
یه کافی شاپ که این بار ساعت قرار ۹ صبح بود و اکرم گفت زود بیا کار دارم . یادمه تا رفتیم تو کافی
شاپ هنوز صندلی هاش و نچیده بود ولی صاحب مغازه ما که اومدیم یه میز دنج رو واسمون صندلی
هاش رو گذاشت و بعد از ده دقیقه هم امد سفارش گرفت . این بار من فقط اب پرتقال و اکرم هم باز
آب پرتقال . خلاصه یه چند دقیقه صحبت کردیم و بعدش اکرم شروع کرد به زدن حرفهای باحالی . یادمه
اکرم به من گفت فرهاد می خوام یک حرفهای جدی بزنم و شوخی و مسخره بازی در نیار و خلاصه من
همیشه شوخی می کردم و مسخره بازی و این بار گفتم باشه . گفت می خوام با تمرکز این جملات
رو بگم بهت . خلاصه به من گفت فرهاد من حاضرم تو یک بیابون زیر یه چادر با نون خشکت بسازم و
حاضرم که بریم به سمت ازدواج و دیگه از این حالت دوست دختر و دوست پسر در بیاییم و گفت بهتره
رابطمون هدفمند بشه مثل یارانه ها . البته اون موقع ها یارانه ازاد بود و هدفمند نشده بود هنوز ![]()
اکرم خلاصه به طور جدی گفت که فرهاد واقعا دوست دارم و می خوام تو هم منو دوست داشته باشی
و به من گفت چقدر به من علاقه داری و مایلی با هم ازدواج کنیم مثل روزهای اول که به من پیشنهاد
ازدواج داده بودی ؟ من هم گفتم اره هنوز مایلم و بعدش یه عکس از خودش داد و گفت این عکس باشه
یادگاری پیشت و هر موقع دلت منو خواست به این عکس نگاه کن و یادمه عکسه تو یه پاکتی بود و یه
جمله عاشقانه روش نوشته شده بود و دقیقا جمله اون پاکت یادم نیست چون الان دیگه اون عکس رو
ندارم و پارش کردم و ریختم دور . ولی یادمه نوشته بود فکر کنم هر روز صبح به خورشید نگاه
نکن و به من که خورشید زندگی تو هستم نگاه کن و روزت رو با گرمای من اغاز کن و بدون گرمای من
همیشه مخصوص تو هست .
خلاصه عکس رو گرفتم و یک مقدار صحبت دیگه کردیم و اکرم گفت بیا قول و قرار جدی بزاریم که واسه
همدیگه بمونیم . من هم گفتم باشه ![]()
![]()
خلاصه دیدار سوم هم گذشت و این دیدار شد قول و قراری برای ازدواج . یعنی اینکه از این به بعد ما
دیگه به فکر ازدواج باشیم و دنبال مسخره بازی نباشیم . البته من که می دونستم نمی تونم ازدواج
کنم باهاش و وضعم خرابه از نظر مادی ولی بهش یه قول دادم مشروط بر اینکه بتونم وضعم خوب بشه
و در کنارش این درس لامذهب هم تموم بشه . وگرنه قول وقرارمون با شرایط من جور نشد دیگه نباید
به من عنگ نامردی بزنه و بگه چرا از روز اول قول دادی و قولم رو مشروط کردم و از اونجا بهش گفتم
و شرط و شروط خودم رو گذاشتم که وضع من مناسب بود بدون تردید انتخابم اون هست ولی نشد
و شرایط جور نشد فکر نکنه من نامردی کردم و می خواستم ازش سوء استفاده کنم .
التبه یادمه همون سال دانشگاه ازاد هم امتحان داده بود و گفته بود می رم لیسانس می گیرم و سرم
رو گرم می کنم که این ۴ یا ۵ سال سرم گرم باشه و اتفاقا بعدا بهتون می گم که قبول هم شد و رفت
درس خوند . خلاصه قول و قرار عاشقونه بین ما گذاشته شد مثل اکثرا عشق ها که به هم قول می دن
و سعی می کنن برن به سمت ازدواج .
یادمه عصر روز دیدار سوم زنگ زد و گفت نگاه می کنی به عکسم و به یادم هستی ؟ من هم عکسه
رو بعد از اینکه صبح بهم داده بود گذاشته بودم تو کیفم و واقعا تو خونه هم نگاه نکرده بودم ولی باز
گفتم نگاه کردم ولی خوب شب حسابی نگاه کردم . ولی اون موقع به دروغ گفتم اره نگاه کردم . گفت
چطورم و گفت تو دلت جایی دارم ؟ من هم گفتم عالی هستی و قلب من تمومش مال تو هست و
جای کسی دیگه ای توش نیست و تنها عزیز قلب من تو هستی .![]()
یادمه روزهای بعد تا برسیم به چهارمین دیدار مرتب عکسه رو نگاه می کردم و همش فکر می کردم
می رسم بهش یا نه ؟ ولی خب می دونستم بهش نمی رسم مگه اینکه معجزه بشه . اکرم هم
می دونست به من نمی رسه ولی اون هم منتظر معجزه بود .ولی خوب زندگی توش معجزه نمی شه
و باید به واقعیت ها نگاه کرد ولی هر دومون جوان تر بودیم و این حرفها نمی رفت تو کلمون که بابا تا
شرایط جور نشه نمی شه ازدواج کرد و ما باید فقط همون رابطه دوستی رو ادامه می دادیم و قولی
به هم نمی دادیم . قولی که تا اخر دوستیمون حفظ شد ولی اخرش عملی نشد . ولی اکرم و من
در زمینه س ک س خیلی خیلی به درد هم می خوردیم و هر دومون داغ بودیم و تشنه . مخصوصا
من که هیچ وقت س ک س نکرده بودم ولی اکرم هر موقع به هم زنگ می زدیم به من می گفت باز
از س ک س صحبت کن و منو داغون کن و بزار کیف کنم . می گفت همش با رویاهای س ک سی
که من درست کرده بودم براش زندگی می کنه و البته دقیقا همون رویاهایی بود که تو فیلم های
س ک سی هست . اخه اون فیلمهای س ک سی برادراش رو نگاه می کرد و همه رو خوب بلد بود ![]()
من هم زیاد می دیدم این جور فیلمها و دقیقا همون رو ها عینه یک مرغ مقلد تکرار می کردم براش
و اون هم یاد اون فیلم ها می افتاد و مطمینا هر کسی لذت می برد وقتی چیزی رو که دوست داره
واسش تکرار کنی. خلاصه این بود دیدار سوم تا بریم به دیدار چهارم برسیم تو پست بعدی . دیدار
چهارم یه اتفاقی می یوفته که جالبه . منتظر باشید تا تو پست بعدی بنویسم
موضوعات مرتبط: خاطرات
خاطره شماره چهل و یک : ترم ۶ و من و اکرم تا اولین دیدار :
خوب در پست قبلی گفتم که با اکرم اشنا شده بودم . اکرم خونشون سه راه آذری بود و خلاصه هر روز
بهم می زنگیدیم . من که تصمیم گرفته بودم دیگه خوب بشم و درس بخونم باز فیلم یاد هندوستون
کرد و شروع کردم بی خیال درس شدن . از ماه فروردین بود که دودره بازی رو در کلاس ها شروع کردم
یادمه تو درس تجزیه و تحلیل سیستم ها همش می پیچوندم و می رفتم نمازخونه دانشکده
می خوابیدم . اخه یک دو هفته ای تو نمازخونده دانشکدمون دشک و پتو و بالشت گذاشتن و بعدا دیدن
مشترییش زیاده جمعش کردن ولی اون دو هفته حسابی خواب می چسبید . رو دشک و پتو و بالشت
بگیری تخت بخوابی . دیگه چی از این بهتر ![]()
خلاصه ما ترم ۶ رو گذروندیم و رسیدیم به تهش . تو این مدت هم با اکرم مرتب حرف می زدیم . همه
چی می گفتیم و صحبت های مختلفی می کردیم اما در مورد س ک س و این حرف ها کم حرف زده
بودیم و البته من می خواستم زودتر اکرم رو ببینم ولی اون نمی خواست به این زودی همدیگه رو ببینیم
خلاصه ماه خرداد رسید و امتحانات ترم هم فرار رسید . یادمه به سختی واحدها رو امتحان دادم و
یادمه تو درس تحلیل سیستم ها از یکی از بچه ها تقلب کردم و امتحانش تستی بود . این رو خوب
یادمه و فراموش نمی کنم . خلاصه امتحانات هم تموم شد . اما درس تحلیل سیستم ها یک پروژه
داشت . یادمه با یکی از دوستام به اسم رضا ر تصمیم گرفتیم دو نفری انجام بدیم . اما مشکل اینجا
بود که هر دو تامون هیچی از درس بلد نبودیم و اصلا نمی دونستیم چه غلطی بکنیم . من یادمه به
خالم سفارش کردم که تو ادارشون بتونیم این کار رو انجام بدیم . رفتیم یک روز با دوست رضام اداره خالم
و خالم اونجا موفق نشد ما رو بند کنه ولی تونست یک قسمت دیگه تو میدان آرژانتین ما رو بند کنه و
رفتیم پیش رییسش و قرار شد بریم و بیایم و ما هم هیچی نمی دونستیم .
خلاصه من یادمه تو مرداد ماه بود من رفتم دکتر روانپزشکم و قرص هامو عوض کرد و لیتیم داد . من
این قرص رو که خوردم حالم به شدت بد شد . اما علت اینکه حالا چرا قرص هام رو عوض کرد بی خیال
میشم چون طولانی میشه . ولی خلاصه من دو روز خوردم این قرص رو و حالم از نظر مزاجی بد شد
و هر رزو استفراغ و اسهال داشتم و خلاصه تا چهارشنبه صبر کردم و دیدم فایده نداره و هر روز بدتر میشم
و خودم قرص رو قطع کردم و بعدش یادمه همون چهارشنبه بود اکرم گفت شنبه می یام می بینمت و
قرارمون هم باشه میدان ازادی زیر برج ازادی . خلاصه من یادمه جمعه شب زنگ زدم و در مورد رنگ لباس
و تیریپ خودم گفتم و اکرم گفت فهمیدم و دیگه می شناسمت . خلاصه شنبه صبح شد . من اون روز به
خانواده گفتم می رم سر پروژه درسیم و بعدش یادمه رفتم میدان ازادی . حالم از نظر مزاجی بازم بد
بود و اصلا دلم بهم می خورد ولی خوب اکرم بالاخره رضایت داده بود ببینمش و به همین خاطر رفتم
زیر برج ازادی وایسادم . من یادمه نزدیک ۱ ساعت وایسادم و تقریبا کلافه شدم ولی نمی دونم چرا یه
حسی می گفت نرو و بالاخره می یاد . یادمه اکرم از اونور میدان امد و دیدم این دختره داره هی نزدیک
میشه و خندون به سمت من می یاد و تو دلم گفت حتما خودشه و بزار خودش سلام کنه و من یک وقت
الکی سلام نکنم و شر درست بشه . خلاصه دختره نزدیک شد و سلام داد و گفت من اکرمم . من هم از
خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم . اکرم زیبا بود و واقعا هم زیبا بود .خلاصه باهاش دست دادم و بعدش
بهش گفتم برم سمت میدون پونک و اونجا ول بچرخیم و بریم یک کافی شاپی . من دقیقا یادمه قرار
ساغت ۱۰ صبح بود و اکرم خانم ساعت ۱۱ پیداش شد و راه افتادیم و با تاکسی رفتیم به سمت پونک
یادمه هر دوتامون نشستیم صندلی جلو و من هم دستمو انداختم پشت صندلی و اکرم و من هر دو
ساکت تو ماشین نشستیم و رسیدیم میدون پونک . پیاده شدیم و رفتیم به سمت مرکز خرید گلستان
تو پونک . رفتیم توش و یکم چرخ زدیم . صبح بود و اونجا شلوغ نبود و خلاصه شروع کردیم به چرخ زدن
تو مرکز خرید و بعدش یادمه اکرم به شوخی رفتیم دمه یک مایو فروشی تو اونجا و گفت می خوای ببرمت
به عنوان شوهرم با هم مایو بخریم و تو هم یکم حال کنی ؟ من هم گفتم بابا بی خیال و بیا بریم وضایع
هست و بعدش باز چرخیدیم و رفتیم کافی شاپ و اونجا نشستیم . یادمه من واسه خودم چون حالم بد
بود یک بستنی سفارش دادم و اکرم هم گفت یک آب پرتقال می خوام . خلاصه نشستیم و اکرم هم
نشسته بود و می خندیدیم و حرف میزدیم . یه یک ساعتی ور زدیم و از همه چی گفتیم . اکرم گفت
زودتر بریم و من باید زود برم خونه . یادمه اکرم بدش نیمده بود از من و اینو به من گفت و بعدش هم
باز با همدیگه سوار تاکسی شدیم و رفتیم میدون ازادی و بعدش من هم رسوندمش دمه اتوبوس ها
و اکرم گفت از این جا به بعد خودم می رم وگفت برسم خونه به خونتون زنگ می زنم . اهان یادم رفت
اینو بگم . یادمه رفتیم تو یه قسمت پاساژ نشستیم و من هدیه به اکرم دادم . یک پنکک به شکل قلب
بود و به علاوه یک گل رز سرخ و یک کارت هدیه که روش نوشته بودم دوست دارم از طرف فرهاد.
خلاصه اون روز تموم شد و من هم رفتم خونه و بعدش اکرم زنگ زد و صحبت کردیم و گفت خیلی
خوشحال شده و من هم بهش گفتم فردا باز بیا همو ببینیم ولی اکرم گفت حالا یک روز دیگه باز قرار
می زاریم . یادمه دوستم رضا زنگ زد شبی و گفت چرا نیمدی بریم سر پروژه و من هم گفتم یک پروژه
مهمتر دستم هست و اون خیلی پروژش سنگین تره و حالا فردا یکشنبه می یام . ![]()
![]()
خلاصه اولین دیدار عشقی من رقم خورد . روز قشنگی بود . یادمه وقتی بستنی توت فرنگی می خوردم
همش می ترسیدم یه موقع بالا نیارم و بریزم رو لباس اکرم و یا روز میز که خیلی ضایع میشه و یکی هم
نبود به من بگه چرا حالا بستنی می خوری ؟ یک اب پرتقال کوفت می کردی دیگه ![]()
خوب این بود تا تو پست بعدی دومین دیدار و مسایل قبل از اون رو بگم .
خاطره شماره چهل : اشنایی با اکرم و اولین تماس :
خوب تو پست قبلی گفتم که یکی یک روز که من خونه نبودم به خونه زنگ بود و گفته بود اسمش
سحر هست . حالا من منتظر بودم ولی تماس نگرفت تا روز بعد که خونه بودم تل خونه زنگ خورد و
خودم برداشتم و دیدم دختری گفت که من دوست سحر هستم و اسمم ستاره هست و سحر منتظر
تماسه شماست و تلش رو داد و دیدم تلش با ۵ شروع میشه و من هم ساعت های ۶ یا ۷ بعد از ظهر
رفتم بیرون از خونه که بتونم راحت با یک تلفن عمومی با اون دختره صحبت کنم . رفتم سر خیابون
مدائن که یک کیوسک تلفن بود و شماره رو گرفتم و دیدم دختری سلام کرد و من گفتم فرهاد هستم .
خلاصه چند دقیقه اول کمی صحبت کردیم و اون گفت اسم واقعیش اکرم هست . بعد ازش پرسیدم که
کی چت کردیم ؟ گفت اصلا ما چت نکردیم و من تلت رو از یکی دوستام گرفتم و بهت زنگ زدم . پس
من دیدم این دختره فقط تلی هست و چه بهتر .![]()
![]()
شروع کردیم به حرف زدن و من هم از درس و زندگیم و این حرفها گفتم . تا اینکه در مورد خانوادمون
صحبت کردیم و من گفتم داداش های بزرگتر دارم که ازدواج نکردن . اون گفت که چرا ازدواج نمی کنید و
من هم دلایل رو گفتم و اون گفت که مسایل مالی چیزی نیست و من گفتم چرا اتفاقا خیلی مهمه و
بعدش من زرتی گفتم مثلا من با تو ازدواج کنم چه جوری خرج زندگیمون رو در بیارم . اون گفت مهم
نیست یک ماشین می گیریم و باهاش می ری کار می کنی . من دیدم بهتره این بحث رو ادامه بدم
و خلاصه گفت ما خانوادمون هوای داماد ها رو داریم و از این حرفا. من هم یک هو از معیارهام برای
زندگی گفتم که سریع بردم تو معیار س ک س . در مورد س ک س گفتم که دوست دارم زنم این باشه
و اون . خلاصه اون هم یه چیزهایی گفت تا اینکه دیدیم داریم یک ساعت و نیمه که ور می زنیم ![]()
بعدش اکرم گفت این شماره اتاقش هست و شماره خونشون هم داد که اگه تو اتاقش نبود من به خونه
بزنگم و اون هم بره تو اتاقش و بشینیم صحبت کنیم . خلاصه قول و قرار گذاشتیم که فردا من عصر بزنگم
و صحبت کنیم .
من هم خداحافظی کردم ازش و رفتم خونه . فردا طبق قرار باز عصر زدم بیرون و از شانس گندم بارون
گرفته بودم و این بار رفتم تو خیابون مینو و دمه یک باجه تلفن خلوت تو این خیابون شروع کردم به زنگ
زدن . من هم زنگ زدم و دیدم اکرم گوشی رو برداشت و اکرم زرتی زد زیر گریه و گفت دیگه نمی خواد
با من باشه . گفتم چرا ؟ گفت چون من هم دیروز همش در مورد سکس باهاش حرف زدم و اون هم
بازیچه نیست و از این حرفها .به من هم گفت دیگه زنگ نزن و تمومه بین ما هر چی بوده .![]()
من خداحافظی کردم و یکم تو ذوقم خورد اما تصمیم گرفتم بی خیال نشم و تصمیم گرفتم فردا باز بهش
بزنگم . اتفاقا فردا باز از بیرون تماس گرفتم و دیدم اکرم گوشی رو برداشت و گفتم که فرهادم و دیدم
گفت چرا زنگ زدی ؟ گفتم ببخشید و غلط کردم و من هدفم این حرفها نبوده و خلاصه قبول کرد صحبت
کنیم . من و اکرم باز هر روز به من هم می زنگیدیم و تو این مدت من هم حسابی بی خیال درس
دانشگاه شده بودم و همش فکر و ذکرم اکرم شده بود . راستش اکرم یک فرق اساسی با دخترهای دیگه
داشت که اول امد عفه خوب بودن و پاک بودن گذاشت و بعدا نشون داد تو ماه های بعد که طالب سکس
هست و بعدا براتون این موضوعات رو می گم . ولی از همون اول من حدس زدم که این جوری باشه و
این یعنی یه دوست دختر عالی . هر چند که ۱۸ سالش بود و من ۲۱ ساله . اون متولد سال ۶۵ بود
و سه سال با من تفاوت سنی داشت . خلاصه این ها رو داشته باشید تا تو پست بعدی در مورد
اتفاقات بعدی که میشه ترم ۶ و سپس اولین دیدار و غیره بگم .
خاطره سی و نه : ترم ۵ و ترم ۶ تا ماه اسفند سال ۸۳ :
خوب تو خاطره قبلی گفتم که تابستان به کار کردن گذشت و یک مقدار پول دستم امد . البته کم بود
ولی باز خوب بود . مهرماه که شد رفتم دانشگاه . دوباره درس . ولی درسهای این ترم هم تقریبا تکراری
بود . ولی تصمیم داشتم فیزیک ۱ و ریاضی ۲ رو پاس کنم که راحت بشم . فیزیک ۱ استادم دکتر عقدایی
بود و ریاضی ۲ هم دکتر استاد باشی . الان نمی دونم که سال ۹۱ هست این دو تا استاد باشن یا نه
اما جز بهترین ها بودن . دکتر عقدایی که خدا خیرش بده درس درست می داد و جزوه هم می شد از
سر درس هاش نوشت و دکتر استاد باشی هم ترم ۲ و ۳ باهاش درس داشتم یعنی همین ریاضی ۲ رو
باهاش برداشته بودم . ترم دو که گفتم اصلا درس نخوندم و ترم سه رو هم که حذف کرده بودم ولی ترم
۵ فرق داشت . مرتب کلاس ها رو می رفتم . سه تا درس دیگه هم برداشته بودم که دقیق یادم نیست
فکر کنم یکیش معادلات دیفرانسیل بود که با دکتر فاریاب بود که اون هم خیلی خوب درس می داد . و
جزوه خوبی می گفت و یک کتاب خوبی هم داشت که رفتم اون رو هم گرفتم که این استاد فاریاب یک
انتشارات هم داره که یک سری کتاب مهندسی و غیره می ده بیرون . خلاصه این ترم از همه بچه ها
دور بودم و عقب افتاده بودم شدید . به هر شکل این ترم به هر صورتی بود که گذشت و من هم موفق
شدم ریاضی ۲ نمرم بشه ۱۷ و فیزیک ۱ شدم ۱۰ و معادلات دیفرانسیل هم شدم ۱۱ . در مورد ریاضی
۲ بگم که عالی خونده بودم و واقعا انتگرالهای دو گانه و سه گانه و غیره و خلاصه همه رو مشتی بلد بودم
و روز امتحان هم همه رو نوشتم و فقط سوال اخر وقت کم اوردم و یادمه خوب که کاغذ اضافه گرفتم و
اصلا انگار همه رو به من دیکته می کردن و من هم می نوشتم . ![]()
در مورد فیزیک ۱ بگم افتضاح بودم . فقط قسمت ترمودینامیک رو درست بلد بودم و قسمت های مکانیکی
رو افتضاح بودم و با نوشتن دو سوال ترمودینامیک و یکم از سوالهای بخش مکانیک و هم چنین دادن یک
ترجمه خلاصه شدم ۱۰ .یادمه ترجمه با یک پسره ۸۲ ای که رشتش مهندسی مواد بود این ترجمه رو
انجام دادیم و با این پسره هم اشنا شدم و بعدا اون هم مثل من وضع درسیش خراب بود و سال های
بعد هر وقت منو می دید می گفت کی بالاخره فارغ التحصیل می شی بابا ؟!!! ![]()
در مورد معادلات دیفرانسیل بگم که همه سوالها رو جواب دادم و فکر می کردم ۱۷ یا ۱۸ بشم ولی بعدا
که نمره ها رو گرفتم فهمیدم اشتباهی زیاد نوشتم و تو محاسبه لاپلاس و از این مزخرفات و معادلات
همگن و کوفت و زهرمار و این حرفها کلی اشتباه داشتم .
خلاصه تونستم ۱۴ واحد رو پاس کنم و با ۱۲ ترم اول شدم ۲۶ واحد پاس شده . واقعا بعد از ۵ ترم ۲۶
واحد پاس کرده بودم و شاهکار کرده بودم ولی باز خوشحال بودم بالاخره چند واحد پاس کردم . در
صورتی که بچه های دیگه معمولا پس از ترم ۵ به فکر کاراموزی و هم چنین رسیدن به پایان تحصیلشون
هستن و هم چنین اماده شدن کم کم برای ارشد هستن . ولی خوب من هم دیدم باید واقع بین باشم
و با این شرایط کنار بیام و به فکر اینده راه باشم و بقیه رو درست طی کنم .
ماه بهمن بود که برای ترم ۶ انتخاب واحد کردم و برای اولین بار فیزیک ۲ رو برداشتم و اقتصاد عمومی
رو برداشتم و به علاوه درس تجزیه و تحلیل سیستم ها و هم چنین سه تا درس دیگه . فکر کنم ۱۶
واحد برداشتم ولی بعدا تا ته ترم فکر کنم شد باز ۱۴ واحد . جرات نکردم ۲۰ تا واحد بردارم چون
می دونستم تر می زینم و گفتم ۱۶ تا بردارم که بتونم پاس کنم و بعدش مشروط نشم . فیزیک ۲ رو
با دکتر جزایری برداشتم . اقتصاد عمومی هم با دکتر احدی و تجزیه و تحلیل سیستم ها هم با دکتر
یقینی . دکتر احدی تازه به دانشکده ما امده بود و خلاصه یه حرفهایی هم می زدن که دانشکده ایشون
رو نمی خواد و از این حرفها . خلاصه دکتر احدی اون یک ترم رو بود و بعد سه یا ۴ سال نبود و سال ۸۶ یا
۸۷ بود که دوباره امد . دکتر یقینی هم همه می گفتن عالی هست و البته این دکتر یقینی خوب بود ولی
طی سال ها تا سال ۸۸ که من فارغ شدم هر سال سخت گیر تر می شد در صورتی که سال های ۸۱
و۸۲ و ۸۳ همه می گفتن نمره می ده عینه گلابی ![]()
خلاصه ترم ۶ هم شروع شد و من رفتم سر کلاس ها . اما باز کرم دختر بازیم گل کرده بود و این بار هم
می رفتم تو چتها . یادمه به هر کی می رسیدم تل خونه رو می دادم و اون موقع سال ۸۳ هنوز موبایل
نداشتم و خلاصه منتظر بودم که یکی زنگ بزنه و دوست شیم . تا اینکه ماه اسفند یک روز که دانشگاه
بودم و برگشتم خونه مادرم گفت یک دختری زنگ زده بود خونه و گفته بود با فرهاد کار دارم و گفته بود
اسمش سحر هست . مامان هم گفته بود من نیستم و مامان هم فکر کرده بود دخترهای دانشگاه
هستن و چیزی نگفت .
خوب تا اینجا داشته باشید تا پست بعدی بگم اون کی بود و چه ماجراهایی پیش می یاد .
خاطره سی و هشتم : ماه مرداد و شهریور سال ۸۳
در پست قبلی گفتم که تو یک شرکت استخدام شدم . ماه مرداد دومین ماه بود . این ماه یک جنس
خیلی جالب شرکت اورده بود . یک سری خالکوبی های اماده که بهش اصطلاحا می گفت تتو . ولی با
تتو ابرو و این ها فرق داشت . این ها یک سری خالکوبی بود که استفاده می کردی و تا چند روز دوام
داشت ولی دائمی نبود . یک البوم داشت که کلی از این مدل ها توش بود و اتفاقا رییس شرکت گفت
من روش کار کنم . منم دیدم بد نیست و به غیر از بقیه چیزها رو این کار می کردم . واقعا خودم هم
نمی دونستم این قدر خوب فروش می ره . چند روزی که گذشت و من کار کردم رو این خالکوبی ها
دیدم چقدر خوب فروش می ره و اتفاقا رییس شرکت هم گفت خودت کار کن تنهایی و دیگه نداد دست
بقیه بچه های بازاریاب و من هم می فروختم . یک نمونه باحالش دور نافی بود که خیلی خیلی قشنگ
بود و به درد زنها می خورد که لباس کوتاه بپوشن و این خالکوبی ها رو دور نافشون بزنن و کلی جیگر
بشن .
ما هم هر جا می رفتیم تو این لوازم ارایشی و این حرفها اول این خالکوبی ها رو نشون
می دادیم و از همه هم رو این دورنافی ها کار می کردم که قیمتش گرون تر بود و به هم اندازه پورسانت
من هم زیاد می شد .
بعضی از مغازه دار ها می گفتن که کاتالوگ و یا پوستر بزرگ نداره این کارها
که بزارن تو مغازشون یا به مشتری ها نشون بدن . مثلا عکس زنهایی باشه که این خالکوبی ها روشون
باشه . من هم زرنگ بودم می گفتم داره ولی اماکن اجازه پخش این کاتالوگها را نمی ده و ما هم نمی
دیم در صورتی که اصلا پوستر و کاتالوگی نداشت .
دیگه چاره ای نداشتم و با وعده و وعید سعی
می کردم مشتری ها رو نگه دارم که نپرن و باز از این ها بخرن . از همه جا هم بهتر یادمه یک مغازه ای
تو پاسداران بود که کلی از این چیزها خرید و بعدا هم باز خودش زنگ زد و دوباره سفارش داد .
خلاصه این ماه تونستم فروش خوبی بدست بیارم و اخر ماه حقوقم شد ۱۷۰ هزار تومان . بعد از گرفتن
حقوق خوشحال بودم که تونستم پولی بدست بیارم و البته زحمت هم می کشیدم و با اون وسایل کلی
پیاده می رفتم و می گشتم و تک تک مغازه ها رو سر می زدم . خلاصه ماه مرداد تموم شد و وارد
شهریور شدیم . من تو ماه شهریور یک فکر جدید زد سرم که برم بازاریابی مواد غذایی هم بکنم . با
اینکه یه ماه مونده بود که دوباره دانشگاه باز بشه و عملا از مهر ماه می رفتم سر کلاس دوباره ولی باز
دلم می خواست حالا که خر کاری می کنم بیشتر پول در بیارم . به همین دلیل تو روزنامه گشتم و
یک شرکت پخش مواد غذایی خارجی مثل ماء الشعیر و چیپس و پاستیل و غیره بود رو به نام شرکت
د پیدا کردم و اسم شرکت رو کامل نمی گم . مکانشون تو پونک بود و البته یک مزیت داشت اینجا باز
هم این بود که سمت شرق تهران کار نکرده بودن و این یه فرصت خوب بود که من این سمت تهرانشون
رو هم کار کنم و به قول بازار بکری بود . من هم رفتم و صحبت کردم و اون ها هم قبول کردن و یک کارت
ملی فقط گذاشتم و لیست رو گرفتم و شبش مطالعه کردم و یاد گرفتم چی به چیه و از فرداش شروع به
کار همزمان کردم . هم اون شرکت و هم این شرکت خودمون . خلاصه خودم رو خفه کردم که هر جوری
شده این یک ماه یه پول خوب گیر بیارم . ولی ماه شهریور اتفاقات خوبی نیفتاد . تو اون شرکت مواد
غذایی به دو جا جنس دادم که مغازه دارها مغازشون اجاره ای بود و جنس ها رو بردن و پول رو ندادن .
و تو اون شرکتی که قبلا هم بودم یک جا جنس دادم که طرف باز اجاره ای بود و در رفت . خلاصه اون
شرکت مواد غذایی اخر شهریور پولی گیرم نیمد . چرا که هر چی زحمت کشیده بودم و حقوقم رفت
پای جنس های رفته . البته تو اون شرکت مواد غذایی از اول مهر نرفتم و اون شرکت قبلی رو هم می گم
چه جوری تصفیه کردم . تو اون شرکت مواد غذایی که یه جا نزدیک خونمون جنس دادم و طرف پول رو
نمی داد و من هم صد بار رفتم پیشش گفتم پولش رو نمی دی جنس ها رو مرجوع کن ولی خیلی
عوضی بود و من هم دیگه شرکت نمی رفتم و باید خودم پولش رو می یوردم که بتونم تصفیه کنم و
حقوقم رو بگیرم و کارت ملیم رو . خلاصه این مغازه پولش رو نداد تا اینکه اذرماه تصمیم گرفتم طرف پول
نمی ده من به جای پول ازش خرید کنم و خودم پول شرکت رو از جیب خودم بدم تا بتونم تصفیه کنم
و خلاصه شر اون یارو رو کم کردم و به جای پول جنسها از ازش خرید کردم و چند روز بعدش رفتم شرکت
و به رییس شرکت گفتم که بیا این پول این مغازه و اون دو تا هم در رفتن و من نتونستم گیرشون بیارم
و رییس شرکت هم حروم زاده گفت هر چی حقوقت بوده پای اون دو تا مغازه می ره و من هم گفتم
باشه کارت ملی رو بده و بهش گفتم می دونم حقوقم خیلی بیشتر از دو جنس مغازه بوده و تو عوضی
هستی و پولم رو نمی دی ولی دنبال دعوا نیستم . سگ خور به قول معروف .
خلاصه تو اذرماه تونستم با اون شرکت مواد غذایی د تصفیه کنم . اما اون شرکت قبلیم هم شهریور
واسشون کار کردم ولی اون مغازه ای که جنس ها رو برد مبلغش زیاد بود و عملا حقوقم چیزی نموند و
من هم اونجا مدرکی نداشتم و دیگه از ۲۵ شهریور نرفتم و فقط البوم خالکوبی ها که گرون بود رو دادم
یک سری ادکلن و پنکک و غیره پیشم موند که پس ندادم . البته اون شرکتی که کار می کردم تو شهریور
ماه دیده بودم که الکل خ بهشون جنس نمی داد و اونها الکلهای دیگه رو می گرفتن و تو شرکت لیبل اون
شرکت خ رو می زدن و می فروختن و من وقتی می رفتم به مغازه ها سر بزنم می گفتم ویزیتور الکل
خ یکی دیگه هست و تازه شرکت ما قیمت گرون تر می داد و من فهمیدم که ماجرا چی هست .
بالاخره شهریور ماه هم رفتم دانشگاه و انتخاب واحد کردم و چون ترم دوم مشروط شده بودم و دو ترم
سه و چهار رو هم حذف ترم کرده بودم باز مجبور بودم ۱۴ واحد انتخاب کنم و منم دوباره ریاضی ۲ و فیزیک
۱ و دو سه تا درس دیگه هم برداشتم و خلاصه اماده شدم برای ورود به ترم ۵ .
ولی تصمیم داشتم ترم ۵ رو درست بخونم و خودم هم می دونستم باید این ۱۴ تا رو حتما قبول بشم
که نشم دیگه اوضاع خیلی وخیم میشه هر چند وخیم هم شده بود .خلاصه تو پست قبلی در مورد ترم
۵ می گم .
خاطره سی و هفت : کارکردن در یک شرکت بهداشی و ارایشی در تابستان سال ۸۳ :
خوب تا اونجا گفتم که باز به خاطر بی کاری گفتم برم یه جا کار کنم . تنها جایی که می شد کار کرد
به نظر خودم بازار یابی بود . خلاصه یک روزنامه همشهری خریدم تقریبا تو اواخر خرداد بود . دانشگاه رو
هم که تعطیل کرده بودم تا ترم ۵ بیاد و دوباره برم دانشگاه و خلاصه سه ماه رو علاف نباشم . یک چند
تا شرکت تماس گرفتم و یکیشون بود که تو خیابون کریم خان بود مکانشون . من رفتم این شرکت
و شرکت بزرگی نبود و یک منشی خانم داشت که تقریبا ۳۰ سالش بود و یک رییس داشت به نام اقای
ن و خلاصه یک ذره هم شلوغ و پلوغ بود شرکت از نظر اینکه کارتون ها و غیره رو هم تو شرکت چیده
بودن . خلاصه من با اقای ن صبحت کردم و اقای ن هم پذیرفت من برم کار کنم براشون . کار اصلی این
شرکت پخش الکل طبی و صنعتی با نام تجاری الکل خ بود . بعدشم یک سری تیغ ریش تراشی بود
و یک سری کرم نی وا آ چینی نه مارک اصلی و خلاصه ادکلن های ارزون قیمت و خرط و پرط های دیگه
بهداشتی و ارایشی بود . من هم چند تا لیست قیمت ازشون گرفتم و چند تا هم فاکتور هم گرفتم و
یادمه شبش رفتم باز سمت خونمون و البته باز منطقه ای که به من سپرده بودن منطقه ۴ بود و با توجه
به اون سابقه یک مامه بازاریابیم تو شرکت پخش کارت اینترنت مغازه ها رو خوب بلد بودم . خلاصه شروع
کردم دو سه تا مغازه گفتم الکل طبی و صنعتی نمی خواین و در مورد تیغ و این حرفها هم گفتم . ولی
بالاخره یک مغازه دار گفت یک کارتون الکل طبی اتانول بیار . من هم تو اون شب فهمیدم بهتره بیشتر رو
الکل کار کنم تا تیغ و میغ و این مزخرفات مگر اینکه برم یک لوازم ارایشی که این ها رو بگم و به
سوپر مارکتها نگم . در ضمن باید به داروخانه ها هم سر می زدم . داروخانه ها هم تو همون شب چند
تاشون رو سر زدم ولی اصلا تحویل نگرفتن و فهمیدم که داروخانه ها هم از اشخاص خاص می گیرن و با
هر شرکتی کار نمی کنن و البته مارک الکل شرکت ما خیلی خوب بود و همین که اگه کسی می خورد
سردرد نمی گرفت و از این مزخرفات . خلاصه شب اول یک ده تا فاکتور فروش الکل گرفتم و اصلا رو تیغ
و اینها کار نکردم . فردا هم رفتم شرکت و به رییسمون نشون دادم و گفت واسه شب اول خیلی عالیه و
البته گفت بقیه مزخرفات شرکت مثل تیغ و ادکلن و چیزهای دیگه رو هم بفروش در کنار الکل . مثلا اگه
الکل می دی به سوپر مارکت بگو تیغ هم هست و ... ... . خلاصه من دو هفته ای کار کردم و باز طبق نظر
خودم بیشتر الکل می فروختم و البته مقداری هم تونستم ادکلن و تیغ هم بفروشم اما باز رو الکل مانور
می دادم . تا اینکه محل شرکت از کریم خان رفت تو خیابون ستارخان و طبیعتا به ما دور شد و اون موقع
هم مترو نبود و خیلی سخت بود از شرق به غرب رفتن . اما با این حساب باز رفتم و ماه اول تموم شد .
تقریبا بد نبود فروشم و مقداری از فروش ها وصول شده بود و حقوقی تقریبا به اندازه ۷۰ هزار تومان گرفتم
و البته خیلی از فروش ها هم وصول نشده بود . البته اگر می خواستم خیلی خوب فروش کنم باید با
داروخانه ها کار می کردم چون اونها مثلا یک دفعه ۲۰ یا ۳۰ کارتون الکل سفارش می دادن و کلی پولش
می شدولی مغازه دار ها و عطاری ها و غیره مثلا نهایت ۳ کارتون سفارش می دادن . ولی کار با دارو
خانه ها سخت بود و به این سادگی با هر کسی مخصوصا من که خیلی جوان هم بودم کار نمی کردن
ولی مهم نبود . من به فروش عطاری ها و سوپرمارکت ها راضی بودم . خوب تو این ماه اول با انگیزه کار
می کردم و تو گرمای تابستون می رفتم و می یومدم و اصلا خسته هم نمی شدم . ماه اول با هر
سختی بود گذشت و یک حقوقی هم گرفتم . حداقل نسبت به اون شرکت اینترنتی مزیتش این بود یه
پولی گیرم امد . خوب تا اینجا داشته باشید تا ماه دوم یعنی ماه مرداد رو براتون بگم . موفق و شاد
باشید .